|
۲۷ مرداد ۱۳۸۲ |
اسماعيل شفيعي سروستاني
وقتي در بيابان بيكرانة خدا و در كرانة آسمان، آنجا كه زمين و آسمان بههم ميپيوندند چشمم به هلال ماه افتاد، موجي از شادي همة وجودم را تسخير كرد. مثل تشنهاي كه به چشمة آبي خنك و زلال رسيده باشد، مثل خستهاي مانده كه او را به صحن چمن سبز فرا خوانده باشند. مثل آنكه از بلايي سخت رهايي يافته باشد. «ربيعالاول» احساس امنيت خاصي را چون خون در رگهاي فسرده و تار و پودم دوانيد. مثل آنكه همة سردي و فسردگي زمستاني سخت را پشت سر گذاشته باشم. دست به دعا برداشتم در حالي كه مطمئن بودم در آستانة ربيع هيچ خواسته و آرزويي رد نميشود. آنقدر خواستم كه خودم خجالت كشيدم. «ربيعالاول» همة بهار، همة اميد، همة فرخندگي طلوع ستارة درخشان «محمد» صلّيالله عليهوآله، را يكجا با خود دارد. بهمان سان كه بوي دلانگيز خلاصي و هجرت را به مشام ماندگان در بند بلا و زنجير بيكسي ميرساند. ذكر بلندي كه هر سال ميآيد تا شايد گرد خستگي، ماتم و غفلت را از سيماي زمان، زمين و مردم بزدايد. ديروز، امروز و فردا؛ هيچ فرقي نميكند. ربيعالاول ذاكر رهايي از بلاي نوميدي است، ذاكر نام مردي كه چون ستارهاي رخشان در شبي تيره و سياه طلوع كرد. «ربيعالاول» همة نام «محمد» و همة نام رحمت را با خود دارد چرا كه در اين ماه «رحمة للعالمين» چون مرواريدي رخشان از گنجخانة خداوندي پاي بر عرصة خاك مكه نهاد. «ربيعالاول» ذاكر نام مردي است كه چونان شهابي رخشان ميآيد تا نام «محمد» و آية رحمت را بر گسترة زمين جاري سازد. مرواريدي كه از گنجخانة غيبت سر بر ميآورد. نميدانم چه پيوندي ميان اين دو ستاره، دو مرواريد سبز، «محمد» و «مهدي» است كه هر گاه نام يكي بر زبان جاري ميشود به ناگاه ديگري بر صفحة ضمير و خاطر نقش ميبندد. نميتوانم بگويم كدامين را دوستتر دارم. جايي براي قياس نمانده، هريك بهخاطر ميآيد جمال ديگري مرا از قياس ميراند. دو مرواريد سبز كه هر دو «محمد»اند و هر دو «مهدي». هر دو آيههاي رحمتاند و زيبايي كه چون يك باغ گل سرخ بر چهرهاي نوراني شكوفا ميشوند. «محمد» مهدي است و «مهدي» محمد كه ميآيد. هر دو ستوده شدهاي هادي كه در يك سيما، در يك نام و براي يك مقصد ظاهر شدهاند. «مهدي»، ماهي درخشان كه با دستار محمد، نام محمد و كتاب محمد ميآيد تا همگان را به راه او بخواند. چنانكه «محمد» در سيمايي از نور مبشر «مهدي» بود و نويددهندة آمدنش. «ربيعالاول» را خيلي دوست دارم. بوي رهايي، از همة ايّام، ساعات و لحظههاي ربيع به مشام ميرسد. چرا كه ياد و رنگ و بوي ميلاد محمد، هجرت و بالاخره امامت «مهدي» را با خود دارد. چگونه ميشود در اين ماه چشم به رهايي و رحمت ندوخت؟ چگونه ميتوان درهواي ربيعنفسكشيد وبا دوآية رحمت خداوندي، با محمد و مهدي بود و شاد و غزلخوان نبود؟ ربيع مرا در هواي اين دو نام بلند به دستافشاني واميدارد. دو نامي كه زيباترين و گوشنوازترينند. محمد كه خاتم ختم نبوت را با خود دارد و مهدي كه خاتم ختم ولايت را. محمد، آنكه با انگشتي از نور فرمان «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» را ترسيم كرد و مهدي كه فرمان «البيعة لله» و همه فلاح را در رگهاي زمين و زمان جاري ميسازد تا همة خير را پراكنده باشد. «ربيعالاول» ابتدا و انتهاي بودن و زيستن را مينماياند و نشان ميدهد كه از كجا بايد آغازيد و به كجا بايد رفت. ابتداي راه با ميلاد و هجرت و انتهايش امامت و ولايت مردي كه كاروان امت محمد را به كعبة مقصود ميرساند. ربيع، همة بودن، همه رفتن و همة زيستن را ميآموزاند و همة براي چه بودن و براي كه بودن را. محمد در ربيع پاي بر عرصه نهاد تا راز خلقت بر همگان آشكار شود. «لولاك لما خلقت الافلاك» محمد آمد تا مهدي راز اعتدال را بنماياند. نشان دهد كه «عدالت» رفيعترين و زيباترين نقطهاي است كه ميتوان بر بلنداي آن ايستاد و بر عالميان فخر فروخت. حال اين محمد است كه در سيماي مهدي ميآيد. و اين مهدي است كه سيماي محمد را مينماياند. ربيعالاول، ميلاد محمد، صلّياللهعليهوآله، و آغاز امامت امام عصر مبارك باد! سردبير
موعود جوان 16
|