|
۰۴ دي ۱۳۸۳ |
ميهمان
برادرم ،محمد ،در عمليات (والفجر پنج )پاي چپش را از دست داد .او هر ساله -نيمه
شعبان جشن كوچكي مي گرفت و دوستانش را دعوت مي كرد .نيمه شعبان سال گذسته هم مثل
سالهاي پيش براي (آقا )جشن گرفت اماچون در مسجد محل ،همزمان جشن مفصل و با شكوهي
برگزار شده بود ،دوستانش به منزل ما نيامدند .حال محمد را در آن روز از زبان خودش
بشنويد:
(دم غروب بود .نسيم خنكي مي وزيد .روي ويلچر نشسته بودم و با چشماني اشكبار و دلي
گرفته به كوچه نگاه مي كردم .
از دور كسي مي آمد .نزديكتر شد كه ديدم جواني خوشرو و با چهره نوراني و محاسن مشكي
و لباس سبز رنگ بسيجي است .
از اينكه بالاخره يك نفر آمده تا از شيريني امام زمان عجل الله تعالي فرجه ؛تناول
كند .خوشحال شدم .هر چه آن جوان به من نزديك تر مي شد ،عطر خوش ياس و گل محمدي به
مشامم مي رسد.جلوتر آمد و سلام كرد .گفتم :سلام از ماست .حالم را پرسيد صدايش گرم و
دلنشين بود .خواستم بروم برايش شيريني و شربت بياورم .نگذاشت .خودش برخاست ،يك
شيريني برداشت و جرعه اي شربت نوشيد .آمد ،نزديك نشست و گفت :شما جانبازيد ؟گفتم
:بله ،دستي بر پايم كشيد و گفت :بلند شو با تعجب گفتم :برادر !من جانبازم ،نمي
توانم روي پا بايستم و راه بروم .دوباره گفت :يا علي بگو و بلند شو .گفتم :به خداي
مهدي ،عجل الله تعالي فرجه ،نمي توانم !گفت چطور قسم به خداي مهدي مي خوري اما به
فرمان مهدي گوش نمي دهي ؟زبانم بند آمده بود .دستم را گرفت و بلند كرد .هيچ دردي در
پايم حس نمي كردم .رو به من كرد و گفت :هر سال براي امام زمانت جشن بگير .اگر هيچ
كس هم در خانه ات را نزد .او خود در جشنت شركت مي كند .بر پيشاني ام بوسه اي زد
ورفت .ديدم كه چون كبوتري سبكبال فرش را به قصد عرش ترك مي كند .فرياد زدم نرويد
آقا !خواهش مي كنم نرويد...
بله !در اين لحظه من و پدرم و مادرم ،محمد را ديديم كه در وسط كوچه ايستاده است و
گريه مي كند .ابتدا هيچ كدام متوجه شفا يافتن محمد نشديم .به سويش دويديم و علت
گريه اش را جويا شديم .در حالي كه به شدت مي گريست .گفت:من امرزو بهترين مهمان را
داشتم اما ميزبان خوبي نبودم .در همين هنگام من متوجه پاي محمد شدم و فريادزدم
:محمد !پايت ،پايت ...
پدر و مادرم كه تازه موضوع را فهميده بودند ،متحير شدند .
مادرم از حال رفت و پدرم از محمد خواست كه جريان را برايش تعريف كند.
محمد از آن پس هر نيمه شعبان ،جشن كوچكي براي آقا ميگيردحتي اگر كسي به مهماني اش
نيايد... .
|