spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
وهم آب چاپ پست الكترونيكي
۲۳ مهر ۱۳۸۳


اكرم اصفهانى





مثل خواب بود، شايد هم يك روياى كشدار، وقتى كه آرام و آهسته خود را توى خانه ديدم، دانستم كه خانه خودمان است، همه چيزش آشنا بود.
خانه اى يك طبقه با دو اتاق و يك راهرو و حياطش بزرگ مثل حياطهاى مدرسه هاى ده، ميل پرچم هم وسط حياط سرفراز ايستاده بود و تور واليبال آن وسط، عاشقانه دستهايش را باز كرده بود و يك درخت بيد مجنون كنار پنجره زير آفتاب داغ بالهايش را تكان تكان مى داد و از گرما له له مى زد و راه فرارى هم نداشت.
حياط خانه پر از روشنى و نور بود، بوى زندگى مى داد و خانه را تاريكى، سكوت محض و هواى مرده پر كرده بود. بوى خاك و بوى دواهاى دواخانه مادر همه جا را پر كرده بود.
وقتى وارد خانه شدم، چشمهايم به تاريكى عادت نداشت، كورمال كورمال از راهرو به سمت چپ رفتم. مادر به همه پنجره هاى پرده هاى كلفت آويزان كرده بود و خودش روى تشك گوشه اتاق خوابيده بود، فقط خس خس نفسهايش سكوت را مى شكست، گاهى سرى بلند مى كرد و ناله اى مى زد و ديگر هيچ...
گوشه اى نشستم و سرم را روى زانوهايم گذاشتم و فكر كردم. حالا چه كنم؟ مادر را چه كنم؟
از اين همه شربت جورواجور هم كه كارى ساخته نيست. صداى ناز او را شنيدم، دويدم و سرش را روى پايم گذاشتم. گفت: بايد... و نفسى تازه كرد، آب آب انبار را برايم بياورى.
كدام آب انبار مادر؟ من بلد نيستم؟ صورتش از اشكهايم خيس خيس شده بود.
چشمهايش را نيمه باز كرد و با دست اشاره كرد و گفت: گريه نكن پروانه مى داند و دوباره سرش سنگين به شانه اش افتاد. سرش را روى بالشت گذاشتم و به پرده نگاه كردم، راستى كه از پناه تاريكيها دخترى بيرون آمد، اصلاً نديده بودمش نه توى ده، نه توى خانه شايد همسايه بود، ولى من نمى شناختم، كوچك و تركه اى بود و روسريش را سفت زير گلويش بسته بود.
گفتم: تو مى دانى آب انبار كجاست؟
گفت: آره بيا برويم همانجا كه امامزاده است. و جلو افتاد. دورش كلى خانه است، يكى از آنها حتماً آب انبار است دويديم، هوا خشك وگرم بود. باد گرم توى ريه هامان مى رفت و حلق را مى سوزاند له له مى زديم، هر وقت مى پرسيدم: راهمان درست است مى خنديد و مى گفت! آره بيا.
به بيابانى رسيديم بى سر و ته و آن دورها امامزاده غريب وار ايستاده بود، با گنبد سبز فيروزه اى و ديواره هاى آجرى و دورش كلوخهاى خشك تفتيده بود. انگار همين ديشب همه جا را با خاك يكى كرده بودند فقط به حرمت امام زاده او را غريب آن وسط گذاشته بودند.
آخر توى اين برهوت آب انبار كجاست. اشكهايم روى كلوخهاى خشكيده بخار مى شد مغزم جوش آورده بود. داد زدم و رو به پروانه دويدم: اينجا سرآبه سرآبه هيچ آب انبارى نيست.
او با لباسهاى نارنجى هاج و واج به اطراف نگاه مى كرد، حالا امامزاده داشت از ما دور مى شد.
دستهايم را بالاى چشمهايم حايل كردم و گفتم، امامزاده كه هست، اما آب انبار كجاست؟
پاهايم مى لرزيد، زبانم خشك شده بود و به سقف دهانم مى چسبيد.
مى خنديد و دور خودش مى چرخيد و مثل يك پروانه رنگى، شانه هايش را بالا انداخت ايستاد و زبانى روى لبهاى تف زده اش كشيد و گفت: انگار ديشب اينجا رو بلدوزر انداخته اند و بعد خنديد و چشمهايش برق زد و گفت: چرا ناراحتى بريم زيارت امامزاده و دويد.
دنبالش دويدم و گفتم: منو كشيدى اينجا گفتى مى دونم، حالا نصف روز گذشته مادرم روى پاهاش بند نيست هيچكس نيست بهش كمك كنه. و تند و تند اشكهايم را پاك كردم و روى زمين نشستم. يك دختر نبايد اشكهايم را مى ديد. دلم شور مى زنه حالا هيچى نمى دونى؟ زيارت مى خوام چيكار؟ سايه اى را روى سرم احساس كردم سايه خنك و دلپذيرى بود، سرم را بالا كردم مردى خوش سيما با شالى سبز خورشيد را سايه كرده بودم و گل لبخند توى صورتش موج مى زد زير بغلم را گرفت و گفت برو زيارت آب انبار همانجاست و من محو تماشاى امامزاده شدم وقتى دوباره نگاه كردم او رفته بود و در هيچ كجاى بيابان ردى از او ديده نمى شد گفتم: پروانه آقا را ديدى و دنبالش دويدم، دستهايمان را از دو طرف باز كرديم انگار هليكوپتر بازى مى كرديم باد گرم توى پيراهنمان مى رفت و قلقلكمان مى داد، ديگه عصبانى نبودم.
يك دفعه زمين زير پايمان شل شد و افتاديم، تاريك بود و صداى شرشر آب كه نم آن خيسمان مى كرد، چشمهايم هيچى نمى ديد.
پروانه گفت: اين همان آب انبار است، شايدم قنات باشد.
حالا مى توانستم توى تاريكى را ببينم، چه آب زلالى مثل اشك چشم و زير لب گفتم: آن آقا گفت: و شيشه را از جيبم درآوردم و تويش را شستم و پر آب كردم.
حالا چه جورى بريم بالا زيارت هم نكرديم تازه از اينجا تا بالا يك ماه رمضان راه است؟
خنديد و گفت: لياقتش رو نداشتى، بيا از همين كناره آب برويم مثل يك قنات است.
به بالا نگاه كردم، خورشيد نورش كمتر شده بود، گويا ابرى جلوى نورش را گرفته بود. گفتم باران مى آيد. پروانه گفت: برويم.
راه آب مثل يك تونل سياه و بزرگ و سربالا بود، گاهى ديوارهاى بى حفاظ داشت و گاهى لوله هاى قطور گرد. كنار ديواره هاى بى حفاظ راحت راه مى رفتيم، اما لوله ها گرد بود و ليز و ما بايد از وسطش راه مى رفتيم.
چه بزرگه؛ قد منه. مثل اينكه آب داره زياد مى شه.
توى لوله نرو آب كه شدتش زياد بشه مارو مى بره، بدو بريم پشت لوله قايم بشيم تا آب شدتش كم بشه... و آب مثل يك ترن تند تند گذشت.
گفتم: هستى؟
صورتش را از پشت شكاف درآورد: آره.
تند تند توى لوله دويديم تا خود ما را به شكاف بعدى برسانيم، هر ده دقيقه يكبار آب شتابان و غرش كنان مى گذشت، حالا سر تا پا خيس بوديم. فقط به روبرو نگاه مى كرديم و گوشهايمان را تيز مى كرديم تا غرش ترن وار آب را بشنويم. تونل سر بالا مى رفت و ما نفس زنان خودمان را بالا مى كشيديم.
گفتم چقدر سربالايى جرأت ندارم پشت سرم را نگاه كنم، انگار داريم بالاى قله كوه مى رويم، نكنه ليز بخوريم پرت شيم پايين، باورم نمى شه راهو بالا اومدم.
چقدر ترسويى! ولى منم باورم نمى شه!
اونجارو! نور سبزى مثل يك شيار از بالا به پايين افتاده بود يك سوراخ، شايد يك راه آب دوباره چشمهايم كوريم مى داد.
بيا اينجا جاى پا هم هست، انگار براى ما درست كرده اند، چقدر ديوارهاش گليه، بيا خودتو بكش بالا. بيرون هم بارون مياد؟ پروانه اينجا كه خونه خودمونه، اينم درخت بيد خودمونه.
آب رو همراهت دارى؟
دست كردم توى جيبم و شيشه را درآوردم و هر دو خنديديم، اصلاً خسته نبودم به طرف خانه دويدم، مادر همچنان در رختخواب خوابيده بود و خرناس مى كشيد، بوى بخور توى اتاق پيچيده بود، نزديكش رفتم و دستم را زير سرش بردم، آرام آرام آب را توى دهانش ريختم، چشمهايش را باز كرد، برق زندگى توى نگاهش بود. گفت: دستت درد نكند تشنه بودم؟ از كجا آب آوردى؟
با پروانه رفتم آنجا كنار در ايستاده توى بارون كنار چاه ايستاده و يك سيدآقا هم كمكمان كرد.
مگه بارون مى ياد؟ ما كه چاه نداريم؟ پروانه كيه؟ و نشست: از اين آب خودت هم خوردى؟
نه اصلاً يادش نبودم، وقت نبود، عوضش راهش را ياد گرفتم زير درخت خودمان است. يك دلو مى اندازم تويش و هر روز برايت آب شفا مى آورم و دنبال پروانه دويدم.
پروانه هيچ كجا نبود. هوا گرم آتش بار بود، از باران خبرى نبود به زير درخت بيد دويدم.
شاخه هايش را مثل دامن عروس روى زمين انداخته بود زيرش هيچ چاهى نبود، فقط پروانه اى زيبا و نارنجى زير درخت پر مى زد.
مادر در آستانه در دستش را حايل چشمهايش كرده بود و سرخوش و سرحال ايستاده بود، گفت: پيدايش كردى؟
 




موعود شماره چهل و هفتم


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.