|
۰۴ شهريور ۱۳۸۵ |
معصومه نجفي مطيعي
مدتهاست نگاهم بر ويترين كتاب فروشيها، قفسة كتابخانهها، روي طاقچهها و حتي سر سفرههاي مجلل عقد، ثابت ميشود و چشمانم به كتابي خيره ميماند كه گرد و غبار فراموشي بر گلها و پرندگان زيباي روي جلد آن نشسته است. با خود ميانديشم كه چرا كمتر كسي دست نياز به سوي آن ميبرد؟ چرا دير به دير به سراغش ميرويم؟ چرا غالباً در همنشيني با آن احساس غريبي و دلتنگي ميكنيم و حرفها و كلماتش را نميفهميم؟! چرا اين كتاب آشنا كه روزگاري مورد احترام ما بود، امروز آن قدر غريب است كه هر وقت تابوتي به هوا برميخيزد، كلمات آن زنده ميشود و چون فرو مينشيند، فراموش ميشود؟ يا وقتي كلمات و جملات آن را از بلندگويي ميشنويم ناراحت و افسرده ميشويم و ميگوييم: حتماً باز هم كسي از دنيا رفته است! در حالي كه رسالت اين كتاب فقط كسب ثواب و آمرزش گناهان و خير اموات و مردگان نيست. اين كتابي نه براي مردگان كه براي زندگان است. امروزه اگر خيلي همت كنيم، ماه مبارك رمضان كه ميشود، سراغي از آن ميگيريم و سعي ميكنيم لااقل يك دور هم كه شده آن را ختم كنيم. شايد براي اين كه خواندنش در اين ماه ثواب بيشتري دارد! نميدانم آيا به قدر يك آيه هم كه شده در زندگي بدان عمل كردهايم يا فقط صفحات تذهيب شده و طلاكوبش را ورق ميزنيم و لحظهشماري ميكنيم كه چه وقت تمام ميشود! آن را ميخوانيم بيآنكه بفهميم حرفهايش علاوه بر معناي ظاهري، معاني تازهاي هم در باطن خود براي روزگار ما دارد. راستي آيا هيچ با خود فكر كردهاي چرا كمتر كسي دواي دردهايش را در قرآن ميجويد؟ آيا اين نسخة شفابخش الهي، فقط براي اقوام و اجداد ما در گذشتههاي خيلي دور پيچيده شده است و بيماريهاي قرن ما را درمان نخواهد كرد؟ گاهي فكر ميكنم چرا مردم اين همه با ديوان حافظ فال ميگيرند؟ مگر ميشود اشعاري كه در قرن هشتم هجری قمری. سروده شده، زبان حال انسانهاي عصر كامپيوتر هم باشد؟! از هر كس ميپرسم، ميگويد: شعري كه در فالم آمد، دقيقاً وصف حال و روزم بود و من ميانديشم چرا اين طور است؟ و بعضيها ميگويند: شايد به اين دليل باشد كه «حافظ»، حافظ قرآن بود. و من نميدانم وقتي شعر حافظ بعد از اين همه سال، هنوز معانياش طراوت و تازگي دارد، چرا قرآن كه به اعتقاد بعضيها منبع و مرجع اصلي سرودههاي اوست، تا اين اندازه مهجور و غريب مانده است؟
كمترين توجهي به آيات آن نميكنيم. مسجد چهارمناره ساختن و رنگ و لعاب دادن و درونش نرفتن يعني تحقير مسجد. نماز را با سجاده رنگين و مهر سنگين و تسبيح و انگشتري به جاي آوردن و حروف را غليظ ادا كردن و توجه به صاحب حروف و مخاطب كلام نكردن و هيچ نفهميدن، يعني تحقير نماز. و قرآن را در قاب و رحل و طاقچه گذاشتن يعني تحقير قرآن. كسي كه نداند قرآن چيست، چه فرقي ميكند كه با وضو لمسش كند يا بيوضو؟ كسي كه يك بار ختم قرآن ميكند و هيچ نميفهمد و بر قلب و ديدهاش قفل نهاده ميشود، چه فرقي دارد با كسي كه اصلاً نميداند قرآن چيست و آن را نخوانده است؟ مگر قرآن كتاب زندگي نيست؟ پس چه فرقي ميكند كسي قرآن را بخواند و نداند زندگي با قرآن يعني چه؟ چه خوب است كه رهنمود قرآن ناطق، مولا علي(ع)، را رهتوشة راهمان گردانيم كه در نهجالبلاغه ميفرمايد: قرآن منحصر به اوراقي نيست كه در ميان جلدي گرد آمده و هر كس آن را در خانة خود نگاه دارد. بلكه منظور من از قرآن، عمل كامل به معني آن و همت بر انجام وظايفي است كه در آن مطابق وحي آسماني درج شده است. قرآن پنددهندهاي است كه خيانت نميورزد. راهنمايي است كه گمراه نميسازد. گويندهاي است كه دروغ نميگويد. هيچ كس با قرآن همنشين نشد، جز آن كه چون برخاست هدايتش افزايش و گمراهياش كاهش يافته بود. پس براي دردهاي خود از قرآن شفا بجوييد و در سختيها از قرآن كمك بخواهيد. و بهترين روش قرائت قرآن را در مقالة يكي از روزنامهها يافتم كه نوشته بود: از حكيمي عارف نقل است كه ميگفت: «من قرآن ميخواندم، اما لذت نميبردم بعد از مدتي خود را وادار كردم كه چنين تلقي كنم موقع قرائت قرآن آن را از زبان پيامبر بشنوم و اين در روحية من تأثير داشت. بعد گفتم خود را به جاي پيامبر ميگذارم و فرض ميكنم جبرئيل اين قرآن را بر قلب رسول(ص) نازل ميكند. يعني من شنونده و گيرنده از جبرئيل هستم. در مرحله سوم بنا را بر اين گذاشتم كه قرآن را مستقيماً از خداي بزرگ دريافت مي دارم يعني وقتي قرآن را ميشنيدم يا ميخواندم چنين صحنهاي را براي خود فراهم ميكردم كه خداوند با من سخن ميگويد. آنگاه بود كه لذت قرائت قرآن را درك كردم». روش ديگر در قرائت قرآن، تفكر كردن است. هر آيهاي را كه ميخوانيم، آن را با حال خود منطبق كنيم و بينديشيم كه خداي عالم متناسب با حال فعلي ما چه معرفت و هدايتي ارائه ميكند. نيت براي دستيابي به اين مقصد چشمان ما را به حقايقي ميگشايد كه هيچگاه پيش از آن نميديديم. پس از اين به بعد با قرآن انس بيشتري پيدا كنيم.
ماهنامه موعود شماره 65 |