|
۲۸ شهريور ۱۳۸۳ |
|
صفحه 1 از 3 على صدرايى خويى
ملا احمد نراقى و پدرش ملا مهدى نراقى را از متفكران بزرگ شيعه در سده دوازدهم و سيزدهم هجرى مىشمارند. براى پاسداشت خدمات علمى اين دو دانشمند فرزانه، كنگرهاى در اوايل خرداد ماه 1381ش. در شهرهاى قم، كاشان و نراق برگزار گرديد. از آثار پر بركت اين كنگره انتشار تعدادى از آثار علمى اين بزرگان بود كه از جمله آنها كتاب ارزشمند مسايل و رسايل ملا احمد نراقى است. در اين كتاب سؤالهايى كه از محضر نراقى، پرسيده شده و او به آنها پاسخ داده، توسط شاگرد نراقى جمعآورى شده است. اين كتاب در سه جلد منتشر شده، كه دو جلد اول مشتمل بر سؤال و جوابهاى فقهى و جلد سوم شامل سؤال و جوابهاى اعتقادى و متفرقه است. در اين جلد مسايل مهمى كه در آن عصر مورد توجه مسلمانان و شيعيان بوده از نراقى سؤال شد و او با توجه به احاطه قابل توجهى كه در علوم اسلامى داشته، جوابهاى دقيق، علمى و روشنگرانه به سؤالات طرح شده داده است. از جمله اين سؤالات دو سؤال درباره امام زمان(ع) است. در اين دو سؤال درباره جواز يا حرمت ذكر نام امام زمان(ع) در عصر غيبت و همچنين افضليت امام زمان(ع) بر ديگر ائمه(ع)، از نراقى پرسش شده، و نراقى با استناد به آيات و روايات، به اين سؤالات پاسخ داده است. در اينجا يكى از اين دو سؤال مذكور را، كه امروزه نيز مورد توجه و سؤال مؤمنان و شيعيان است، از كتاب مسايل و رسايل، استخراج و بدون هيچگونه تصرفى تقديم ارباب معرفت مىداريم. ناگفته پيداست كه ما در اين باره مديون مصحح محترم كتاب مسايل و رسايل هستيم كه زحمت طاقتفرساى قرائت نسخههاى كتاب و تصحيح و استخراج مصادر را به عهده گرفته، و زمينه انتشار اين كتاب گرانسنگ را فراهم آوردهاند. شايان ذكر است كه مسئله اول؛ يعنى جواز يا حرمت ذكر نام امام زمان(ع) از جمله مسايلى است كه پيوسته مورد بحث بين دانشمندان شيعه بوده است. در اين باره عالم فرزانه محمد باقر بن محمد حسينى استرآبادى معروف به ميرداماد (متوفا به 1040ق.)، كتاب شرعة التسميه1 را نگاشت و در آن حرمت ذكر نام امام زمان(ع) را در زمان غيبت اثبات نمود. پس از آن محدث جليل شيخ محمدبن حسن عاملى مشهور به شيخ حر عاملى (متوفا به (1104ق.) كتاب كشف التعميه فى جواز التسميه2 را تأليف، و در آن جواز ياد كردن نام مبارك آن حضرت را، اثبات نموده است. نراقى در اين جواب، ابتدا احاديث وارد شده در موضوع را ذكر نموده و پس از بررسى آنها نتيجه مىگيرد كه مضمون و دلالت اين اخبار حرام بودن ذكر نام آن حضرت را دارند و عنوان مىكند كه علماى بزرگ شيعه مانند شيخ صدوق و مرحوم كلينى و فيض كاشانى نيز هميننظر را داشتهاند. با هم متن سؤال و جواب نراقى را در اين زمينه مىخوانيم:
سؤال: در بعضى از كتب شيعه مذكور است كه در زمان غيبت حضرت صاحبالامر(ع) نام مبارك يا كنيه آن جناب را بردن خوب نيست، و نهى وارد شده، سبب چيست؟ جواب: بلى، در اين خصوص احاديث معتبره به حد استفاضه، بلكه به نزديك تواتر معنوى وارد شده، و ما در اينجا چند حديث را ذكر و بعد از آن حقيقت حال را بيان مىكنيم. اول: روايت داود بن قاسم جعفرى است كه در كتاب كافى مروى است از حضرت امام على نقى (ع) كه فرمود: الخلف من بعدى الحسن ابنى، فكيف لكم بالخلف من بعد الخلف؟ فقلت: ولم جعلنى اللَّه فداك؟ لأنّكم لاترون شخصه، ولا يحلّ لكم ذكره باسمه، فقلت له: فكيف نذكره؟ فقال قولوا الحجّة من آل محمد، صلىاللَّهعليهوآله. جانشين پس از من پسرم حسن است. چه [اوصافى] پس شما با جانشين جانشينم چگونه خواهيد بود؟ پرسيدم: چطور، به فدايتان شوم؟ فرمودند: چون او را نخواهيد ديد و مجاز به بردن نام او نيستيد. پرسيدم: پس چگونه از ايشان ياد كرده و نام ببريم؟ فرمودند: بگوييد حجت آل محمد(ص)].3 دوم: صحيحه ابن رئاب از حضرت امام صادق(ع) مرويه در كافى، و در كتاب كمال الدين كه فرمودند: صاحب هذا الأمر لايسمّيه باسمه إلاّ كافر. [نام صاحب اين امر را تنها كافر بر زبان مىراند]. سوم: مؤثقه ريّان بن صلت از حضرت امام رضا(ع) مرويه در كافى نيز: يقول و سئل عن القائم: فقال لايرى جسمه ولا يسمّى اسمه. [از او درباره قائم پرسيده شد. فرمود: جسمش ديده نمىشود و نامش برده نمىشود]. چهارم: صحيحه عبداللَّه بن جعفر حميرى مرويه در كافى نيز، و حديث طويل آن است، و در آن سؤال شده است از حضرت امام حسن عسكرى(ع) كه مطالبى دارم از كه سؤال كنم؟ فرمود: عمرى و پسر او كه اين دو ثقه و امينند. پس راوى مىگويد كه سؤال كردم از شيخ بزرگوار جليل عمرى وكيل حضرت صاحبالامر(ع) كه: أنت رأيت الخلف من بعد ابى محمد، عليهالسلام؟ فقال: إى واللَّه و رقبته مثل ذا، و أومأبيده، فقلت له: فبقيت مسألة واحدة، فقال لى: هات. قلت: والإسم؟ قال: محرّم عليكم أن تسألوا عن ذلك، ولا أقول هذا من عندى، فليس لى أن أحلّل ولا أحرّم، ولكنّه عنه، عليهالسلام. فإنّ الأمر عند السّلطان أنّ أبا محمّد مضى ولم يخلف ولداً - الى أن قال: - و إذا وقع الإسم وقع الطلب، فاتّقوا اللَّه وأمسكوا عن ذلك. [آيا جانشين ابومحمد عليهالسلام را ديدهاى؟ گفت: آرى به خدا و گردنش چنين بود و با دست اشاره كرد. به او گفتم: يك مسأله ديگر هم باقى مانده است. گفت: بپرس. گفتم: نام ايشان؟ گفت: بر شما حرام است كه از آن بپرسيد و اين را از جانب خودم نمىگويم، چرا كه در شأن من حلال و حرام كردن امور نيست و اين مطلب از خود ايشان است. امر چنين بر سلطان مشتبه شده كه امام عسكرى(ع) بدون فرزند از دنيا رفته است... وقتى كه اسم معلوم شود طلب به دنبالش مىآيد پس تقواى الهى پيشه كرده و از آن چشمپوشى كنيد]. پنجم: روايتى كه شيخ صدوق به سند متصل در كتاب كمال الدين و تمامالنعمة از عبداللَّه بن أبى يعفور روايت نموده كه مىگويد: از حضرت صادق(ع) سؤال كردم: فقلت: يا سيّدى و من المهدى من ولدك؟ فقال: الخامس من ولد السابع، يغيب عنكم شخصه، ولا يحلّ لكم تسميته. [گفتم: سرورم؛ مهدى كدام فرزند شماست؟ فرمودند: پنجمين از هفتمين [امام] كه از شما غايب مىشود و بردن نام او براى شما جايز نيست]. و در باب ديگر اين كتاب اين حديث را روايت كرده و به جاى »عنكم« و »لكم« »عنهم« و »لهم« فرموده است. ششم: روايتى كه صدوق در كتاب غيبت و به سند متصل از حضرت امام محمد باقر(ع) روايت كرده كه فرمود: سأل عمر أميرالمؤمنين (ع) عن المهدى فقال: يابن أبى طالب أخبرنى عن المهدى ما اسمه؟ قال، عليهالسلام: »أمّا اسمه فلا، لأنّ حبيبى و خليلى عهد إلىّ أن لا أحدّث باسمه حتّى يبعثه اللَّه عزّوجلّ...«. [عمر از اميرالمؤمنين(ع) درباره حضرت مهدى چنين پرسيد: اى فرزند ابوطالب به من بگو كه نام مهدى چيست؟ حضرت هم پاسخ فرمودند: اسمش را نه [نمىگويم] چرا كه حبيب و دوستم [رسولاللَّه] با من عهد كرد كه تا پيش از ظهورش نام او را فاش نسازم]. هفتم: توقيع رفيعى است كه به محمد بن عثمان عمرى رسيده، و در كتاب غيبت شيخ و كمالالدين صدوق مروى است: قال: خرج توقيع بخطّ أعرفه: من سمّانى فى مجمع النّاس باسمى فعليه لعنة اللَّه. [گفت: توقيعى با خطى آشنا برايم صادر شد كه هر كس در جمع مردم4 مرا به نام بخواند، لعنت خدا بر او باد]. هشتم: توقيعى ديگر است كه در دو كتاب مذكور منقول است از على بن عاصم كوفى: يقول: خرج فى توقيعات صاحبالزمان: ملعون ملعون من سمّانى فى محفل من النّاس. [مىگويد از جمله توقيعات صاحبالزمان(ع) چنين است: ملعون است ملعون هر كه نام مرا در جمع مردم ببرد]. نهم: روايت طويلى است كه صدوق در كتاب كمالالدين به سند متصل از حضرت جواد روايت كرده است كه حضرت اميرالمؤمنين و امام حسن(ع) و سلمان فارسى در مسجد بودند كه خضر داخل شد و سخنانى چند مذكور كرد، و همه ائمه را شمرد تا به امام حسن عسكرى رسيد، پس فرمود: و أشهد على رجل من ولد الحسن لايكنّى ولا يسمّى حتّى يظهر أمره، فيملأها عدلاً كما ملئت جوراً، والسّلام عليك يا أميرالمؤمنين و رحمةاللَّه و بركاته، ثمّ قام فمضى. [شهادت به مردى از فرزندان امام حسن [عسكرى] مىدهم كه به كنيه و نام خوانده نمىشود تا اينكه امرش ظاهر شود و [به دنبال آن]، [زمين را] همانگونه كه آكنده از جور شده مملو از عدالتش كند و سلام بر تو اى امير مؤمنان و رحمت و بركات او. سپس برخاست و رفت]. و همين روايت را صاحب كافى به سند صحيح از حضرت جواد(ع) روايت كرده است. دهم: روايتى است كه در كتاب كمالالدين به سند متصل از عبدالعظيم حسنى منقول است كه گفت: به خدمت امام على نقى (ع) رسيدم. قال: فلمّا بصر بى قال: مرحباً بك يا أباالقاسم - الى أن قال: - و من بعدى الحسن ابنى، فكيف للنّاس من بعده؟ قال: فقلت: و كيف ذلك يا مولاى؟ قال: لأنّه لايرى شخصه ولا يحلّ ذكره باسمه حتّى يخرج فيملأ الأرض قسطاً و عدلاً الحديث. [وقتى به من نگاه كرد فرمود: مرحبا بر تو اى ابوالقاسم... پس از من فرزندم حسن [امام] است و مردم پس از او چه خواهند كشيد؟ پرسيدم: چطور مولاى من؟ فرمود: چرا كه او ديده نمىشود و بردن نامش مجاز نيست تا زمانى كه قيام كند و زمين را آكنده از قسط و عدالت كند.] يازدهم: روايتى است كه در كتاب كمالالدين به سند متصل از عبدالعظيم حسنى نقل كرده كه به خدمت امام محمد تقى(ع) رسيدم و عرض كردم: إنّى لأرجو أن تكون القائم من أهل بيت محمّد الذى يملاء الأرض قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً، فقال: يا أباالقاسم ما منّا إلاّ و هو قائم بأمر اللَّه عزّوجلّ و هاد الى دينه، ولكنّ القائم الّذى يطهّر اللَّه به الأرض هو الّذى تخفى على الناس ولادته و يغيب عنهم شخصه، و يحرم عليهم تسميته، و هو سمىّ رسولاللَّه، صلىاللَّهعليه و آله، الحديث. [اميدوارم شما همان قائم اهل بيت باشيد كه زمين را آكنده از قسط و عدالت مىكند همانگونه از ظلم و جور پرگشته بود. حضرت فرمودند: اى ابوالقاسم! هر كدام از ما قائم به امر خدا و هدايت كننده به سوى دين اوست ليكن قائمى كه خداوند به وسيله او زمين را پاك و مطهر مىسازد كسى است كه پنهان از چشم مردم به دنيا مىآيد و از ديدگان آنها مخفى است. نام بردن از او بر مردم حرام است در حالى كه او همنام رسولاللَّه(ص) مىباشد].
|