spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود
 
ره یافتگان-9 چاپ پست الكترونيكي
۰۴ دي ۱۳۸۳


راننده اي كه خدمت امام زمان ( ع) مشرف شد
راننده اظهار داشته بود : موقعي كه من بار زده و از مشهد به قصد يكي از شهرها خارج شدم , در بين راه , هوا طوفاني شد و برف زيادي آمد كه راه بسته شد و من در برف ماندم . موتور ماشين هم خاموش و از كار افتاد , هر چه كوشش كردم , نتوانستم ماشين را روشن كنم , در اثر شدت سرما , مرگ خود را مجسم ديدم , به فكر فرورفتم كه : (( خدايا ! راه چاره چيست ؟ ))
يادم آمد سالهاي قبل , واعظي كه در منزل ما منبر مي رفت , بالاي منبر گفت : (( مردم هر وقت در تنگنا قرار گرفتيد و از همه جا مايوس شديد , متوسل به آقا امام زمان (عليه السلام) شويد كه ان شاء الله حضرت كمك مي كند . ))
بي اختيار متوسل به آقا امام زمان (عليه السلام) شدم و از ماشين پايين آمدم و باز هم موتور را بررسي كردم , شايد روشن شود , لكن موفق نشدم و دو مرتبه به ماشين برگشته و پشت فرمان نشستم در حالي كه غم و غصه تمام وجودم را فراگرفته بود .

ناگاه شيطان مرا فريب داده و به گوشم گفت : (( متوسل به كسي شدي كه وجود خارجي ندارد . )) فهميدم وسوسه شيطان است كه لحظات آخر عمر براي فريب من آمده , ناراحتيم زيادتر شد و باز هم از ماشين پياده شدم و از خدا مرگ يا نجات را طلب كردم و با خداوند تعهد كردم كه : (( اگر من از اين مهلكه نجات پيدا كنم و دوباره زن و فرزندم را ببينم , از گناهاني كه تا آن روز آلوده به آن بودم , فاصله بگيرم و نمازهايم را هم اول وقت بخوانم . )) چون تا آن زمان من به نماز اهميتي نمي دادم چون گاهي مي خواندم و گاهي قضا مي شد و گاه آخر وقت مي خواندم و مرتب نبود . اين دو عهد را با خدا بستم كه در صورت نجات از اين مهلكه , اين دو برنامه را انجام دهم .

يك وقت متوجه شدم , ديدم يك نفر داخل برفها دارد به طرف من مي آيد , حس كردم كمك راننده اي است , چون مقداري آچار به دست داشت , به من سلام كرد و فرمود : (( چرا سرگرداني ؟ )) .

من شروع كردم ماجراي طوفان و برف و خاموشي ماشين را به طور مفصل براي او نقل كردم و گفتم : (( حدود سه , چهار ساعت است كه من طفره زده ام و ماشين روشن نمي شود . ))

آن شخص فرمود : (( من ماشين را راه مي اندازم . )) و به من فرمود : (( برو , پشت فرمان بنشين و استارت بزن . )) كاپوت ماشين را بالا زدند و نديدم دست ايشان به موتور خورد يا نه , سوئيچ ماشين را زدم , موتور روشن شد و فرمودند : (( حركت كن , برو ! ))

گفتم : (( الان مي روم جلوتر مي مانم , راه بسته است . ))

فرمود : (( ماشين شما در راه نمي ماند , حركت كن ! ))

گفتم : (( ماشين شما كجاست , مي خواهيد من به شما كمكي بدهم ؟ ))

فرموند : (( من به شما احتياج ندارم . ))

تصميم گرفتم مقدار پولي كه داشتم به ايشان بدهم , شيشه پايين بود و من هم پشت فرمان و آقا هم پايين , گفتم : (( اجازه بده مقداري پول به شما بدهم . ))

فرمود : (( من به پول شما احتياج ندارم . ))

پرسيدم : (( عيب ماشين من چه بود ؟ ))

فرمود : (( هر چه بود رفع شد . ))

گفتم : (( ممكن است دوباره دچار نقص شود . ))

فرمود : (( نه ! اين ماشين شما ديگر در راه نمي ماند . ))

گفتم : (( آخر اين كه نشد , شما به پول و كمك من احتياج نداريد و از نظر استادي هم كه مهارت فوق العاده اي نشان داديد , من از اينجا حركت نمي كنم تا خدمتي به شما بنمايم , چون من راننده جوانمردم كه بايد زحمت شما را از راهي جبران كنم . ))

تبسمي فرمود و گفتند : (( تفاوت راننده جوانمرد و ناجوانمرد چيست ؟ ))

گفتم : (( شما خودت كمك راننده اي , مي داني , شوفر ناجوانمرد اگر از كسي خدمتي و نيكي ببيند ناديده مي گيرد و مي گويد وظيفه اش را انجام داده , ولي شوفر جوانمرد از كسي كه نيكي و خدمتي ببيند تا پاسخگوي نيكويي او نباشد , وجدانش راحت نمي شود , و من نمي گويم جوانمردم ولي ناجوانمرد هم نيستم تا به شما خدمتي نكنم , وجدانم ناراحت است و نمي توانم حركت كنم . ))

ايشان فرمودند : (( خيلي خوب ! حالا اگر مي خواهي به ما خدمت كني , تعهدي را كه با خدا بستي , عمل كن , كه اين خدمت به ما است . ))

گفتم : (( من چه تعهدي بستم ؟ ))

فرمود : (( يكي اينكه از گناه فاصله بگيري و دوم اينكه نمازهايت را در اول وقت بخواني .))

وقتي اين مطلب را شنيدم , تعجب كردم كه اين مطلبي است كه من وقتي دست از جان شستم با خدا در دل بيان كردم و اين از كجا فهميده و به ضمير من آگاه شده , درب ماشين را باز كردم و آمدم پايين كه اين شخص را از نزديك ببينم , وقتي خواستم آقا را بغل كنم , ديدم كسي نيست , فهميدم همان توسلي كه به آقا و مولايم صاحب الزمان (عليه السلام) پيدا كردم اثر گذاشت و اين وجود مبارك آقا بود كه نجاتم داد .

جاي پاي آقا را هم در جاده نديدم و چون با ياد امام زمان (عليه السلام) سوار شدم ديدم كاميون من بدون هيچ توقفي روي برفها مي رود و جايي نماند . چون به مقصد رسيدم , زن و فرزندان را دور خود جمع نموده , موضوع مسافرت را با آنها در ميان گذاشتم و گفتم : (( از اين به بعد , وضع زندگي ما كاملا مذهبي است و در اول وقت همگي بايد نماز بخوانيم . )) حتي به همسرم گفتم : (( اگر نمي تواني اينگونه كه گفتم رفتار كني رفتار كني و با خويشاني كه بي بند و بارند و نماز نمي خوانند يا حجاب ندارند قطع رابطه كني , مي تواني طلاق بگيري . ))

ايشان گفت : (( شما اين چنين بودي كه ما عادت كرديم , يعني شما نماز نمي خواندي ما هم نمي خوانديم , شما اين افراد ناجور را مي پذيرفتي و ما تابع شما بوديم , از امروز ما مطيع شما هستيم . ))

يك آقاي روحاني را به منزل دعوت كردم مرتب بيايد و احكام اسلام را بگويد تا همه ما به وظايف آشنا باشيم و در مسافرت هايم هم اول وقت نماز مي خواندم .

روزي در يكي از گاراژها , منتظر خالي كردن بار بودم كه ظهر شد , راننده هاي ديگر گفتند : (( برويم براي غذا و با هم باشيم . ))

گفتم : (( اول نماز بخوانم بعد غذا .))

همگي به هم نگاه كردند و گفتند : (( اين ديوانه شده , مي خواهد نماز بخواند . )) و مرا شديدا مورد تمسخرقرار دادند , من تا آن زمان مايل نبودم خاطرات سفر مشهد را بگويم , لكن چون اينها اينگونه به نماز توهين كرده و مسخره نمودند , مجبور شدم سرگذشتم رابراي تمام آنها بگويم .

چنان براي آنها اثر كرد كه تماما دست مرا بوسيدند و از من عذرخواهي كردند و حمالها و راننده ها همه به نماز ايستادند و معلوم بود كه تصميم گرفتند از گناه فاصله بگيرند .

از اموال بعضي در حين باربردن , مالهايي را حيف و ميل كرده بودم كه به دستور آقاي اهل علم مي بايست رضايت صاحبان آنها را جلب كنم , با شرمندگي نزد اولي رفتم و گفتم خيلي خوشحال شد و مرا تشويق كرد كه حالا كه حقيقت را گفتي من بخشيدم و چيزي از من نگرفت . دومي و سومي نيز همين طور و فقط يك نفر از من طلبش را گرفت و به حمد الله از اين مظلمه نيز به بركت حضرت بقيه الله نجات پيدا كردم .

من اين داستان را كه از آن عالم واعظ در مسجد گوهر شاد شنيدم , بهترين سوغاتي دانستم و برا ي رفقا تعريف مي كردم , لكن مدتها اين داستان را تكرار كرده بودم .

شبي در عالم رويا ديدم , مرا به منزلي دعوت كردند , وارد شدم . پير مردي در يك طرف كرسي و دو جوان در اطراف كرسي بودند , من هم طرفي نشستم . پير مرد از من خواستند كه : ((خاطره مشهدت را براي من بگو ! ))

گفتم : ((كدام خاطره را و در كدام سفرهايم ؟ ))

فرمودند :((خاطره اي را كه در سال سرماي مشهد در مسجد گوهر شاد شنيدي , داستان راننده كاميون كه امام زمان را ديده بود .))

من مي خواستم فشرده , مطلب را تمام كنم , كوتاه , قصه را بيان كردم , لكن پير مرد خوش سيما بنده را مخاطب قرار داد و فرمود :((خاطره اي را كه مربوط به امام زمان (عليه السلام) است , چرا اينگونه بي توجه و دست و پا شكسته , بيان مي كني ؟ !)) و از بنده خواستند بايستم و جلسه رسمي باشد و من اول تا آخر داستان را بگويم , گفتم :((من گوينده و مداح نيستم و بيان ندارم .))

گفتند ((من مي خواهم كه اين مطلب را رسمي بيان كنيد .))

قبول كردم , خطبه اي خواندم خيلي مفصل و مهم كه در بيداري در هيچ كتابي نديده و از هيچ واعظي نشنيده بودم و بعد از خواب هم فراموش كردم .

شروع به گفتن خاطره كردم , مقداري كه گفتم پير مرد گفتند :((صبر كن ! )) ضبط صوت مخصوصي كه در بيداري نديده ام , آوردند و فرمودند :((از اول بيان كن كه ضبط كنيم و براي ديگران بفرستيم .)) دو مرتبه گفتم و ايشان تشكر كردند .

بعد از خاتمه داستان به من فرمود :((چرا اين داستان را ترك كردي ؟ مگر نمي داني جاهائي كه اين مطلب را گفتي ,افرادي كه شنيده اند علاقه مند شدند و از گناه فاصله گرفته , به نماز اهميت داده اند , چرا شما از نقل داستان كوتاهي مي كني ؟ ))

اينجانب وقتي از خواب بيدار شدم تشويق شدم كه قضاياي مربوط به امام زمان (عليه السلام) را به تناسب براي مردم بگويم , مخصوصا اين خاطره را .




 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.