|
۲۳ مهر ۱۳۸۳ |
مرحوم حاج ميرزا حسين نورى(ره) در معرفى حاج على بغدادى(ع) مى نويسد:
حاج على مذكور پسر حاج قاسم كرادى بغدادى است و او از تجار و عامى است. از هركس از
علما و سادات عظام كاظمين و بغداد كه از حال او جويا شدم، مدح كردند او را خير و
صلاح و صدق و امانت و مجانبت از عادات سوء اهل عصر خود.
در مشاهده و مكالمه با او، آثار اين اوصاف را در او مشاهده نمودم و پيوسته در اثناى
كلام تأسف مى خورد از نشناختن آن جناب (حضرت بقيةاللَّه ارواحنافداه) به نحوى كه
معلوم بود آثار صدق و اخلاص و محبت در او. »هنيئاله«
مرحوم علامه نورى كه خود حاج على بغدادى را از نزديك ديده و حكايت او را از زبانش
شنيده، چنين مى نويسد:
در ماه رجب سال گذشته كه مشغول تأليف كتاب »جنةالمأوى« بودم عازم نجف اشرف شدم براى
زيارت مبعث، سپس به كاظمين مشرف شدم و پس از تشرف و زيارت به خدمت جناب عالم عامل و
سيد فاضل، آقا سيد حسين كاظمينى(ره) كه در بغداد ساكن بود رفتم و از ايشان تقاضا
كردم جناب حاج على بغدادى را دعوت كند تا ملاقاتش با حضرت بقيةاللَّه (ارواحنا
فداه) را نقل كند، ايشان قبول نمود. و حاج على بغدادى را دعوت نمود كه با مشاهده او
آثار صدق و صلاح از سيمايش به قدرى هويدا بود كه تمام حاضران در آن مجلس با تمام
دقتى كه در امور دينى و دنيوى داشتند، يقين و قطع به صحت واقعه پيدا كردند.
و مرحوم حاج شيخ عباس قمى(ره) در كتاب مفاتيح الجنان مى نويسد:
از چيزهايى كه مناسب است نقل شود حكايت سعيد صالح سفى متقى حاج على بغدادى(ره) است
كه شيخ ما در جنةالمأوى و نجم الثاقب نقل فرموده: »كه اگر نبود در اين كتاب شريف
مگر اين حكايت متقنه صحيحه، كه در آن فوايد بسيار است و در اين نزديكى ها واقع شده،
هر آينه كافى بود«.1
حاج على بغدادى نقل كرده است كه:
هشتاد تومان سهم امام(ع) به گردنم بود ولذا به نجف اشرف رفتم و بيست تومان از آن
پول را به جناب »شيخ مرتضى« اعلى اللَّه مقامه دادم و بيست تومان ديگر را به جناب
»شيخ محمدحسن مجتهد كاظمينى« و بيست تومان به جناب »شيخ محمدحسن شروقى« دادم و تنها
بيست تومان ديگر به گردنم باقى بود، كه قصد داشتم وقتى به بغداد برگشتم به »شيخ
محمدحسن كاظمينى آل يس« بدهم و مايل بودم كه وقتى به بغداد رسيدم، در اداى آن عجله
كنم.
در روز پنجشنبه اى بود كه به كاظمين به زيارت حضرت موسى بن جعفر و حضرت امام
محمدتقى(ع) رفتم و خدمت جناب »شيخ محمدحسن كاظمينى آل يس« رسيدم و مقدارى از آن
بيست تومان را دادم و بقيه را وعده كردم كه بعد از فروش اجناس به تدريج هنگامى كه
به من حواله كردند، بدهم.
و بعد همان روز پنجشنبه عصر به قصد بغداد حركت كردم، ولى جناب شيخ خواهش كرد كه
بمانم، عذر خواستم و گفتم: بايد مزد كارگران كارخانه شَعربافى را بدهم، چون رسم
چنين بود كه مزد تمام هفته را در شب جمعه مى دادم.
لذا به طرف بغداد حركت كردم، وقتى يك سوم راه را رفتم سيد جليلى را ديدم، كه از طرف
بغداد رو به من مى آيد چون نزديك شد، سلام كرد و دست هاى خود را براى مصافحه و
معانقه با من گشود و فرمود: »اهلاً و سهلاً« و مرا در بغل گرفت و معانقه كرديم و هر
دو يكديگر را بوسيديم.
بر سر عمامه سبز روشنى داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود.
ايستاد و فرمود: »حاج على! خير سات، به كجا مى روى؟«
گفتم: كاظمين(ع) را زيارت كردم و به بغداد برمى گردم.
فرمود: طامشب شب جمعه است، برگرد«.
گفتم: يا سيدى! متمكن نيستم.
فرمود: »هستى! برگرد تا شهادت دهم براى تو كه از مواليان (دوستان) جد من
اميرالمؤمنين(ع) و از مواليان مايى و شيخ شهادت دهد، زيرا كه خداى تعالى امر فرموده
كه دو شاهد بگيريد«.
اين مطلب اشاره اى بود، به آنچه من در دل نيت كرده بودم، كه وقتى جناب شيخ را ديدم،
از او تقاضا كنم كه چيزى بنويسد و در آن شهادت دهد كه من از دوستان و مواليان اهل
بيتم و آن را در كفن خود بگذارم.
گفتم: تو چه مى دانى و چگونه شهادت مى دهى؟!
فرمود: »كسى كه حق او را به او مى رسانند، چگونه آن رساننده را نمى شناسد؟«
گفتم: چه حقى؟
فرمود: »آنچه به وكلاى من رساندى!«
گفتم: وكلاى شما كيست؟
فرمود: »شيخ محمدحسن!«
گفتم: او وكيل شما است؟!
فرمود: »وكيل من است«.
اينجا در خاطرم خطور كرد كه اين سيد جليل كه مرا به اسم صدا زد با آنكه مرا
نمى شناخت كيست؟
به خودم جواب دادم، شايد او مرا مى شناسد و من او را فراموش كرده ام!
باز با خودم گفتم: حتماً اين سيد از سهم سادات از من چيزى مى خواهد و خوش داشتم از
سهم امام(ع) به او چيزى بدهم.
لذا به او گفتم: از حق شما پولى نزد من بود كه به آقاى شيخ محمدحسن مراجعه كردم و
بايد با اجازه او چيزى به ديگران بدهم.
او به روى من تبسمى كرد و فرمود: »بله بعضى از حقوق ما را به وكلاى ما در نجف
رساندى«
گفتم: آنچه را داده ام قبول است؟
فرمود: »بله«
من با خودم گفتم: اين سيد كيست كه علما، اعلام را وكيل خود مى داند و مقدار تعجب
كردم! و با خود گفتم: البته علماء وكلايند در گرفتن سهم سادات.
سپس به من فرمود: »برگرد و جدم را زيارت كن«.
من برگشتم او دست چپ مرا در دست راست خود نگه داشته بود و با هم قدم زنان به طرف
كاظمين مى رفتيم. چون به راه افتاديم ديدم در طرف راست ما نهر آب صاف سفيدى جارى
است و درختان مركبات ليمو و نارنج و انار و انگور و غير آن همه با ميوه، آن هم در
وقتى كه موسم آنها نبود بر سر ما سايه انداخته اند.
گفتم: اين نهر و اين درخت ها چيست؟
فرمود: »هركس از مواليان و دوستان كه زيارت كند جد ما را و زيارت كند ما را، اينها
با او هست«.
پس گفتم: سؤالى دارم
فرمود: »بپرس!«
گفتم: مرحوم شيخ عبدالرزاق، مدرس بود. روزى نزد او رفتم شنيدم مى گفت: كسى كه در
تمام عمر خود روزها روزه بگيرد و شبها را به عبادت مشغول باشد و چهل حج و چهل عمره
بجا آورد و درميان صفا و مروه بميرد و از دوستان و مواليان حضرت اميرالمؤمنى(ع)
نباشد! براى او فائده اى ندارد!
فرمود: »آرى واللَّه براى او چيزى نيست«.
سپس از احوال يكى از خويشاوندان خود سؤال كردم و گفتم: آيا او از مواليان حضرت
اميرالمؤمنين(ع) هست؟
فرمود: »آرى! او و هر كه متعلق است به تو«
گفتم: اى آقاى من سؤالى دارم.
فرمود: »بپرس!«
گفتم: روضه خوان هاى امام حسين(ع) مى خوانند: كه سليمان اعمش از شخصى سؤال كرد، كه
زيارت سيدالشهداء(ع) چطور است او در جواب گفت: بدعت است، شب آن شخص در خواب ديد، كه
هودجى در ميان زمين و اسمان است، سؤال كرد كه درميان اين هودج كيست؟
گفتند: حضرت فاطمه زهرا و خديجه كبرى(ع) هستند.
گفت: كجا مى روند؟
گفتند: چون امشب شب جمعه است، به زيارت امام حسين(ع) مى روند و ديد رقعه هايى را از
هودج مى ريزند كه در آنها نوشته شده:
»امان من النار لزوار الحسين(ع) فى ليلة الجمعة امان من النار يوم القيامة«.
(امان نامه اى است از آتش براى زوار سيدالشهداء (ع) در شب جمعه و امان از آتش روز
قيامت). آيا اين حديث صحيح است؟
فرمود: »بله راست است و مطلب تمام است«.
گفتم: اى آقاى من صحيح است كه مى گويند: كسى كه امام حسين(ع) را در شب جمعه زيارت
كند، براى او امان است؟
فرمود: »آرى واللَّه«. و اشك از چشمان مباركش جارى شد و گريه كرد.
گفتم: اى آقاى من سؤال دارم.
فرمود: »بپرس!«
گفتم: در سال 1269 به زيارت حضرت على بن موسى الرضا(ع) رفتم در قريه درود (نيشابور)
عربى از عرب هاى شروقيه، كه از باديه نشينان طرف شرقى نجف اشرف اند را ملاقات كردم
و او را مهمان نمودم از او پرسيدم: ولايت حضرت على بن موسى الرضا(ع) چگونه است؟
گفت: بهشت است، تا امروز پانزده روز است كه من از مال مولايم حضرت على بن موسى
الرضا(ع) مى خورم نكيرين چه حق دارند در قبر نزد من بيايند و حال آنكه گوشت و خون
من از طعام آن حضرت روئيده شده. آيا صحيح است؟ آيا على بن موسى الرضا(ع) مى آيد و
او را از دست منكر و نكير نجات مى دهد؟
فرمود: »آرى واللَّه! جد من ضامن است«.
گفتم: آقاى من سؤال كوچكى دارم.
فرمود: »بپرس!«
گفتم: زيارت من از حضرت رضا(ع) قبول است؟
فرمود: »ان شاءاللَّه قبول است«.
گفتم: آقاى من سؤالى دارم.
فرمود: »بپرس!«
گفتم: زيارت حاج احمد بزازباشى قبول است، يا نه؟ (او با من در راه مشهد رفيق و شريك
در مخارج بود)
فرمود: »زيارت عبد صالح قبول است«.
گفتم: آقاى من سؤالى دارم.
فرمود: »بسم اللَّه«
گفتم: فلان كس اهل بغداد كه همسفر ما بود زيارتش قبول است؟
جوابى نداد
گفتم: آقاى من سؤالى دارم.
فرمود: »بسم اللَّه«
گفتم: آقاى من اين كلمه را شنيديد؟ يا نه! زيارتش قبول است؟
باز هم جوابى ندادند. (اين شخص با چند نفر ديگر از پول دارهاى بغداد بود و دائماً
در راه به لهو و لعب مشغول بود و مادرش را هم كشته بود).
در اين موقع به جايى رسيديم، كه جاده پهن بود و دوطرفش باغات بود و شهر كاظمين در
مقابل قرار گرفته بود و قسمتى از آن جاده متعلق به بعضى از ايتام سادات بود، كه
حكومت به زور از آنها گرفته بود و به جاده اضافه نموده بود و معمولاً اهل تقوى كه
از آن اطلاع داشتند، از آن راه عبور نمى كردندولى ديدم آن آقا از روى آن قسمت از
زمين عبور مى كند!
گفتم: اى آقاى من! اين زمين مالى بعضى از ايتام سادات است تصرف در آن جايز نيشت!
فرمود: »اين مكان مال جد ما، اميرالمؤمنين(ع) و ذريه او و اولاد ماست. براى مواليا
ما تصرف در آن حلال است«.
در نزديكى همين محل باغى بود كه متعلق به حاج ميرزا هادى است او از متمولين معروف
ايران بود كه در بغداد ساكن بود.
گفتم: آقاى من مى گويند: زمين باغ حاجى ميرزا هادى مال حضرت موسى بن جعفر(ع) است،
اين راست است يا نه؟
فرمود: »چه كار دارى به اين!« و از جواب اعراض نمود.
در اين وقت رسيديم به جوى آبى، كه از شط دجله براى مزارع كشيده اند و از ميان جاده
مى گذرد و بعد از آن دو راهى مى شود، كه هر دو راه به كاظمين مى رود، يكى از اين دو
راه اسمش راه سلطانى است و راه ديگر به اسم راه سادات معروف است، آن جناب ميل كرد
به راه سادات.
پس گفتم: بيا از اين راه، يعنى راه سلطانى برويم.
فرمود: »نه!: از همين راه خود مى رويم«.
پس آمديم و چند قديم نرفتيم كه خود را در صحن مقدس كاظمين كنار كفش دارى ديديم، هيچ
كوچه و بازارى را نديديم. پس داخل ايوان شديم از طرف »باب المراد« كه سمت شرقى حرم
و طرف پايين پاى مقدس است. اقا بر درف رواق مطهر، معطل نشد و اذن دخول نخواند و بر
درف حرم ايستاد. پس فرمود: »زيارت كن!«.
گفتم: من سواد ندارم.
فرمود: »براى تو بخوانم؟«
گفتم: بلى!
فرمود: »أدخل يااللَّه السلام عليك يا رسول اللَّه السلام عليك يا اميرالمؤمنين...«
و بالاخره بر يك يك از ائمه سلام كرد تا رسيد به حضرت عسكرى(ع) و فرمود:
»السلام عليك يا ابا محمدالحسن العسكرى«.
بعد از آن به من فرمود: »امام زمانت را مى شناسى؟«
گفتم: چطور نمى شناسم.
فرمود: »به او سلام كن«.
گفتم: »اسلام عليك يا حجةاللَّه يا صاحب الزمان يابين الحسن«.
آقا تبسمى كرد و فرمود: »عليك السلام و رحمةاللَّه و بركاته«.
پس داخل حرم شديم و خود را به ضريح مقدس چسبانديم و ضريح را بوسيديم به من فرمود:
»زيارت بخوان«.
گفتم: سواد ندارم.
فرمود: »من براى تو زيارت بخوانم؟«
گفتم: بله.
فرمود: »كدام زيارت را مى خواهى؟«
گفتم: هر زيارتى كه افضل است.
فرمود: »زيارت امين اللَّه افضل است«، سپس مشغول زيارت امين اللَّه شد و آن زيارت
را به اين صورت خواند:
»السلام عليكما يا امينى اللَّه فى ارضه و حجتيه على عباده اشهد انكما جاهدتما فى
اللَّه حق جهاده، و عملتما بكتابه و اتبعتما سنن نبيه(ع) حتى دعا كما اللَّه الى
جواره فقبضكما اليه باختياره والزم اعدائكما الحجة مع ما لكما من الحجج البالغة على
جميع خلقه...« تا آخر زيارت.
در اين هنگام شمع هاى حرم را روشن كردند، ولى ديدم حرم روشنى ديگرى هم دارد، نورى
مانند نور آفتاب در حرم مى درخشند و شمع ها مثل چراغى بودند كه در آفتاب روشن باشد
و آن چنان مرا غفلت گرفته بود كه به هيچ وجه ملتفت اين همه از آيات و نشانه ها
نمى شدم.
وقتى زيارتمان تمام شد، از طرف پايين پا به طرف پشت سر يعنى به طرف شرقى حرم مطهر
آمديم، آقا به من فرمودند: آيا مايلى جدم حسين بن على(ع) را هم زيارت كنى؟«
گفتم: بله شب جمعه است زيارت مى كنم.
آقا برايم زيارت وارث را خواندند، در اين وقت مؤذن ها از اذان مغرب فارغ شدند. به
من فرمودند: »به جماعت ملحق شو و نماز بخوان«.
ما با هم به مسجدى كه پشت سر قبر مقدس است رفتيم آنجا نماز جماعت اقامه شده بود،
خود ايشان فرادى در طرف راست محاذى امام جماعت مشغول نماز شد و من در صف اول
ايستادم و نماز خواندم، وقتى نمازم تمام شد، نگاه كردم ديدم او نيست با عجله از
مسجد بيرون آمدم و درميان حرم گشتم، او را نديدم، البته قصد داشتم او را پيدا كنم و
چند قفرانى به او بدهم و شب او را مهمان كنم و از او نگهدارى نمايم.
ناگهان از خواب غفلت بيدار شدم، با خودم گفتم: اين سيد كه بود؟ اين همه معجزات و
كرامات! كه در محضر او انجام شد، من امر او را اطاعت كردم! از ميان راه برگشتم! و
حال آنكه به هيچ قيمتى برنمى گشتم! و اسم مرا مى دانست! با آنكه او را نديده بودم!
و جريان شهادت او و اطلاع از خطورات دل من! و ديدن درختها! و آب جارى در غير فصل! و
جواب سلام من وقتى به امام زمان(ع) سلام عرض كردم! و غيره...!!
بالاخره به كفش دارى آمدم و پرسيدم: آقايى كه با من مشرف شد كجا رفت؟
گفتند: بيرون رفت، ضمناً كفش دارى پرسيد اين سيد رفيق تو بود؟
گفتم: بله. خلاصه او را پيدا نكردم، به منزل ميزبانم رفتم و شب را صبح كردم و صبح
زود خدمت آقاى شيخ محمدحسن رفتم و جريان را نقل كردم او دست به دهان خود گذاشت و به
من به اين وسيله فهماند، كه اين قصه را به كسى اظهار نكنم و فرمود: خدا تو را موفق
فرمايد.
حاج على بغدادى(ره) مى گويد:
من داستان تشرف خود، خدمت حضرت بقيةاللَّه (عج اللَّه تعالى فرجه الشريف) را به كسى
نمى گفتم. تا آنكه يك ماه از اين جريان گذشت، يك روز در حرم مطهر كاظمين سيد جليلى
را ديدم، نزد من آمد و پرسيد: چه ديده اى؟
گفتم: چيزى نديدم، او باز اعاده كرد، من هم باز گفتم: چيزى نديده ام و به شدت آن را
انكار كردم؟ ناگهان او از نظرم غائب شد و ديگر او را نديدم.2
(ظاهراً همين برخورد و ملاقات باعث شده است تا حاج على بغدادى(ره) داستان تشرف خود
را خدمت آن حضرت، براى مردم نقل كند).
پى نوشتها:
1 . مفاتيح الجنان، ص 484.
2 . نجم الثاقب، ص 484، حكايت 31؛ بحارالانوار، ج 53، ص 317.
موعود شماره چهل و هفتم
|