spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
«اسلام‌»، هويت‌ «يوسف‌» چاپ پست الكترونيكي
۲۹ آذر ۱۳۸۳



هواپيماي‌ مسافربري‌ شركت‌ يونايتد ايرلاين‌ از لندن‌ عازم‌ واشنگتن‌ بود، مأموران‌ امنيتي‌ آمريكا دريافتند شخصي‌ با نام‌ «يوسف‌ اسلام‌» در بين‌ ليست‌ مسافران‌ است‌ كه‌ در ليست‌ سياه‌ عوامل‌ تحت‌ مراقبت‌ و داراي‌ خطر بالقوه‌ براي‌ منافع‌ آن‌ كشور قرار دارد. به‌ دنبال‌ اين‌ مسئله‌ نيروهاي‌ امنيتي‌ هواپيما را مجبور كردند با تغيير مسير خود از واشنگتن‌ دور شده‌ و هزار كيلومتر دورتر در فرودگاه‌ «مين‌» آمريكا به‌ زمين‌ بنشيند. نيروهاي‌ امنيت‌ حمل‌ و نقل‌ آمريكا پس‌ از يك‌ مصاحبه‌ به‌ يوسف‌ اسلام‌ ابلاغ‌ كردند كه‌ وي‌ عنصر نامطلوب‌ تشخيص‌ داده‌ شده‌ و بايد با نخستين‌ پرواز به‌ انگليس‌ بازگردد.
يوسف‌ اسلام‌ هنرمند مسلماني‌ كه‌ سالها پيش‌ با نام‌ جهان‌ آشناي‌ «كت‌ استيونس‌» شناخته‌ مي‌شد، نزديك‌ سي‌ سال‌ است‌ ثروت‌، عمر و عقيده‌ خود را در راه‌ آئين‌ و ديني‌ نهاده‌ كه‌ زندگي‌ او را متحول‌ كرده‌ است‌. صداي‌ اين‌ خوانندة‌ معروف‌ دهة‌ 1970 ميلادي‌ انگليس‌ كه‌ تا پيش‌ از پذيرفتن‌ اسلام‌، انعكاس‌ دهندة‌ اميدها و نااميديها و تيرگي‌ و روشنيهاي‌ انسان‌ سرگشته‌ جهان‌ غرب‌ بود، پس‌ از تشرف‌ به‌ آيين‌ محمد(ص‌) صداي‌ انسان‌ آينده‌ شده‌ است‌. انساني‌ كه‌ الگوي‌ عالي‌ خود را يافته‌ و راه‌ نجات‌ از گرداب‌ بي‌اعتقادي‌ و بي‌خدايي‌ را در معنويت‌ مي‌بيند.
يوسف‌ اسلام‌ چهرة‌ سرشناس‌ جامعة‌ مسلمانان‌ انگليس‌ است‌ كه‌ پيش‌ از مسلمان‌ شدن‌ خود در سال‌ 1356، با نام‌ هنري‌ «كت‌ استيونس‌» يكي‌ از مشهورترين‌ خوانندگان‌ جهان‌ موسيقي‌ بود.
يوسف‌ اسلام‌ از زمان‌ مسلمان‌ شدنش‌ همواره‌ در جامعة‌ انگليس‌ مطرح‌ بوده‌ است‌. وي‌ علاوه‌ بر فعاليتهاي‌ مختلف‌ اجتماعي‌ و ديني‌، مدير يك‌ مدرسه‌ بزرگ‌ اسلامي‌ به‌ سبك‌ آموزش‌ و پرورش‌ رسمي‌ انگليس‌ در شمال‌ غرب‌ لندن‌ است‌. وي‌ نخستين‌ كسي‌ بود كه‌ پس‌ از سالها مبارزه‌ در لندن‌ توانست‌ وزارت‌ آموزش‌ و پرورش‌ انگليس‌ را وادار سازد تا همانند مدارس‌ مسيحي‌ و يهودي‌ به‌ مدارس‌ مسلمان‌ نيز كمك‌ مالي‌ كند. از نظر سياسي‌ نيز يوسف‌ اسلام‌ بارها خبرساز بوده‌ است‌. مخالفت‌ وي‌ با سلمان‌ رشدي‌، نويسندة‌ كتاب‌ آيه‌هاي‌ شيطاني‌ ، دفاعش‌ از حقوق‌ مسلمانان‌ در مناطق‌ مختلف‌ يوگسلاوي‌ سابق‌، حمايتش‌ از عمليات‌ نظامي‌ فلسطينيها عليه‌ رژيم‌ اشغالگر صهيونيستي‌ و همچنين‌ همگرايي‌ وي‌ با مخالفان‌ جنگ‌ در عراق‌ در دو دهة‌ اخير خبرساز شده‌ است‌. مخالفت‌ با جنگ‌ عراق‌ و حمايت‌ از حقوق‌ مسلمانان‌ در بوسني‌ موجب‌ شد تا يوسف‌ اسلام‌ پس‌ از سالها مجدداً به‌ دنياي‌ موسيقي‌ بازگردد و دو آلبوم‌ با همين‌ مضامين‌ در مخالفت‌ با جنگ‌ و تكريم‌ صلح‌ روانة‌ بازار كند. چهار سال‌ پيش‌ نيز يوسف‌ اسلام‌ به‌ اتهام‌ حمايت‌ از تروريسم‌ به‌ دست‌ مقامات‌ رژيم‌ صهيونيستي‌ از سرزمينهاي‌ اشغالي‌ اخراج‌ شده‌ بود. همچنين‌ چهار ساعت‌ لوح‌ فشرده‌ و كتاب‌ اشعار اين‌ خواننده‌ معروف‌ دهة‌ 70 ميلادي‌ به‌ زبان‌ اصلي‌ به‌ زودي‌ منتشر مي‌شود.
زندگي‌ پر فراز و نشيب‌ يوسف‌ اسلام‌ را از زبان‌ خودش‌ به‌ نقل‌ از پايگاه‌ اينترنتي‌ وي‌ مي‌خوانيم‌:
پدرم‌ اهل‌ قبرس‌ يونان‌ و مادرم‌ يك‌ سوئدي‌ بود، اما به‌ دلايلي‌ آنها تصميم‌ گرفتند مرا به‌ مدرسه‌اي‌ كاتوليك‌ بفرستند و اين‌ اولين‌ نقطة‌ غريب‌ در زندگي‌ من‌ بود. نام‌ اصلي‌ام‌ «استيون‌ ديميتري‌ جورجيو» بود و با اصول‌ تعاليم‌ ارتودوكس‌ بزرگ‌ شده‌ بودم‌، به‌ همين‌ دليل‌ در مراسم‌ و تشريفات‌ مذهبي‌ در مدرسه‌ شركت‌ نمي‌كردم‌.
خانواده‌ام‌ هرگز سخت‌گير نبودند اما در تربيت‌ اخلاقي‌ من‌ دقت‌ داشتند، و همين‌ امر سبب‌ فرستادن‌ من‌ به‌ يك‌ مدرسه‌ كاتوليك‌ بود. در آن‌ دوران‌ دربارة‌ خوب‌ و بد آموختم‌، دربارة‌ اخلاق‌ به‌طور كلي‌؛ و به‌ مرور زمان‌ مذهب‌، تأثير عميقي‌ بر من‌ گذاشت‌. يادم‌ مي‌آيد هنگامي‌ كه‌ يكي‌ از دوستانم‌ به‌ علت‌ حفظ‌ خط‌ اتوي‌ شلوارش‌ از انجام‌ مراسمي‌ مذهبي‌ امتناع‌ كرد، رابطه‌ام‌ با او سرد شد. در آن‌ زمان‌ حدوداً هفت‌ سال‌ داشتم‌.
عجيب‌ است‌ كه‌ با وجود روي‌ آوردن‌ به‌ اسلام‌ دوران‌ كودكي‌ام‌ را در فضايي‌ ضد اسلامي‌ رشد كردم‌. در واقع‌ يونانيها و تركها با يكديگر دشمن‌ هستند و من‌ نيز با داشتن‌ پدري‌ قبرسي‌ از هر چيزي‌ دربارة‌ تركها متنفر بودم‌ كه‌ شامل‌ دين‌ آنها هم‌ مي‌شد: اسلام‌، بدون‌ اينكه‌ درستي‌ آن‌ مهم‌ بوده‌ باشد.
يك‌ خانوادة‌ مسلمان‌ در نزديكي‌ ما زندگي‌ مي‌كرد. گرچه‌ ما هرگز برخوردي‌ نداشتيم‌، اما هميشه‌ فاصله‌ خود را با آنها حفظ‌ مي‌كرديم‌. دوران‌ كودكي‌ام‌ را در غرب‌ لندن‌ گذراندم‌. والدينم‌ يك‌ رستوران‌ شلوغ‌ در قسمت‌ شلوغ‌ خيابان‌ «شافتزبري‌» را اداره‌ مي‌كردند، بنابراين‌ در فضايي‌ پر هيجان‌ رشد كردم‌. در محله‌اي‌ با خيابانهاي‌ پر از ويترينهاي‌ خيره‌ كننده‌ از نور و مردم‌ در رفت‌ و آمد. محلة‌ ما به‌ تأتر و سينما نزديك‌ بود و از همين‌ فضا بود كه‌ به‌ سمت‌ دنياي‌ تفريحاتي‌ نظير موسيقي‌ كشيده‌ شدم‌.
من‌ كوچك‌ترين‌ فرزند خانواده‌ بودم‌ و خواهر و برادرم‌ عقيده‌ داشتند من‌ خيلي‌ لوس‌ شده‌ام‌، اما تا آنجا كه‌ به‌ خاطر دارم‌ تمام‌ سهم‌ خودم‌ از كارها را انجام‌ مي‌دادم‌. هنگامي‌ كه‌ ده‌ سال‌ داشتم‌ در يك‌ مغازه‌ كار مي‌كردم‌ و آنجا بود كه‌ درسهاي‌ خوبي‌ درباره‌ چگونگي‌ برخورد با مردم‌ و خدمت‌ به‌ جامعه‌ آموختم‌. مردم‌ هميشه‌ به‌ خاطر نوجواني‌ به‌ من‌ انعام‌ مي‌دادند.
در محله‌اي‌ از لندن‌ كه‌ ما زندگي‌ مي‌كرديم‌ با تنوع‌ نژادي‌ كه‌ وجود داشت‌، به‌ عنوان‌ يك‌ انسان‌ دو رگه‌ مشكلي‌ نداشتم‌. اما گاهي‌ مسئله‌ نژاد متفاوت‌ در پدر و مادرم‌، با وجود زندگي‌ آرامي‌ كه‌ داشتيم‌، مسئله‌ ساز بود. حدود هشت‌ ساله‌ بودم‌ كه‌ پدر و مادرم‌ از يكديگر جدا شدند؛ با اين‌ حال‌ هنوز در همان‌ اتاقهاي‌ بالاي‌ رستوران‌ و نزديك‌ يكديگر زندگي‌ مي‌كردند و به‌ همكاري‌ در اداره‌ رستوران‌ ادامه‌ مي‌دادند. پس‌ از جدايي‌ آنها دائماً بر سر اين‌كه‌ من‌ نزد چه‌ كسي‌ باشم‌ مشكل‌ داشتند. با اين‌كه‌ پدرم‌ هميشه‌ پيروز مي‌شد، به‌ مادرم‌ بيشتر احساس‌ نزديكي‌ مي‌كردم‌.
پس‌ از اين‌كه‌ والدينم‌ كاملاً از هم‌ جدا شدند، با مادرم‌ به‌ سوئد رفتم‌ و در آنجا ادامه‌ تحصيل‌ دادم‌. در بين‌ همه‌ دانش‌آموزان‌ چشم‌ آبي‌ و مو بور سوئدي‌ با چشمان‌ و موهاي‌ تيره‌ كاملاً جلب‌ توجه‌ مي‌كردم‌. اين‌ امر براي‌ آنها جالب‌ بود و دائماً زير نگاههاي‌ علاقه‌مند ساير دانش‌آموزان‌ بودم‌.
من‌ كودك‌ حساسي‌ بودم‌ و بيشتر از آنچه‌ اقتضاي‌ كودكي‌ام‌ بود دربارة‌ زندگي‌ و مسائل‌ كلي‌ آن‌ فكر مي‌كردم‌. فردي‌ درونگرا و دائم‌ در حال‌ تفكر بودم‌. هيچ‌ زماني‌ نبود كه‌ در حال‌ فكر كردن‌ به‌ چيزي‌ نباشم‌. يك‌ بار تصميم‌ گرفتم‌ به‌ چيزي‌ فكر نكنم‌، اما هرگز نتوانستم‌ بر افكار خود غلبه‌ كنم‌. هميشه‌ اين‌ دغدغه‌ را داشتم‌ كه‌ چگونه‌ مي‌توانم‌ بين‌ پدر و مادرم‌ پلي‌ دوباره‌ بسازم‌ به‌ ويژه‌ وقتي‌ براي‌ ديدن‌ پدرم‌ به‌ لندن‌ مي‌رفتيم‌. بعدها وقتي‌ مشهور شدم‌، موفقيت‌ من‌ براي‌ هر دوي‌ آنها غرورآفرين‌ بود و كمك‌ بزرگي‌ كرد تا خانواده‌ دوباره‌ دور هم‌ گرد آيند. من‌ استعداد هنرنمايي‌ خود را در سنين‌ پايين‌ نشان‌ داده‌ بودم‌ و مادرم‌ مرا در اين‌ راه‌ بسيار تشويق‌ كرد. من‌ اغلب‌ ديروقت‌ به‌ رختخواب‌ مي‌رفتم‌ ولي‌ مادرم‌ هيچگاه‌ مانع‌ فعاليت‌ من‌ نمي‌شد. احساس‌ مي‌كردم‌ به‌ وسيلة‌ موسيقي‌ مي‌توانم‌ تمام‌ افكار و احساسات‌ خود را اظهار كنم‌. ما يك‌ پيانوي‌ بزرگ‌ در خانه‌ داشتيم‌ و خيلي‌ سريع‌ در يادگيري‌ پيانو پيشرفت‌ كرده‌ بودم‌. بعدها به‌ گيتار رو آوردم‌ و به‌ نوشتن‌ نت‌ مشغول‌ شدم‌. در همان‌ دوران‌ بود كه‌ نامم‌ را به‌ «كت‌ استيونس‌» تغيير دادم‌.
اولين‌ اثرم‌ را در سن‌ 18 سالگي‌ ارائه‌ دادم‌ و همان‌ باعث‌ تحول‌ در سبك‌ و ظاهر زندگي‌ام‌ شد. گرچه‌ اين‌ امر تغيير خاصي‌ در تفكرات‌ و رفتار من‌ نداد، اما تأثيراتي‌ بر من‌ گذاشت‌. بيشتر از اينكه‌ به‌ فكر جواني‌ بيش‌ از حد خود باشم‌ به‌ فكرهاي‌ بلند پروازانه‌ آينده‌ بودم‌. اگر چه‌ زندگي‌ شلوغ‌ و پرجنجالي‌ داشتم‌، هميشه‌ در پي‌ يافتن‌ پاسخي‌ به‌ سؤالات‌ متعددي‌ كه‌ در ذهن‌ داشتم‌ بودم‌. مي‌دانستم‌ كه‌ چيزي‌ در زندگي‌ هست‌ كه‌ بايد به‌ سوي‌ آن‌ بروم‌ و به‌ آن‌ برسم‌. ابتدا پاسخ‌ اين‌ خلاً را در زندگي‌ تشريفاتي‌ و لوكس‌ مي‌ديدم‌، اما زود پي‌ بردم‌ كه‌ اينطور نيست‌.
پس‌ از يك‌ سال‌ موفقيت‌ در كار و تجربه‌ يك‌ زندگي‌ پر از رفاه‌ به‌ بيماري‌ سختي‌ دچار شدم‌؛ سل‌ آغاز دوباره‌ زندگي‌ مرا رقم‌ زد. در 19 سالگي‌ به‌ علت‌ بيماري‌ سل‌ در بيمارستان‌ بستري‌ شدم‌. خيلي‌ وحشت‌ كرده‌ بودم‌ و مرگ‌ را روبروي‌ خود احساس‌ مي‌كردم‌. آنجا بود كه‌ راه‌ جديدي‌ در مقابلم‌ گشوده‌ شد. دورة‌ كوتاه‌ بيماري‌ام‌ كمك‌ كرد تا تمام‌ تفكرات‌ دوران‌ كودكي‌ و نوجواني‌ خود را مرور كنم‌ و به‌ اين‌ ترتيب‌ مقدمات‌ زندگي‌ امروز من‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مسلمان‌ فراهم‌ شد.
چه‌ اتفاقاتي‌ انتظار مرا مي‌كشد؟ آيا من‌ تنها يك‌ جسم‌ هستم‌ و بالاترين‌ و تنها هدفم‌ ارضاي‌ اين‌ جسم‌ است‌؟ بعدها پي‌ بردم‌ كه‌ بيماري‌ سختي‌ كه‌ دچار آن‌ شدم‌، نعمتي‌ از سوي‌ پروردگار بوده‌ است‌، فرصتي‌ براي‌ آن‌كه‌ چشمانم‌ را باز كنم‌ و به‌ جست‌وجوي‌ پاسخ‌ پرسشهاي‌ خود بروم‌. در آن‌ زمان‌ گرايش‌ خاصي‌ به‌ عرفان‌ شرق‌ وجود داشت‌. من‌ نيز شروع‌ به‌ مطالعه‌ در اين‌ باره‌ كردم‌. اولين‌ چيزي‌ كه‌ درباره‌ آن‌ به‌ جست‌وجو پرداختم‌ چيستي‌ مرگ‌ بود و اين‌كه‌ روح‌ جاودانه‌ خواهد ماند. احساس‌ مي‌كردم‌ راهي‌ را به‌ سوي‌ سعادت‌ و كمال‌ آغاز كرده‌ام‌. مدتي‌ به‌ خامخواري‌ رو آوردم‌. باور اصلي‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ به‌ من‌ القا شد اين‌ آگاهي‌ بود كه‌ انسان‌ تنها از جسم‌ تشكيل‌ نشده‌ است‌. هنگامي‌ كه‌ در بيمارستان‌ بستري‌ بودم‌ به‌ اين‌ آگاهي‌ رسيدم‌. يك‌ روز هنگامي‌ كه‌ زير باران‌ گير كرده‌ بودم‌ و در پي‌ پناهگاهي‌ مي‌دويدم‌، متوجه‌ مسئله‌اي‌ شدم‌. جسم‌ من‌ مدام‌ پيام‌ مي‌فرستاد كه‌ خيس‌ شده‌ است‌ و بايد به‌ دنبال‌ پناهگاهي‌ برايش‌ باشم‌. در آن‌ لحظه‌ فكر كردم‌ جسم‌ انسان‌ مانند ميموني‌ است‌ كه‌ بايد تحت‌ تعليم‌ و مراقبت‌ دائم‌ باشد و به‌ مسيري‌ كه‌ بايد برود هدايت‌ شود. از ديگر سو يك‌ ميمون‌ خودش‌ شما را از تمايلاتش‌ مطلع‌ مي‌كند. در مرحله‌ بعد متوجه‌ اراده‌ خدادادي‌ خود شدم‌، اراده‌اي‌ در راستاي‌ خواست‌ خداوند و يك‌ هدية‌ الهي‌. من‌ مجذوب‌ واژگان‌ عرفان‌ شرقي‌ شده‌ بودم‌. تا آن‌ زمان‌ تنها از معارف‌ كليسا و مسيحيت‌ شنيده‌ بودم‌. مجدداً به‌ ساختن‌ موسيقي‌ رو آوردم‌، اما اين‌ بار شروع‌ به‌ انعكاس‌ افكارم‌ در موسيقي‌هايم‌ كردم‌. يكي‌ از اشعاري‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ خوانده‌ام‌ چنين‌ مضموني‌ داشت‌: «كاش‌ بر همه‌ چيز عالم‌ بودم‌، كاش‌ از آنچه‌ بهشت‌ و جهنم‌ را مي‌سازد اطلاع‌ داشتم‌. آيا موفق‌ خواهم‌ شد؟...» پس‌ از آن‌، يكي‌ ديگر از كارهايم‌ را با نام‌ «راهي‌ به‌ سوي‌ شناخت‌ خدا» ارائه‌ دادم‌. با ارائه‌ آلبومهاي‌ جديد شهرت‌ بيشتري‌ يافتم‌. در واقع‌ شرايط‌ سختي‌ را مي‌گذراندم‌؛ زيرا در همان‌ زمان‌ كه‌ در جست‌وجوي‌ حقيقت‌ بودم‌، روز به‌ روز پولدارتر و مشهورتر مي‌شدم‌. به‌ مرحله‌اي‌ رسيدم‌ كه‌ تصور كردم‌ «بوديسم‌» تنها راه‌ درست‌ و اصيل‌ است‌، اما آمادگي‌ نداشتم‌ دنيا را به‌ تبعيت‌ از آيين‌ بودا ترك‌ كنم‌. بيش‌ از آن‌ به‌ اين‌ جهان‌ وابسته‌ بودم‌ كه‌ بخواهم‌ تارك‌ دنيا باشم‌ و خود را از جامعه‌ جدا كنم‌. در آن‌ مقطع‌ به‌ هر دري‌ زدم‌، حتي‌ به‌ مطالعه‌ و دقت‌ در انجيل‌ پرداختم‌ اما چيزي‌ نيافتم‌. آن‌ زمان‌ چيزي‌ دربارة‌ اسلام‌ نمي‌دانستم‌، و سپس‌ آنچه‌ كه‌ من‌ نامش‌ را معجزه‌ مي‌گذارم‌ اتفاق‌ افتاد. برادرم‌ از مسجدي‌ در بيت‌المقدس‌ ديداري‌ داشت‌ و خيلي‌ تحت‌ تأثير قرار گرفته‌ بود؛ زيرا دريافته‌ بود كه‌ در مسجد نبض‌ زندگي‌ مي‌تپد (در حالي‌ كه‌ كليسا و كنيسه‌ دچار خلاً خاصي‌ است‌) از طرف‌ ديگر جوي‌ از صلح‌ و آرامش‌ را در آن‌ مكان‌ يافته‌ بود.
هنگامي‌ كه‌ برادرم‌ به‌ لندن‌ بازگشت‌، ترجمه‌اي‌ از قرآن‌ را به‌ من‌ داد. او مسلمان‌ نشد، اما چيزي‌ در اين‌ دين‌ يافته‌ بود و تصور مي‌كرد من‌ هم‌ مي‌توانم‌ آن‌ را درك‌ كنم‌. هنگامي‌ كه‌ كتاب‌ را دريافت‌ كردم‌ آن‌ را كتاب‌ راهنماي‌ كاملي‌ يافتم‌ كه‌ براي‌ تمام‌ سؤالاتم‌ پاسخ‌ دارد: چه‌ كسي‌ هستم‌؟ هدف‌ من‌ از زندگي‌ چيست‌؟ از كجا آمده‌ام‌ و...؟ همانجا پي‌ بردم‌ كه‌ اين‌ بايد دين‌ كاملي‌ باشد، نه‌ آن‌ صورتي‌ كه‌ غرب‌ از دين‌ مي‌بيند و نه‌ ديني‌ كه‌ فقط‌ براي‌ پيرترها باشد. در غرب‌ به‌ هر كس‌ كه‌ ديني‌ را به‌ عنوان‌ راه‌ زندگي‌ خود برگزيند و به‌ آن‌ پايبند باشد، برچسب‌ متعصب‌ و احساساتي‌ مي‌زنند. من‌ متعصب‌ نبودم‌، در ابتدا بين‌ روح‌ و جسم‌ سرگردان‌ شده‌ بودم‌ و در ادامه‌ فهميدم‌ كه‌ جسم‌ و روح‌ جدا نيستند؛ پس‌ مجبور نيستي‌ براي‌ مذهبي‌بودن‌ سر به‌ كوهها بگذاري‌ و از دنيا جدا شوي‌. ما بايد خواست‌ خدا را پيروي‌ كنيم‌. در اين‌ صورت‌ از فرشتگان‌ برتر خواهيم‌ بود. اولين‌ خواسته‌ام‌ در آن‌ زمان‌ مسلمان‌ شدن‌ بود. من‌ دريافته‌ بودم‌ كه‌ همه‌ چيز متعلق‌ و وابسته‌ به‌ خدا است‌؛ خدايي‌ كه‌ خواب‌ او را فرا نمي‌گيرد و همه‌ چيز مخلوق‌ اوست‌. در اين‌ مقطع‌ احساس‌ كردم‌ از غرور و خودبيني‌ام‌ كاسته‌ مي‌شود؛ زيرا تا آن‌ زمان‌ تصور مي‌كردم‌ هر چه‌ دارم‌ خود به‌ دست‌ آورده‌ام‌، ولي‌ فهميدم‌ كه‌ من‌ خود را خلق‌ نكرده‌ام‌ و تمام‌ هدف‌ وجود من‌ پيروي‌ از تعاليم‌ ديني‌ است‌ كه‌ به‌ وسيله‌ ديني‌ كه‌ ما به‌ نام‌ اسلام‌ مي‌شناسيم‌، متكامل‌ شده‌ است‌. با ادامة‌ اين‌ اكتشافات‌ كم‌كم‌ ايمان‌ را در خود احساس‌ مي‌كردم‌. احساس‌ مي‌كردم‌ يك‌ مسلمان‌ هستم‌. با خواندن‌ قرآن‌ پي‌ بردم‌ كه‌ تمام‌ پيامبراني‌ كه‌ خداوند به‌ سوي‌ ما فرستاده‌ است‌، پيام‌ واحدي‌ داشته‌اند. پس‌ چرا يهود و مسيحي‌ متفاوت‌ هستند؟ حالا مي‌دانم‌ كه‌ چرا يهود حضرت‌ عيسي‌ را به‌ عنوان‌ مسيح‌ پيامبر نپذيرفتند و مسيحيان‌ نيز كلام‌ خدا را نفهميدند و عيسي‌ را پسر خدا ياد كردند، و اين‌ قبيل‌ مسائل‌. اين‌ از زيباييهاي‌ قرآن‌ براي‌ من‌ بود. قرآن‌ از تو مي‌خواهد به‌ تفكر و تعقل‌ بپردازي‌ و هر چيزي‌ را نپرستي‌، بلكه‌ خدايي‌ را كه‌ همه‌ اشيا را خلق‌ كرده‌ است‌. قرآن‌ مي‌خواهد دربارة‌ خورشيد و ماه‌ و ساير مخلوقاتش‌ تفكر كنيم‌. آيا ما تفاوت‌ ماه‌ و خورشيد را مي‌دانيم‌؟ با آنكه‌ ابعاد هر دو يك‌ اندازه‌ به‌ نظر ما مي‌آيند، بسيار با يكديگر متفاوتند. فضانوردان‌ در سفرهاي‌ خود، پي‌ به‌ كوچكي‌ زمين‌ و بزرگي‌ فضاي‌ لايتناهي‌ مي‌برند. آنها اغلب‌ با احساسي‌ روحاني‌ مي‌گردند؛ زيرا نشانه‌هاي‌ وجود خدا را لمس‌ كرده‌اند. هنگامي‌ كه‌ بيشتر قرآن‌ را مطالعه‌ كردم‌، به‌ مواردي‌ دربارة‌ عبادت‌ و نيكوكاري‌ برخوردم‌. هنوز مسلمان‌ نشده‌ بودم‌، اما حس‌ كردم‌ قرآن‌ تنها پاسخ‌ به‌ پرسشها و نيازهاي‌ من‌ است‌ كه‌ خدا براي‌ من‌ فرستاده‌ و در تمام‌ سطوح‌ سخن‌ گفته‌ است‌. اين‌ موضوع‌ را محرمانه‌ نگاه‌ داشتم‌. شروع‌ به‌ خواندن‌ قرآن‌ از زاوية‌ ديگري‌ كردم‌؛ آنجا كه‌ مي‌فرمايد: «اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد كفار را دوست‌ خود نگيريد و مؤمنين‌ برادر يكديگرند». در اين‌ مرحله‌ احساس‌ كردم‌ مشتاق‌ ديدار برادران‌ مسلمان‌ خود هستم‌.
در اين‌ مرحله‌ تصميم‌ گرفتم‌ به‌ بيت‌المقدس‌ سفر كنم‌، مانند برادرم‌. در بيت‌المقدس‌ به‌ مسجد رفتم‌ و نشستم‌. مردي‌ از من‌ پرسيد كه‌ آنجا چه‌ كار دارم‌. به‌ او گفتم‌ مسلمانم‌. نامم‌ را پرسيد. استيونس‌. آن‌ مرد فلسطيني‌ از اين‌ نام‌ تعجب‌ كرد. سپس‌ به‌ صف‌ نماز ملحق‌ شدم‌، گرچه‌ نمي‌توانستم‌ به‌ طور كامل‌ به‌جا آورم‌. وقتي‌ به‌ لندن‌ بازگشتم‌ با دختري‌ ملاقات‌ كردم‌ كه‌ مرا به‌ مسجد «نيوريجنت‌» راهنمايي‌ كرد. در سال‌ 1977م‌. ـ حدود يك‌ سال‌ و نيم‌ پس‌ از دريافت‌ آن‌ قرآن‌ از برادرم‌ ـ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بودم‌ كه‌ بايد از شر غرور و خودبيني‌ رهايي‌ يابم‌ و از شر شيطان‌ و يك‌ راه‌ را در پيش‌ گيرم‌. پس‌ يك‌ روز جمعه‌ بعد از نماز به‌ سوي‌ امام‌ جماعت‌ رفتم‌ و در مقابل‌ وي‌ اظهار ايمان‌ كردم‌.
من‌ شخصي‌ بودم‌ كه‌ به‌ شهرت‌ و ثروت‌ رسيده‌ بودم‌، اما با تمام‌ تلاشي‌ كه‌ داشتم‌، تا پيش‌ از آنكه‌ قرآن‌ به‌ من‌ معرفي‌ شود، هدايت‌ از من‌ روگردان‌ بود. اكنون‌ احساس‌ مي‌كنم‌ مي‌توانم‌ مستقيماً با خدا ارتباط‌ برقرار كنم‌. برخلاف‌ مسيحيت‌ يا هر دين‌ ديگري‌. همانطور كه‌ زني‌ هندو به‌ من‌ گفت‌: «تو هندوها را نمي‌فهمي‌. ما به‌ خدا اعتقاد داريم‌، ما آن‌ اشياء را تنها براي‌ تمركز استفاده‌ مي‌كنيم‌». آنچه‌ او تلاش‌ داشت‌ به‌ من‌ بگويد اين‌ بود كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ خدا، شخص‌ بايد شريكي‌ در كنار خدايش‌ بسازد كه‌ او را در اين‌ راه‌ ياري‌ دهد. اما اسلام‌ تمام‌ اين‌ موانع‌ را برمي‌دارد. اين‌ نماز است‌ كه‌ اعتقاد را مستحكم‌ مي‌كند. اسلام‌ روش‌ تطهير را به‌ خوبي‌ آورده‌ است‌.
به‌ عنوان‌ انسان‌ خداوند به‌ ما شعور و عقل‌ عنايت‌ كرده‌ است‌. اين‌ امر وظيفه‌اي‌ براي‌ انسان‌ ايجاب‌ مي‌كند كه‌ او را در صدر مخلوقات‌ قرار داده‌ است‌. انسان‌ خلق‌ شده‌ است‌ تا جانشين‌ خدا روي‌ زمين‌ باشد و اين‌ مهم‌ است‌ كه‌ بتواند تعهد خود را براي‌ دورشدن‌ از ضلالت‌ بفهمد و زندگي‌ خود را مقدمه‌اي‌ در جهت‌ ساختن‌ زندگي‌ بهتر در ديگر جهان‌ قرار دهد. من‌ در دنيايي‌ مدرن‌ و پر از تجملات‌ و خوش‌ گذرانيها رشد كرده‌ام‌. در خانه‌اي‌ مسيحي‌ متولد شده‌ام‌. اما مي‌دانم‌ كه‌ هر شخصي‌ با فطرت‌ اصلي‌ خود متولد مي‌شود و تنها والدين‌ هستند كه‌ كودك‌ را به‌ اين‌ دين‌ و آن‌ دين‌ سوق‌ مي‌دهند. من‌ نيز به‌ همين‌ صورت‌ به‌ مسيحيت‌ درآمدم‌. آموخته‌ بودم‌ كه‌ خدا وجود دارد، اما هيچ‌ راهي‌ براي‌ ارتباط‌ برقرار كردن‌ با خدا وجود نداشت‌. در حقيقت‌ مسيح‌ راهي‌ براي‌ ارتباط‌ با خدا بود و ارتباط‌ مستقيم‌ غير ممكن‌ بود. اين‌ امر را كم‌ و بيش‌ پذيرفته‌ بودم‌، اما قادر به‌ هضم‌ آن‌ نبودم‌. مسيح‌ مانند مجسمه‌اي‌ بدون‌ روح‌ بود و هنگامي‌ كه‌ مي‌گفتند سه‌ خدا داريم‌ بيشتر مبهوت‌ و گيج‌ مي‌شدم‌، اما نمي‌توانستم‌ آن‌ را حل‌ كنم‌. كم‌ و بيش‌ به‌ اين‌ مسائل‌ اعتقاد داشتم‌؛ زيرا بايد به‌ عقايد پدر و مادرم‌ احترام‌ مي‌گذاشتم‌. كم‌كم‌ از اين‌ نوع‌ تربيت‌ مذهبي‌ فاصله‌ پيدا كردم‌. به‌ دنياي‌ موسيقي‌ رو آوردم‌. مي‌خواستم‌ يك‌ ستارة‌ بزرگ‌ باشم‌. تمام‌ آن‌ چيزهايي‌ كه‌ در سينما و رسانه‌ها ديده‌ بودم‌ مرا تسخير كرده‌ بودند و شايد خداي‌ خود را در اين‌ راه‌ مي‌ديدم‌. هدفم‌ ثروت‌ بود. عمويم‌ ماشين‌ شيك‌ و گران‌ قيمتي‌ داشت‌. با خود مي‌گفتم‌ او آدم‌ موفقي‌ است‌؛ زيرا ثروتمند است‌. تحت‌ نفوذ تمام‌ كساني‌ كه‌ اطراف‌ من‌ بودند اين‌طور فكر مي‌كردم‌. اين‌ دنيا خداي‌ آنها بود. تصميم‌ گرفتم‌ زندگي‌ ايده‌آل‌ خود را هدف‌ قرار دهم‌ و براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ تلاش‌ كنم‌.
نكتة‌ آخري‌ كه‌ خوب‌ است‌ بدانيد اين‌كه‌ من‌ قبل‌ از مسلمان‌ شدن‌ با هيچ‌ مسلماني‌ تماس‌ نداشتم‌. با خواندن‌ قرآن‌ شروع‌ كردم‌ و دريافتم‌ كه‌ دين‌ حقيقي‌ اسلام‌ است‌ و اگر از پيامبر اكرم‌(ص‌) به‌ عنوان‌ بهترين‌ الگو پيروي‌ كنيم‌، موفق‌ خواهيم‌ بود.




 




 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.