|
۲۸ شهريور ۱۳۸۳ |
قرار دل بى قراران
مسير مسيح بهاران كجاست؟
صفاگستر لاله زاران كجاست؟
رگ و ريشه لاله از هم گسست
گل انديشه سربداران كجاست؟
ز سرگشتگى، جام سرگشته ام
قرار دل بى قراران كجاست؟
سرم را شده ابر خون سايه بان
نشانى ز الماس باران كجاست؟
در اين دشت دلگير يأس آفرين
نواى خوش آبشاران كجاست؟
خمارى سيه كرده روى مرا
فلق! ساغر مى گساران كجاست؟
زمين گشته بتخانه بتگران
تبردار ايمان تباران كجاست؟
من و انتظار و شب بى كسى
خدايا دگر يار ياران كجاست؟
گل نرگس آفتابى جبين
اميد دل شب شكاران كجاست؟
احد ده بزرگى
در باغ آسمانى
اى خيالت بهشت راز آلود
كاش جانم قَرينف جانت بود
چون تو در حفسنف خلق لطفف نظر
در جهان كس نديد و كس نشنود
دور باد از حضور شيرينت
گوش نامحرمان و چشم حسود
صحن دل از تو گشته آبادان
بامف دل گشته از تو مفهر اندود!
چشم اميدشان به رحمتف توست
هر چه، در هر كجا بفود، موجود
شب معراج از تلألوى تو
نور باران شد آسمان كبود
از لبت مثل نور، مرغ دعا
بال در باغ آسمان، بگشود
از جمالف خداى عزّوجل
شعله زد در دل آتشى بى دود
پل زدى با كلام شيرينت
در جهان بين ساجد و مسجود
سروسان، چون دَر ايستى به نماز
فارغ از خيال بود و بود
سايه سنگ و صخره، خار و درخت
با تو در ذكر و در قيام و قعود
كاش افتد به قلب خشيت ما
نور پاك تو در ركوع و سجود
كاش يك لحظه در نظر آيى
وقت ديدار، لحظه موعود
اى عزيزى كه احمدت خواندند
اى مقامت به نزد حق محمود
در حريم خدا، تويى محرم
ز آفرينش تو بوده اى مقصود
ياورت مى شود فرشته وحى
دوست مى داردت، خداى ودود
صورتت مثل سيرتت، نيكو
بعثتت، چون ولادتت مسعود
آن درودى كه از خداوند است
بر تو باد آن درود، نامعدود
اى عزيزى كه دوست داشتنت
هست ما را ز ژرفناى وجود
لطف تو آفتاب هستى بخش
شامل خلق، بى ثغور و حدود
خواست هر كس تو را، بهشتى شد
هر كه در سايه تو بود آسود
بر تو و آل تو كه نيكانند
اى محمد(ص) درود باد، درود
محمدجواد محبت
داغرترين لالهدا
تو از سخاوت سيّال باغ مى آيى
تو از وسيع گلستان داغ مى آيى
تو آن پرنده اين آسمان سرسبزى
كه با بهار به ترميم باغ مى آيى
شب غليظ در اين كوچه ها نمى پايد
در آن دمى كه تو با چلچراغ مى آيى
تو مشكل دل ما را به آبها گفتى
تو مثل نور به نشر چراغ مى آيى
تو داغدارترين لاله شب پيرى
كه از وسيع گلستان داغ مى آيى
سلمان هراتى
در ره وصل تو
بى تو اى راحت جان! خسته دل و جان من است
روز روشن ز غمت چون شب هجران من است
ز آتش هجر تو پروانه صفت مى سوزم
شاهد سوز نهان ديده گريان من است
همچو يعقوب همه ديده به ره دوخته ايم
چون كه روى مه تو يوسف كنعان من است
صبح اميد وصالت ز چه طالع نشود
اين هم از تيرگى گردش دوران من است
در ره وصل تو آرام ندارد دل من
مرغ شب تا به سحر ناظر افغان من است
هر كجا مى نگرم فتنه و آشوب به پاست
اين هم از بخت من و حال پريشان من است
چه كنم از كه توان يافت نشان قدمت
چون كه خاك قدمت سرمه چشمان من است
گفت »ناصرچى« دل خسته كه اى منجى خلق
نام دلجوى تو رونق ده ديوان من است
سيدابوالفضل ناصرچيان اراكى
جمال الهى
صحنه آفاق چون تو ماه ندارد
چون تو جمالى به جلوه گاه ندارد
ماه خجل شد ز حسن روى تو آرى
روشنى آفتاب ماه ندارد
مهر تو را مشترى شوند به آهى
آه كه دل در بساط آه ندارد
روى تو آيينه جمال الهى است
در تو تماشاى من گناه ندارد
صبح سپيدى، شبم به روى تو روز است
زلفت اگر روز من سياه ندارد
كوكب اشكم در آستين بدرخشيد
عشق بدين روشنى گواه ندارد
خاك كف پاى اوست تاج سر من
نادره تاجى كه پادشاه ندارد
باد بود پيك عاشقانش و افسوس
باد هم آنجا كه اوست راه ندارد
همتى اى كاروان مصر كه يوسف
ماه عزيز است و تاب چاه ندارد
خط به رخ از زلف كن حريم كه هندو
حرمت بيت الحرام نگاه ندارد
با همه آفاق مهر روز كه خورشيد
ملك جهان گيرد و سپاه ندارد
زير نگين هنر قلمرو دلهاست
سلطنت »شهريار« شاه ندارد
موعود شماره 46
|