spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
تولد دوبارة‌ بت‌ها! چاپ پست الكترونيكي
۰۲ مرداد ۱۳۸۲

اسماعيل‌ شفيعي‌سروستاني‌


  انسان‌ امروز، دلخوش‌ است‌ به‌ اينكه‌ چون‌ گذشتگان‌ بت‌پرستي‌ نمي‌كند، لات‌ و عفزّي‌ و هبل‌ را نمي‌پرستد و در مقابل‌ خدايان‌ سنگي‌ و بي‌جان‌ سجده‌ نمي‌آورد و از اينكه‌ گاه‌ و بيگاه‌ در كليسايي‌ يا محراب‌ مسجدي‌ سر به‌ آسمان‌ بلند مي‌كند و بر آستان‌ خدايي‌ مفروض‌ سجده‌ مي‌آورد به‌ خود مي‌بالد.
  يافتن‌ پاسخي‌ براي‌ اين‌ سؤال‌ كه‌ «آيا حقيقتاً» امروزه‌ رسم‌ بت‌پرستي‌ از ميان‌ رفته‌ است‌ يا آنها به‌ طريقي‌ ديگر امكان‌ حيات‌ يافته‌اند، سخت‌ مي‌نمايد.
  «پرستش‌» بيش‌ از آنكه‌ در قالب‌ يك‌ مصداق‌ خارجي‌ قابل‌ گفت‌وگو باشد يك‌ «مفهوم‌» است‌؛ يعني‌ پرستيدن‌ و پرستش‌ ذاتي‌ و ضروري‌ وجود آدمي‌ است‌ و به‌ همين‌ دليل‌ پرستش‌ امكان‌ استمرار حيات‌ را براي‌ انسان‌ به‌ وجود مي‌آورد. يعني‌ آدمي‌ به‌ اتكاي‌ نيرويي‌ ماوراي‌ خود و با چنگ‌ انداختن‌ به‌ ريسمان‌ نيرويي‌ فراتر از خود بر پاي‌ مي‌ايستد و حوادث‌ و مخاطرات‌ را پشت‌ سر مي‌نهد.
  آنچه‌ كه‌ موجب‌ مي‌شود مقوله‌اي‌ به‌ نام‌ «پرستش‌» و «پرستيدن‌» مورد گفت‌وگو واقع‌ شود مصداقي‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ «پرستش‌» را متجلي‌ مي‌كند.
  بايد گفت‌ اگر آدمي‌، روزي‌ سر بر آستان‌ بت‌ها مي‌ساييد و هبل‌ را مي‌پرستيد، هبل‌ تماميت‌ پرستش‌ او نبود. «پرستش‌» يك‌ مفهوم‌ بود كه‌ براي‌ آن‌ انسان‌ جاهل‌ در مصداق‌ هبل‌ و ديگر بت‌ها ظاهر مي‌شد؛ چرا كه‌ آدمي‌ ناخواسته‌ و نادانسته‌ به‌ عنوان‌ يك‌ امر دروني‌ و فطري‌ پذيرفته‌ بود كه‌ بايد برآستاني‌ سر فرود آورد ولي‌ در اين‌ ميان‌ جهالت‌ او موجب‌ مي‌شد كه‌ مصداق‌ را اشتباه‌ بگيرد.
  بي‌گمان‌ اگر روزي‌ از آن‌ اعرابي‌ جاهل‌ بت‌پرست‌ پرسيده‌ مي‌شد: آيا اين‌ چوب‌ خدا و آفرينندة‌ توست‌؟ پاسخ‌ آري‌ نبود و او آن‌ قطعه‌ چوب‌ را به‌ حقيقت‌ خالق‌ خويش‌ نمي‌شناخت‌، بلكه‌ او در توجيه‌ پرستش‌ خود، بت‌ها را مظهر يك‌ الهة‌ دروني‌ و مورد قبول‌ عنوان‌ مي‌كرد. جهالت‌ موجب‌ بود تا او در انتخاب‌ مصداق‌ دچار اشتباه‌ شود و تماميت‌ مفهوم‌ «پرستش‌» را درك‌ نكند و به‌ جاي‌ روي‌ آوردن‌ به‌ يك‌ كل‌ واحد به‌ اجزاي‌ منتشر، محتاج‌ و نيازمند روي‌ بياورد و به‌ پرستش‌ موجوداتي‌ بپردازد كه‌ خود مخلوق‌ بودند، مصداق‌ بيروني‌ بودند و جسميت‌ داشتند.
  آنچه‌ كه‌ انبياي‌ الهي‌ و نبي‌ گرامي‌ اسلام‌(ص‌) در هم‌ شكستند بت‌هايي‌ بودند كه‌ به‌ عنوان‌ مظهر «مفهوم‌ پرستش‌» كه‌ نياز دروني‌ آدمي‌ بود مورد اشاره‌ واقع‌ مي‌شدند؛ زيرا: «بت‌پرستي‌» يا «كفرورزي‌» هر دو مفاهيمي‌ هستند كه‌ مصداق‌ بيروني‌ پيدا مي‌كنند؛ يعني‌ «بت‌پرستي‌» يا «كفرورزي‌» در عمل‌ بت‌پرست‌ جلوه‌گر مي‌شوند. ليكن‌ انبيا در پي‌ آن‌ بودند كه‌ هم‌ مفهوم‌ بت‌پرستي‌ و هم‌ مصاديق‌ آن‌ را در هم‌ شكنند. هم‌ بت‌ را بشكنند و هم‌ شيوة‌ بت‌پرستي‌ را ويران‌ كنند و پيروزي‌ آنها زماني‌ ظاهر شد كه‌ مصاديق‌ كفر را شكستند اما در هم‌ شكستن‌ آن‌ «مفهوم‌» و حذف‌ شدن‌ تماميت‌ آن‌ «مفهوم‌» نيازمند زماني‌ دراز بود؛ زيرا، مصداق‌ در بيرون‌ بود و مفهوم‌ در درون‌. مصداق‌ نمود داشت‌ و «مفهوم‌» پنهان‌ و پوشيده‌ بود.
  اگر «مفهوم‌» و «محتوا»ي‌ بت‌پرستي‌ و كفر در هم‌ مي‌شكست‌ اين‌ انسان‌ ديگر به‌ بت‌پرستي‌ روي‌ نمي‌آورد و كساني‌ كه‌ بعد از انبيا ديگر بار روي‌ به‌ كفر و شرك‌ و بت‌پرستي‌ آوردند كساني‌ بودند كه‌ صورت‌ بت‌هايشان‌ شكسته‌ شده‌ بود اما مفاهيم‌ دروني‌ ايشان‌ تغيير و تحول‌ پيدا نكرده‌ بود. از اين‌ رو ديگر بار و در اولين‌ فرصت‌ به‌ مصداق‌ جديدي‌ از آن‌ مفهومي‌ كه‌ شكسته‌ نشده‌ بود رجعت‌ كردند.
  در ماجراي‌ مسلمين‌ اگر چه‌ بت‌هاي‌ خانة‌ كعبه‌ شكسته‌ شدند، اما ديري‌ نگذشت‌ كه‌ رسم‌ بت‌پرستي‌ به‌ شيوه‌اي‌ ديگر زنده‌ شد؛ يعني‌ آنها نابخردانه‌ مصاديق‌ جديدي‌ را جايگزين‌ بتها كردند. آنها اگر چه‌ ظاهراً بر آستان‌ خرما، سنگ‌ و كلوخ‌ سر نمي‌ساييدند اما، در حقيقت‌ باز هم‌ بت‌پرستي‌ پيشه‌ كرده‌ بودند؛ زيرا اين‌ بار بت‌ها جلوه‌ و هيأت‌ و شكل‌ جديدي‌ يافته‌ بودند. اين‌ بار، بت‌ها راه‌ مي‌رفتند، جان‌ داشتند، حرف‌ مي‌زدند، مي‌خوردند و مي‌آشاميدند؛ يعني‌ بت‌هاي‌ انساني‌ جايگزين‌ جمادات‌ شده‌ بودند.
  آنچه‌ كه‌ مي‌توانست‌ آدمي‌ را از بازگشت‌ مجدد به‌ مفهوم‌ بت‌پرستي‌ و شرك‌ و كفر و بازگشت‌ به‌ سجده‌ بر بت‌ها مانع‌ شود اين‌ بود كه‌ چنان‌ درك‌ عميق‌ و ژرفي‌ به‌ دست‌ آورد كه‌ تغيير مصاديق‌  و صورت‌ها امكان‌ فريبش‌ را فراهم‌ نكند؛ يعني‌ آدمي‌ مي‌بايست‌ ماهيت‌ عمل‌ را مي‌شناخت‌ و مفاهيم‌ را درمي‌يافت‌ و مي‌فهميد كه‌ بت‌پرستي‌ به‌ منزله‌ سر ساييدن‌ در برابر سنگ‌ نيست‌ بلكه‌ عملي‌ است‌ كه‌ در وراي‌ خود محتوا و مفهومي‌ دارد و اين‌ مفهوم‌ در هر مصداقي‌ كه‌ ديگربار باز گردد عين‌ «بت‌پرستي‌» است‌. چون‌ همة‌ هنر بت‌ها اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ را از مشغول‌ شدن‌ به‌ خداي‌ واحد و مطلق‌ باز مي‌دارند؛ مانع‌ پرستش‌ حقيقي‌ مي‌شوند و پرستشي‌ مجازي‌، جعلي‌ و دروغين‌ را جايگزين‌ پرستش‌ حقيقي‌ مي‌كنند؛ همة‌ آزادگي‌ انسان‌ را از انسان‌ مي‌گيرند و به‌ نوعي‌ خود را بر آدمي‌ تحميل‌ مي‌كنند؛ امكان‌ رشد را از او مي‌گيرند و مسير «غي‌» را جانشين‌ مسير «رشد» مي‌سازند؛ طي‌ طريق‌ در كمال‌ و رشد را جايگزين‌ طي‌ طريق‌ و سلوك‌ در مسير شرك‌ و نفاق‌ و كفر مي‌كنند و موجب‌ زبوني‌ و درماندگي‌ آدمي‌ مي‌شوند.
  در مقابل‌ «معرفت‌» تنها مفهومي‌ است‌ كه‌ موجب‌ مي‌شود اين‌ انسان‌ در برابر بازگشت‌ بت‌ها مصونيت‌ پيدا كند و ديگربار گرفتار مصداق‌ جديدي‌ از كفر و شرك‌ نگردد.
  تاريخ‌ حيات‌ بشر در روي‌ زمين‌ از بازگشت‌ و احياي‌ نو به‌ نو اين‌ بت‌ها حكايت‌ها دارد. ليكن‌؛ از زماني‌ كه‌ بت‌پرستي‌ در هيأت‌هاي‌ جديد ظاهر شده‌ وحشتناك‌ترين‌ صورت‌ آن‌ بر انسان‌ها تحميل‌ گشته‌ است‌.
  بي‌ترديد، اتفاقي‌ افتاده‌ است‌ كه‌ موجب‌ شده‌ شرك‌ و كفر در پيچيده‌ترين‌ شكل‌ خود ظاهر شوند؛ يعني‌ اگر شرك‌ در قرون‌ گذشته‌ صورتي‌ بسيط‌ و ساده‌ داشت‌، امروزه‌ شكلي‌ مركب‌، پيچيده‌ و چند وجهي‌ به‌ خود گرفته‌ است‌؛ تا قبل‌ از اين‌ دوره‌، گونه‌هاي‌ مختلف‌ پرستش‌ وجود داشته‌ و حتي‌ انواع‌ بت‌ها پرستيده‌ مي‌شدند. آنها اگر چه‌ به‌ انحراف‌ مي‌رفتند اما ميل‌ انسان‌ براي‌ چنگ‌ يازيدن‌ به‌ يك‌ نيروي‌ ماورايي‌ او را رها نمي‌ساخت‌ و انسان‌ هنوز متوسل‌ و متمسك‌ به‌ يك‌ نيروي‌ ناشناختة‌ بيرون‌ از خود بود و در نتيجه‌ معترف‌ به‌ وجود و حضور يك‌ نيروي‌ بيروني‌ و ماورايي‌. اما، در دورة‌ جديد علي‌رغم‌ آنكه‌ رسم‌ بت‌پرستي‌ به‌ سخره‌ گرفته‌ مي‌شود، رسم‌ دينداري‌ نيز تنها موضوعي‌ براي‌ كند و كاو پژوهش‌ و شناسايي‌ است‌. چنان‌ كه‌ با نفي‌ همة‌ نيروهاي‌ ماورايي‌ آدمي‌ تماميت‌ پرستش‌ را معطوف‌ «خويش‌» ساخته‌ است‌. گوئيا ديگر او نه‌ خدايي‌ را مي‌پرستد و نه‌ بر آستان‌ بتي‌ سر فرود مي‌آورد. او خود را مي‌پرستد و بر پاي‌ خود بوسه‌ مي‌زند. او نيرو و قوة‌ خود را جانشين‌ همه‌ بت‌ها را مي‌سازد و ما به‌ازاء خداي‌ همة‌ اقوام‌ و ملل‌ او را مي‌ستايد.
  عرب‌ جاهل‌ بت‌پرست‌ خود را فداي‌ آنچه‌ مي‌پرستيد مي‌كرد؛ يعني‌ «پرستش‌» براي‌ او معنا داشت‌، او خود را نمي‌پرستيد، قانوني‌ فراتر، قوي‌تر و مقدس‌تر از خود را مي‌شناخت‌ كه‌ بايد پرستيده‌ شود اما در دورة‌ جديد انسان‌ رجعت‌ به‌ «خود» كرده‌ است‌ و خود را شايستة‌ پرستش‌ مي‌داند. پرستش‌ به‌ اين‌ معني‌ كه‌ باور بياوريم‌ نيرويي‌ برتر از من‌ انسان‌ وجود دارد كه‌ مقدس‌تر، پاك‌تر و مطهرتر از من‌ است‌. در حالي‌ كه‌ انسان‌ امروز معتقد است‌ كه‌ نيرويي‌ قوي‌تر، مقدس‌تر و برتر از «او» در فضاي‌ بيروني‌ وجود ندارد و اگر تقدسي‌ و پاكي‌اي‌ هست‌ متعلق‌ به‌ اوست‌. بنابراين‌ نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ «خود» را در اختيار «خود» بگذارد. اين‌ به‌ معني‌ بازگشت‌ به‌ خويشتن‌ است‌. از اين‌ رو به‌ خدمت‌ «خود» درمي‌آيد، به‌ قانون‌مندي‌هاي‌ «خود» گردن‌ مي‌نهد و دور كعبة‌ وجود «خود» طواف‌ مي‌كند. اين‌ بدترين‌ نوع‌ كفر و بدترين‌ نوع‌ بت‌پرستي‌ است‌.
  انسان‌ امروز نسبت‌ به‌ تمامي‌ اعصار گذشته‌ و نسبت‌ به‌ تمامي‌ انسان‌هاي‌ بت‌پرست‌ قرون‌ دور دست‌، بت‌پرست‌تر است‌ و كفر امروز نسبت‌ به‌ همة‌ اعصار گذشته‌ پيچيده‌تر.
  بايد گفت‌ كه‌ انسان‌ دورة‌ جديد درست‌ در زماني‌ كه‌ گمان‌ مي‌كند تمام‌ بت‌ها را شكسته‌ است‌، كافرتر و مشرك‌تر از هر عصري‌ است‌. بنابراين‌ اتفاقي‌ كه‌ افتاده‌ اين‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ «بت‌پرستي‌» در يك‌ مصداق‌ تمام‌ عيار، به‌ پيچيده‌ترين‌ شكل‌ بروز كرده‌ است‌، مصداقي‌ كه‌ ديگر نه‌ سنگ‌ است‌ و نه‌ چوب‌. انساني‌ است‌ كه‌ «خود» را مي‌پرستد و اين‌، همة‌ صورت‌ و سيرت‌ و ماهيت‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ امروزي‌ است‌. حتي‌ اگر در صورت‌ ظاهر رسم‌ دينداران‌ را هم‌ به‌ نمايش‌ گذارد.
  آنگاه‌ كه‌ غرب‌ به‌ اين‌ درجه‌ از كفر و شرك‌ رسيد، در شقاوت‌ تمام‌ مسكن‌ گزيد، ظلم‌ به‌ خود به‌ تمامي‌ معنا بروز كرد و انسان‌ متوجه‌ شد كه‌ براي‌ استيلاي‌ اين‌ خداي‌ جديد و الهة‌ جديد نيازمند اعمال‌ قدرت‌ است‌.
  دقت‌ در مفهوم‌ «پرستش‌» در همة‌ اديان‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ انسان‌ ديروز مي‌گفت‌: هوالغني‌، هوالقدير، هوالمتكبر، هوالبصير، هوالسميع‌، هوالغفور... اما انسان‌ امروز فرياد برمي‌آورد كه‌ اناالغني‌، اناالقدير، اناالمتكبر، اناالبصير، اناالسميع‌ و... همين‌ باور است‌ كه‌ از او يك‌ فاشيست‌، يك‌ استعمارگر، يك‌ استثمارگر و يك‌ امپرياليست‌ تمام‌ عيار مي‌سازد. او ديگر نمي‌تواند رئوف‌ و غفور باشد؛ زيرا اين‌ صفات‌ با شيطان‌ و شيطنت‌ او سازگاري‌ ندارد. به‌ عبارت‌ ديگر تولد اين‌ انسان‌ جديد در رحمانيت‌ نيست‌، تولد در شيطنت‌ است‌ و طغيانگري‌ صفت‌ بارز و مشخصة‌ شيطان‌.
  از آنجا كه‌ اعمال‌ قدرت‌، نيازمند فراهم‌ آوردن‌ اسباب‌ قدرت‌ و حذف‌ موانع‌ آن‌ است‌، بنابراين‌ با فرهنگ‌ و سنت‌ قديم‌ در مي‌افتد تا امكان‌ اجراي‌ تمامي‌ فرمانهاي‌ خويش‌ را در گسترة‌ زمين‌ فراهم‌ آورد.
  و اينهمه‌ در حالي‌ است‌ كه‌ مظاهر گوناگون‌ اين‌ «بت‌پرستي‌ نوين‌» را از كنار خانه‌ خدا ـ كه‌ قطب‌ زمين‌ است‌  ـ تا همة‌ اقصي‌ نقاط‌ كرة‌ ارض‌ مي‌توان‌ ديد. چنان‌ كه‌ ساكنان‌ سرزمين‌هاي‌ اسلامي‌ نيز گونه‌هاي‌ مختلف‌ اين‌ پرستش‌ را در صحن‌ حيات‌ و مناسبات‌ خويش‌ آشكار ساخته‌اند. گوئيا به‌ گرد خانه‌اي‌ به‌ طواف‌ مي‌آيند كه‌ هيچ‌ نسبتي‌ با آسمان‌ ندارد و دست‌ در دست‌ خدايي‌ مي‌گذارند و با وي‌ پيمان‌ وفاداري‌ مي‌بندند كه‌ با خالق‌ نشسته‌ بر آستانة‌ عرش‌ متفاوت‌ است‌. اينان‌ نه‌ در برابر كعبه‌ كه‌ در برابر عظمت‌ دروغين‌ سازندگان‌ ابزار و ادوات‌ غربي‌ سجده‌ مي‌آورند و بي‌آنكه‌ واقف‌ بر باطن‌ اعمال‌ خويش‌ باشند در برابر الگوها و نمونه‌هايي‌ خضوع‌ و خشوع‌ مي‌كنند كه‌ آنها را هيچ‌ نسبتي‌ با حقيقت‌ ايمان‌ نيست‌.
  پيش‌ و بيش‌ از همه‌، در عصر و عهد جديد انسان‌ غربي‌ شالوده‌ و بناي‌ «بت‌خانه‌ مدرن‌» را بركشيد و خود نيز در آستانش‌ به‌ سجده‌ افتاد و پس‌ از آن‌ از بستر خويش‌ و جغرافياي‌ خاكي‌ خويش‌ بيرون‌ آمد تا اين‌ رسم‌ و بدعت‌ ناميمون‌ را در ميان‌ همة‌ ملل‌ پراكنده‌ سازد. از اين‌ رو به‌ رسم‌ و سنت‌ همة‌ اديان‌ آسماني‌ نمونه‌ها و اسوه‌هاي‌ خويش‌ را فراروي‌ همة‌ ساكنان‌ قرارداد تا زرق‌ و برق‌ و رنگ‌ و لعاب‌ اين‌ نمونه‌ها چونان‌ گوسالة‌ سامري‌ جاذب‌ ذهن‌ و زبان‌ و جان‌ مردمان‌ شود.
  اسوه‌ها نشانه‌اي‌ در ميانة‌ تاريكي‌ غالب‌ بودند تا آدمي‌ در سير آفاق‌ و سفر در انفس‌ به‌ اشتباه‌ نيفتد، راه‌ گم‌ نكند. بسان‌ يك‌ تابلو، راهنمايي‌ كه‌ هدايت‌ مي‌كردند. با تواني‌ كه‌ مدد مي‌دادند، حركت‌ مي‌آفريدند و دستگير مي‌شدند تا هر افتاده‌اي‌ در طي‌ راه‌ به‌ مدد آن‌ها ديگربار قدم‌ راست‌ كند. بايستد و به‌ راه‌ بيفتد. نمونه‌هايي‌ واقعي‌ و عيني‌ كه‌ شدن‌ و رفتن‌ را ممكن‌ و واقعي‌ مي‌نمودند تا مباد كه‌ خيال‌ و و هم‌ و گمان‌ رهزن‌ عقل‌ آدمي‌ شود.
  هيهات‌!
  هيهات‌ كه‌ انسان‌ غربي‌ با درك‌ جايگاه‌ و عملكرد اسوه‌ها پيش‌ و بيش‌ از هر اقدام‌ از اسوه‌هاي‌ اقوام‌ سلب‌ حيثيت‌ نمود و تمامي‌ حيثيت‌ آنها را حمل‌ بر نمونه‌هاي‌ جعلي‌ و مجعول‌ خويش‌ ساخت‌ تا مذهب‌ جديد پذيرفتة‌ همگان‌ شود. از همين‌ جا بود كه‌ مسلمين‌ نيز بي‌آنكه‌ بخواهند و بدانند از اسوه‌هاي‌ پيشين‌ روي‌ برتافت
  پس‌ از آن‌ توفان‌ «از خود بيگانگي‌» بناي‌ هدم‌ و انهدام‌ همة‌ نشانه‌ها را گذارد. نشانه‌هايي‌ كه‌ چشم‌ و گوش‌ و دل‌ ساكنان‌ سرزمين‌هاي‌ اسلامي‌ را متذكر ومتوجه‌ اسوه‌ها مي‌نمود. متوجه‌ خانه‌ها، كوچه‌ها، شهرها، و همه‌ آنچه‌ كه‌ نشانه‌ بودند و نشاني‌ از يار با خود داشتند.
  امروزه‌ وقتي‌ شما وارد هر يك‌ از سرزمين‌هاي‌ اسلامي‌ مي‌شويد از نشانه‌ها كمتر نشان‌ مي‌بينيد چنان‌ كه‌ وقتي‌ به‌ صحن‌ فراخ‌ مسجدالنبي‌ پاي‌ مي‌گذاري‌ و
 پيرامون‌ آن‌ را مي‌كاوي‌، هيچ‌ نشاني‌ از خانه‌ سادة‌ امام‌ صادق‌(ع‌)، كوچه‌ بني‌هاشم‌، و حتي‌ مسجدالنبي‌ چنان‌ كه‌ بود نمي‌بيني‌. در مقابل‌، صحن‌ مفروش‌ عظيم‌ سنگي‌ مسجدالنبي‌ از كف‌ اوج‌ گرفته‌ و خود را مي‌نماياند و بر جان‌ و جسمت‌ سنگيني‌ مي‌كند. به‌ همان‌ سان‌ كه‌ جلوه‌ و جلالش‌ تو را مرعوب‌ تكنيك‌ و تكنولوژي‌ مدرن‌ مي‌سازد و هيبت‌ او را بر دلت‌ چيره‌ مي‌نمايد.
  خانه‌ فاطمه‌(ع‌)، كوچه‌ بي‌هاشم‌ و بقيع‌، بسان‌ هزاران‌ هزار نشانة‌ ديگر كه‌ در سرزمين‌هاي‌ اسلامي‌ منتشر بود به‌ تو مي‌فهماند كه‌ تو در طريق‌ اين‌ اسوه‌هاي‌ حسنه‌اي‌. و تو را فرا مي‌خوانند تا چونان‌ آنان‌ زندگي‌ كني‌، بندگي‌ كني‌، بالنده‌ شوي‌ و نوراني‌.
  اما امروزه‌، صحن‌ صدها مسجد و ابنيه‌ مذهبي‌ در سرزمين‌هاي‌ اسلامي‌ تنها مؤيد تواند. مؤيد عنان‌ گسيختگي‌ نفس‌ تو و مؤيد هزاران‌ شهر و خانه‌ و كوچه‌ و خياباني‌ كه‌ ساخته‌اي‌ در حالي‌ كه‌ هيچ‌ يك‌ از نشانه‌هاي‌ اسوه‌ها و نشانه‌هاي‌ ممدوح‌ و مطلوب‌ را ندارند.
  اتفاق‌ عجيبي‌ افتاده‌. بي‌آنكه‌ بداني‌ و بخواهي‌ تمامي‌ اسوه‌ها و نشانه‌هايشان‌ در خدمت‌ مظاهر فرهنگ‌ و تمدني‌ وارد آمده‌اند كه‌ تنها گوساله‌ سامري‌ را به‌ ياد آدمي‌ مي‌آورد. نشانه‌ها ملاكند، ملاك‌ را از تو و از ما گرفتند. نشانه‌ها فارق‌اند، فارق‌ ميان‌ سره‌ و ناسره‌ اما، از ميان‌ ما رخت‌ بربسته‌اند.
  نشانه‌ها، خط‌كشي‌ و ميزاني‌ براي‌ سنجش‌اند در حالي‌ كه‌ من‌ و تو، خود خط‌كشي‌ براي‌ سنجش‌ آن‌ اسوه‌ها شده‌ايم‌ و درباره‌اش‌ به‌ اظهار رأي‌ و نظر و نقد مي‌نشينيم‌.
  نشانه‌ها نورند، نوري‌ كه‌ ره‌ را از بيراهه‌ مي‌نمايانند و شبح‌ و اشباح‌ را محو مي‌سازند. جملگي‌ اين‌ نشانه‌ها حذف‌ شده‌اند و به‌ جاي‌ آنها نشانه‌هايي‌ آمده‌اند كه‌ ما آنها را ملاك‌ و فارق‌ و معيار خويش‌ ساخته‌ايم‌.
  روزگاري‌ گفته‌ مي‌شد كه‌ در هيچ‌ شهري‌، هيچ‌ خانه‌اي‌ و بنائي‌ نمي‌بايست‌ بلندتر و رفيع‌تر از خانة‌ كعبه‌ باشد. چرا؟
  مباد كه‌ خانه‌هاي‌ تو، خانة‌ خداي‌ تو، مسجد تو و سجده‌گاه‌ تو را تحت‌الشعاع‌ خويش‌ قرار دهد آن‌ را در ذهنت‌ بشكند و تو را از جايگاهت‌ خارج‌ سازد.
  امّا، امروزه‌ روز، ساكنان‌ همة‌ سرزمين‌هاي‌ اسلامي‌ از بلنداي‌ آسمان‌خراش‌هاي‌ جهنمي‌ به‌ عالم‌ و آدم‌ مي‌نگرند، از همان‌ بلندا با احساس‌ متكبرانه‌ و تفوق‌طلبانه‌ به‌ صحن‌ مسجدالحرام‌ و همة‌ مسجدهاي‌ كوچك‌ و بزرگ‌ منتشر در ميان‌ شهرها مي‌نگرند. چنان‌ كه‌ همة‌ خوي‌ خاكساري‌ پدران‌ خويش‌ را در ميانة‌ تخت‌ها و صندلي‌ها به‌ دست‌ تندباد فراموشي‌ سپرده‌اند و همة‌ آثار پيشين‌ را به‌ رسم‌ فرنگيان‌ در تالار موزه‌ها و قالب‌هاي‌ شيشه‌اي‌ به‌ بند كشيده‌اند تا آذين‌بند حيات‌ سست‌ اين‌ جهاني‌شان‌ باشد. و آنگاه‌ واسپس‌ شنيدن‌ آياتي‌ از قرآن‌ كه‌ اعلام‌ مي‌دارد: «هر آينه‌ اگر قرآن‌ بر كوه‌ها خوانده‌ مي‌شد به‌ زاري‌ و خضوع‌ درمي‌آمدند» و يا وقتي‌ مي‌شنوند كه‌ تلاوت‌ آيه‌اي‌ از قرآن‌ آتش‌ در جان‌ و جامة‌ سالكي‌ مي‌انداخت‌ و او را متحول‌ مي‌ساخت‌ تعجب‌ مي‌كنند كه‌ چرا با وجود هزاران‌ بلندگو، هزاران‌ هزار قرآن‌ مزين‌ و هزاران‌ هزار قاري‌ و مسجد قلبشان‌ از سينه‌ بيرون‌ نمي‌زند، هيبتي‌ او را نمي‌گيرد و خوفي‌ بر دلش‌ نمي‌نشيند.
  اينان‌ (و ما) بي‌آنكه‌ متذكر باشند بر آستان‌ خدايي‌ سرمي‌سايند كه‌ كعبه‌ خانه‌ او نيست‌ و در كنار مسجدي‌ به‌ تماشا مي‌نشينند كه‌ نشاني‌ از اسوه‌ حسنه‌ را با خود ندارد. بلكه‌، اينهمه‌ خود مقدم‌ و مؤيد مفتضح‌ترين‌ نوع‌ پرستش‌ ما در عصر به‌ ظاهر خرد و دانائي‌اند.
  همة‌ عظمت‌ در چشمان‌ خيره‌ ماندة‌ ما متوجه‌ ابنيه‌هاست‌، همانها كه‌ در مسجدالنبي‌ مي‌بيني‌ و تكرارش‌ را در شهر و ديارت‌. ما مبهوت‌ خود و حيران‌ دستاورد چونان‌ خوديم‌. وقتي‌ كه‌ همة‌ نشانه‌ها و همة‌ اسوه‌هاي‌ ما را در لايه‌هاي‌ تو در توي‌ خودپرستي‌ مان‌ پنهان‌ ساختند رهايمان‌ ساختند تا هر چه‌ دلمان‌ بخواهد قرآن‌ بخوانيم‌.
  سالي‌ در صحن‌ مسجد شجره‌، همان‌ مسجدي‌ كه‌ حاجيان‌ از آنجا محرم‌ مي‌شوند تا راهي‌ مكه‌ گردند و امروزه‌ با ديوارهاي‌ بركشيده‌ و گلدسته‌ پيچ‌ در پيچ‌ و حلزوني‌ شكلش‌ تو را به‌ خود مشغول‌ مي‌دارد، شاهد جمعي‌ از كودكان‌ بودم‌ كه‌ در گوشه‌اي‌ از مسجد نشسته‌ بودند. هر كدام‌ رحلي‌ و قرآني‌ در پيش‌ روي‌ داشت‌ و در سايه‌ سار معلمي‌ كه‌ با تعليمي‌ مخصوص‌ خود (چوب‌) از لابلاي‌ آنها در رفت‌ و آمد بود، به‌ قرائت‌ قرآن‌ مشغول‌ بودند. عين‌ تورات‌ خوان‌هاي‌ حرفه‌اي‌ قوم‌ بني‌اسرائيل‌، بي‌وقفه‌ و مداوم‌ تنها مي‌خواندند حتي‌ وقتي‌ كه‌ چوب‌ تعليمي‌ بر دست‌ و پاهايشان‌ فرود مي‌آمد. تنها خطي‌ از درد بر چهره‌ آنان‌ ظاهر مي‌شد امّا خواندن‌ ادامه‌ داشت‌. گويا سر در لانه‌ زنبوران‌ كرده‌ باشي‌. حتي‌ وقتي‌ كه‌ به‌ رسم‌ بازيگوشي‌ و طبيعت‌ كودكي‌ مشغول‌ تماشاي‌ حجاجي‌ مي‌شدند كه‌ مشغول‌ احرام‌ بستن‌ بودند خواندنشان‌ منقطع‌ نمي‌شد. آنها تنها ياد گرفته‌ بودند كه‌ روخواني‌ كنند.
  صورت‌ قرآن‌ آنان‌ را به‌ خود مشغول‌ مي‌داشت‌ با چاشني‌ تعليمي‌ معلمي‌ خشن‌.
  قرآني‌ را مي‌خواندند كه‌ اسوه‌ نداشت‌. نشانه‌ نداشت‌ و در كنارش‌ حجتي‌ نبود.
  وقتي‌ قهرمانان‌ ميدان‌هاي‌ ورزشي‌ و ستاره‌هاي‌ عالم‌ سينما را در چشم‌ ما آراستند و آنان‌ را اسوه‌ها و نمونه‌هاي‌ ما براي‌ بودن‌ و زيستن‌ ساختند و بابت‌ جايگير شدن‌ اين‌ مذهب‌ و طريقت‌ در ميان‌ ما آسوده‌ خاطر شدند. رهايمان‌ ساختند تا هر چه‌ مي‌خواهيم‌ مسجد بسازيم‌. به‌ هر بلندي‌ و به‌ هر زيبايي‌ كه‌ دلمان‌ خواست‌ و هر چه‌ دوست‌ داشتيم‌ در صحن‌ آن‌ بياوريم‌ و زاري‌ و ندبه‌ كنيم‌ و تسبيح‌ بگردانيم‌.
  در واقع‌ چيزي‌ باقي‌ نمانده‌ است‌.
  وقتي‌ علم‌ و قوانين‌ حاكم‌ بر علوم‌ كمي‌ را امام‌ ما ساختند و عقل‌ مكانيكي‌ را ملاك‌ سنجش‌ همه‌ باورها و سنت‌ها، آينه‌ها و دريافت‌ها، و مطمئن‌ شدند كه‌ ما خود چونان‌ مبلغي‌ و زاهدي‌ عالي‌ مقام‌ سر در پي‌ نشر آنها مي‌گذاريم‌ وجان‌ و مال‌ و فرزندان‌ خود را به‌ راحتي‌ در آستانش‌ قرباني‌ مي‌كنيم‌ رهايمان‌ ساختند. تا هر چه‌ دلمان‌ مي‌خواهد مدرسه‌ بسازيم‌، دانشگاه‌ بنا كنيم‌، دانشجو بپروريم‌، كتاب‌ بنويسيم‌ و مطمئن‌ بودند كه‌ ما خود چونان‌ سربازي‌ مطيع‌ بي‌چون‌ و چرا دستورات‌ آنها را گردن‌ مي‌نهيم‌ و براي‌ تقرب‌ جستن‌ بدان‌ قرباني‌ مي‌كنيم‌. چنانكه‌ امروز تنها ملاك‌ و سند هويت‌ و بودن‌ ما را تمامي‌ مدارك‌ اعتباري‌ تشكيل‌ مي‌دهند. خدايي‌ را مي‌خوانيم‌ كه‌ در دايرة‌ علم‌ حصولي‌ ما وارد شده‌ و عرض‌ و طول‌ و ارتفاعش‌ را با آمار و ارقام‌ عقل‌ كمي‌ خويش‌ ساخته‌ايم‌. چنان‌ كه‌ فرمانهايش‌ را هم‌ با ميزان‌ شناخته‌ شدة‌ خود مي‌سنجيم‌، امتياز مي‌دهيم‌، و در مجموعه‌اي‌ ممزوج‌ از دانسته‌ها از آن‌ بهره‌ مي‌بريم‌ تا متضمن‌ حيات‌ اين‌ جهاني‌مان‌ شود و بر نحوة‌ بودن‌ و زيستن‌مان‌ مهر تأييد نهد.
  بلاي‌ ه

ماهنامه موعود سال ششم _ شماره 33

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.