|
۲۹ آذر ۱۳۸۳ |
سهيلا صلاحياصفهاني
تو را ميشناسمت اي خوب، اي خوبتر!
قريب سيصد و سي روز است كه چشم به راه توام.
يعني درست از آن روز كه رفتي تا امروز كه دوباره حال و هواي آمدنت در
خاموشي جانم غوغايي به پا كرده.
ميداني! همة رازهاي سر به مهر دلم را نگه داشتهام تا شبها، آرام آرام در
گوش تو نجوايشان كنم و تو مثل هميشه نوازش كني و تا سحر قصة بلند مهرباني
را برايم بخواني.
تو كه باشي، شب صميميتر ميشود و ستارهها روشنتر!
تو كه باشي، بهار سبزتر ميشود، آسمان آبيتر و خورشيد بزرگتر!
با تو هزار بار درهاي احسان و نيكي گشوده ميشود و نعمتها از پس يكديگر نازل
ميشوند.
با تو هزار بار پيشانيها طعم خاك را ميچشند و تا نزديكيهاي خدا، عروج ميكنند.
با تو زيبايي و برتري دوباره معنا ميشود و حريم بندگي ساماني ديگر مييابد.
تو صاحب قدري، و قدر، خود خلاصة همة خوبيهاي به تفصيل كشيدة آدمي است در
حديث پايانناپذير سرنوشت.
تو صاحب قدري، و قدر ماندگارترين معجزة سپيد هستي است كه وجود تيرگي را در
هم ميپيچد.
تو صاحب قدري، و قدر پاكترين منزل فرشتگان و روح.
تو صاحب قدري، و قدر گراميتر از سي هزار شب و روز.
من مهياي آمدن توام!
به چشمانم گفتهام جز پاك ننگرند.
به گوشهايم گفتهام بيهوده نشنوند.
از زبانم خواستهام تا حقيقت ناب را بگويد.
با دستانم عهد بستهام به سوي حرام دراز نشوند.
و پاهايم به سوي آنچه منع شدهاند، راهي نگردند.
چه شيرين است تلاوت نور در بستر تو!
چه صفايي دارد قيام و ركوع در لحظههاي با تو بودن!
و چه شكوهي است در مناجات و خواندنهاي عاشقانه تو!
من مهياي آمدن توام!
تو مرا با خود به سرچشمة مهتاب ميبري، از سپيده لبريز ميكني و تا جاري شوق،
به مهيماني آب و آينه برايم ميخواني.
ضيافت تو، جمع همة تنهاييهاست.
و من قريب سيصد و سي روز است كه چشم به راه توام.
تويي كه خوب ميشناسمت،
تويي كه قطعهاي از بهشت، در جهنم سوزان دنيايي.
تويي كه مرا از تنگناي نفس به وسعت خدا ميرساني.
موعود شماره چهل و هشتم |