|
۰۴ دي ۱۳۸۳ |
محمد بن عيسي بحريني در محضر امام زمان(عجل الله
تعالی فرجه):
در اواخر حكومت سلسلة شاهان صفوي در ايران دستهاي استعمار، كشور آباد و غني
«بحرين»9 را به سوي خود برده و آن را تحت الحمايه بيگانگان قرار دادند. در اين
دوران دري به تخته خورد و حوادثي پيش آمد واوضاع سياسي به گونه اي شد كه والي وامير
بحرين ، شخصي ستمكار و دست نشاندة بيگانگان از آب در آمد و به دشمني با امير
مؤمنان(عليه السلام) و علاقمندان آن حضرت معروف بود. اتفاقاً او معاون و وزير داشت
كه از رئيس خود هم بيشتر با امام علي(عليه السلام) و دودمان و شيعيانش دشمن بود.
اين دو نفر همواره موجب مزاحمت و آزار و شكنجة مردم بحرين شده و آنان را كه به ولاء
و دوستي اهل بيت مشهور بودند، با عوامل مختلف تحت شكنجه و آزار قرار مي دادند. اين
روش ادامه داشت و لحظه به لحظه شديدتر مي شد، تا آنكه وزير نقشه اي بسيار مرموز و
خائنانه مطرح كرد و به خيال خام خود خواست در وقت خود آن نقشه را پياده كند و بر ضد
مردم شيعة بحريني به كار اندازد و به طور كلي از آنان سلب آزادي كند، ولي اينك
ببينيد چگونه اين نقشه را ايفا كرده و چگونه نقش بر آب شد.
درخت انار شهادت مي دهد: وزير كه نقشة خود را با موفقيت كامل به مرحلةنتيجه گيري
رسانده بود، با كمال خرسندي در حالي كه در دستش اناري بود نزد امير آمد و گفت: اين
انار را بگيريد و ببينيد كه حتي به وسيلة اين انار، درخت انار شهادت داده است كه پس
از پيامبر اكرم(صل الله عليه و اله) جانشين او ابوبكر، بعد عمر، بعد عثمان و در
مرحله چهارم علي است. امير خيلي دقيق انار را وارسي كرد ، ديد دور تا دور ، اين
كلمات نقش بسته است: «لا اله الاالله ، محمد رسول الله ، ابوبكر وعمر وعثمان وعلي
خلفاء رسول الله».
ملاحظه كرد كه به قلم خلقت و طبيعت اين كلمات نگاشته شده و به هيچ وجه ممكن نيست كه
ساختگي باشد. رو به وزير كرد و با لحن جدي گفت: اين مطلب از دليل هاي روشن و واضحي
است كه ما را به بطلان مذهب رافضي ها (شيعه) رهنمون مي شود.
وزير گفت: آري! همانگونه است كه شما فرموديد، ولي افسوس كه اين طايفه (شيعه) بر اثر
تعصب زياد به مذهب خود به آساني زير بار اين دليل واضح نمي روند، به نظر من بهتر
اين است كه آنان را حاضر كنيد و در يك مجلس باشكوهي در ملا عام اين انار را به
ايشان نشان دهيد، اگر بدين وسيله به حقانيت مذهب تسنن پي بردند و به آن گرايش پيدا
كردند زهي موفقيت! و معلوم است كه در اين صورت شما به ثواب و پاداش خوب وبسيار
رسيده اي و اگر امتناع ورزيدند و با مشاهدة اين برهان قاطع، باز از گمراهي خود دست
بر نداشتند، آنان را به انتخاب يكي از سه چيز مجبور كنيد:
يا بسان يهود ونصارا به ما «جزيه» بدهند و در برابر ما ذليل و خوار باشند و يا پاسخ
قانع كنندة اين دليل روشن را بدهند و يا آنكه مردان آنان را به قتل برسانيم و زنان
وفرزندانشان را اسير كنيم و اموالشان را به غاربت ببيرم.
امير كه با دقت، گفتار وزير را گوش مي داد، گفت: پيشنهاد خوبي كردي و بايد چنين
كرد. به دنبال اين پذيرش دستور داد علما وسادات و نيكان مردم بحرين در مجلس باشكوهي
به گرد هم آيند تا آن انار كذايي را به آنان نشان داده واز آنها پاسخ اين دليل را
بياوريد و يا جزيه داده و ذليل و خوار زندگي كنيد و يا آمادة قتل و غارت باشيد!
بزرگان بحرين كه در ظاهر دليل قانع كننده اي بر بطلان دليل انار نداشتند و خود را
در فشار و بن بست سخت
مي ديدند با خواهش و تمنا سه روز مهلت خواستند. امير نيز سه روز به آنها مهلت داد
تا شيعيان پاسخ آن دليل را بياورند وگرنه خود را براي اطاعت اوامر امير حاضر
نمايند. به اين ترتيب، تا اينجا ترفند و نقشة وزير در مسير خود قرارگرفته وبه مرحله
اجرا و نتيجه گيري، نزديك مي شد.
مشورت و راه حل: شيعيان و تربيت شدگان مذهب جعفري به خوبي فرمودة رئيس مذهب خود
امام صادق(عليه السلام) را درك كرده بودند كه : «لا ظهير كالمشاوره؛ هيچ ياري چون
مشورت واز فكر همديگر استمداد جستن نيست .....»
اينان همگي در يك مجلس گرد هم آمدند، پراكنده نشدند كه بگويند باداباد، هر چه شد
بشود، در اين باره به فكر راه حل افتادند و هر كس چيزي گفت تا سرانجام، گروهي
گفتند: اين مطلب، راه حلي جز توسل به امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) كه در پشت پردة
غيبت است و چون خورشيدي در پشت ابرهاست و به ما روشني و نشاط بخشيده. ندارد، بايد
از ايشان دادخواهي واستدعا كرد تا به داد ما برسد. در ميان تمام جمعيت، ده نفر از
زاهدان وشايستگان را انتخاب كردند و در ميان آن ده نفر، سه نفر را كه از نظر تقوا و
عمل نيك، لياقت ملاقات با امام زمان(عليه السلام) را داشتند برگزيدند تاهر يك شبي
را در اين سه شب به بيابان برود و مشغول عبادت وتضرع و زاري شده به امام عصر(عليه
السلام) توسل جويد و از آن جناب تمنا كند بلكه عنايت خاصه آن بزرگوار بتواند در حل
اين مشكل به آنها كمك كند.
به اين ترتيب ، در شب اول يكي از آن سه نفر به بيابان رفت ومشغول تضرع و زاري شد،
ولي آن شب صبح شد و او نتيجه نگرفت . شب دوم، يكي ديگر از آن سه نفر به بيابان رفت،
اما اين شب هم بسان شب اول بي نتيجه به پايان رسيد. در شب سوم كه آخرين مهلت
بود،شيعيان در جوش وخروش بودند تا سومين نفر به نام «محمد بن عيسي» در آن شب به
بيابان رفت وتضرع و زاري را به آخرين درجه رسانيد. در شب تاريك با سر و پاي برهنه و
حالتي خاص به امام زمان(عليه السلام) استغاثه كرد با تضرع وزاري توأم با اخلاص
كامل، عرض مي كرد: اي ولي عصر(عجل الله تعالی فرجه) به فرياد ما شيعيان برس! .....
زمان دقيقه به دقيقه مي گذشت، لحظات آخر شب فرا رسيد و توسل محمد بن عيسي به درجه
نهايي رسيده بود . هنگام سحر ناگاه شنيد در بيابان شخصي به او گفت: «اي محمد بن
عيسي! اين چه حالتي است كه تو پيدا كرده اي و در اين شب تاريك به اين بيابان خلوت
آمده اي؟»
محمد بن عيسي: اي مرد! با من كار نداشته باش، من براي امر بزرگي به اينجا آمده ام و
آن را جزء براي امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) هرگز اظهار نمي كنم و از آن بزرگوار
فقط مي خواهم كه به داد من و شيعيان برسد!
هنوز گفتار محمد بن عيسي تمام نشده بود كه از جانب همان مرد شنيدكه:
«يا محمد بن عيسي، انا صاحب الامر!؛ اي محمد بن عيسي، همانم كه او را طلب مي كني،
حاجت خود را بگو تا برآورم. محمد گفت: اگر تو امام زمان من هستي، حاجت مرا مي
داني، نيازي به اظهار آن نيست.
امام(عليه السلام) فرمود: آري تو به اينجا آمده اي تا پاسخ انار كذايي را ا زمن
بگيري و شيعيان را از اين مهلكه نجات دهي.
محمد بن عيسي گويد: تا درك كردم كه حضرت ولي عصر(عجل الله تعالی فرجه) است به سوي
او شتافتم، بر زانويش سر نهادم، دست بر دامن پر مهرش زدم و عرض كردم اي سرور ما تو
پناه ما هستي، به داد ما برس، اي دادرس بي پناهان.
حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه) رو به او كرد و فرمود: اي محمد بن عيسي! وزير امير
درخت اناري را در حياط خانة خود نشانده است. آن درخت چون به ثمر رسيد، او قالبي را
با گفل به شكل اناري درست كرد و آن قالب را كه تو خالي بود دو نصف كرد ودر ديوار
داخل آن دو نصف قالب همان كلمات را به صورت برجسته نوشت، آنگاه آن دو نصف قالب را
روي يكي از انارهاي كوچك درخت گذارد و آنها را محكم بست. آن انار در ميان آن دو نصف
قالب شد تاا درون قالب را پر كرد ودر نتيجة ، آن نوشته هاي برجسته ديوارة داخلي دو
نصف قالب، روي پوست انار قرار گرفت، رفته رفته توأم با رشد انار، آن كلمات بر پوست
انار به طور طبيعي نقش بست، فردا كه روز موعود هست، هنگامي كه نزد امير رفتيد به او
بگو من جواب دليل انار دارم، ولي اين جواب را جز درخانة وزير اظهار نمي كنم، امير
خواه ناخواه مي پذيرد ، چون به خانه وزير رفتيد ، در طرف دست راست خانة وزير بالا
خانه اي هست، بگو جواب را نمي گويم، مگر در اين بالاخانه، در اين هنگام، وزير خود
را در بن بست مي بيند و اصرار مي كند كه به بالاخانه نرويد، تو هم اصرار تمام كن كه
بايد به آنجا برويم. به ناچار وزير قبول مي كند كه به بالاخانه نرويد، تو هم اصرار
تمام كن كه بايد به آنجا برود، وقتي داخل بالاخانه شديد، روزنه اي را مي بيني و در
ميان آن كيسه سفيدي را مي نگري با عجله تمام آن كيسه را بردار ودر ميان آن، قالب
نامبرده را كه از گل ساخته شده وبا آن نقشه خائنانه وزير طراحي شده، بيرون بياور.
نزد امير بگذار و به او بگو كه اين انار به وسيلة اين قالب به اين صورت در آمده
است. در نتيجه ، امير از حيله و خيانت وزير مطلع شده و حقانيت شما و بطلان عقايد
آنان آشكار مي شود.
اي محمد بن عيسي! به فرماندار بگو كه براي تصديق گفتار خود علامت ديگري داريم و آن
اينكه داخل انار از خاكستر و دود پر است و اگر قبول نداري اين انار را بشكن در اين
هنگام وزير انار را برداشته و مي شكند خاكستر و دودآن بيرون آمده و ريش و صورت وزير
را فرا مي گيرد ( اين هم علاوه بر روسياهي معنوي وزير روسياهي ظاهري او).
محمد بن عيسي بسيار خوشحال شد وبه دست و پاي امام افتاد و تشكر كرد و به سوي رفقاي
خود با كمال خوشحالي مراجعه كرد. هنگام صبح مردم بحرين در مجلس امير بحرين حاضر
شدند. وقت پاسخگويي شيعه از دليل انار اعلام شد، محمد بن عيسي آنچه را امام
عصر(عليه السلام) به او دستور داده بود، يكي پس از ديگري انجام داد تا آخرين مرحله
كه در نزد امير وزير انار را شكست وخاكستر و دودف ميان انار به صورت وزير پاشيد.
امير كه سخت مجذوب و تحت تأثير قرار گرفته بود: گفت: اي محمد بن عيسي! اين پاسخ را
چه كسي به تو ياد داد؟ «محمد بن عيسي گفت: امام و حجت زمان(عجل الله تعالی فرجه) به
من آموخت». امير گفت: امام زمان كيست؟ محمد بن عيسي گفت: امام زمان(عليه السلام) ما
از جانب خداوند حجت روي زمين است و دوازدهمين امام ما مي باشد. (آنگاه اسامي همة
ائمه(عليه السلام) را يكي پس از ديگري شمرد تا به صاحب الامر(عجل الله تعالی فرجه)
رسيد).
گواهي امير: با اينكه امير در عقيده باطل خود استقامت مي ورزيد و سرسختانه با
شيعيان مبارزه مي كرد، حتي حاضر بود به رهبران و ائمه آنان ناسزا بگويد، اما اينكه
در برابر حادثه اي عجيب قرار گرفته و خود را در مقابل قدرتي عظيم مي ديد.عجز سراسر
او را فرا گرفت , ناگزير سر فرود آورد وورق قلبش برگشت , سخن قلب به وسيله زبانش
اظهار شد :
«اشهد ان لا اله الا الله و ان محمد عبده و رسوله و ان الخليفه بعده بلا فصل امير
المؤمنين علي ابن ابيطالب(عليه السلام)؛ گواهي به يگانگي خداوند مي دهم، گواهي مي
دهم كه محمد(صل الله عليه و اله) بنده و رسول خداست وجانشين بلافصل بعد از او
اميرالمؤمنين علي ابن ابيطالب (عليه السلام) مي باشد.»
سپس ائمه بعد از امام علي(عليه السلام) را يكي پس از ديگري تا امام زمان(عليه
السلام) اسم برد واعتراف به امامت آنها كرد. آنگاه دستور داد تا آن وزير خائن
ودسيسه گر را اعدام كنند تا همواره خاطرة بطلان باطل و احقاق حق تجلي كند، سپس از
اهل بحرين عذرخواهي كرد و به آنان احسان نمود.
به اين ترتيب، اين واقعه چون نوري درخشان در تاريخ شيعه دلهاي دلدادگان را تا روز
قيامت روشن مي كند.»9 |