|
۰۴ شهريور ۱۳۸۵ |
|
معصوم زمان
من، اگر او را ببينم، كه سعادتش را ندارم، اگر صدايش را بشنوم كه گوش دلم كر است؛ نه اصلاً اگر نامهام به دستش برسد، به او ميگويم: اي تنها معصوم اين زمان! دختري را ميشناسم كه براي درس خواندن قاليبافي ميكند. خانوادهاي شلوغ دارد كه براي زندگي تقلا ميكنند. مريضي دارد كه به علت ضعف مالي در خانهاش جان سپرده است. اينها كساني هستند كه با وجود فقر، ايمان دارند. ولي، درآن سوي سكه كسي است كه نميداند چطور پولش را خرج كند. خانوادهاي كه ظاهراً مسلمانند ولي نه اسلام را ميشناسند و نه كفر را، اصلاً نميدانند چرا زندهاند؟ فكر ميكنند در جهان بهتريناند. حتي كساني را ميشناسم كه رفتارشان اسلامي است، نماز ميخوانند و روزه ميگيرند، ولي ريا ميكنند. مال مردم را آنقدر بالا ميكشند كه ميپندارند از آسمان فرود آمدهاند. ما را اصلاً انسان حساب نميكنند. اي دوست مؤمنان! نميخواهم بگويم از اين چيزها بيخبري، بلكه ميخواهم بگويم اگر حق انتظار را به جا نياوردهام، ولي اين چيزها را ميبينم.
زهرا سميعي
سپیده سر میزند
موعود من وقتي ميآيد كه غنچههاي عشق، كه شعلههاي روشنايي، كه خرمنهاي سپيده ميان ظلمتكده دلها روييده باشد. موعود من وقتي ميآيد كه ياقوتهاي اشك روي گونههاي من ضيافتي بيپايان برپاكرده باشند. موعود من وقتي ميآيد كه دلها همه آبي شود و خون عشق در شريانها جاري گردد و خوشههاي زندگي در دشتهاي خشك به رويش نشيند؛ آن گاه برهوت*ها بدل به بركههاي روشن آب ميشوند و موجهاي زندگي در آن به تلاطم ميايستند. آري با آمدن او هستي در جذر و مدّي ديگر به تكاپو ميافتد...
عليرضا عطايي ـ اصفهان پينوشت: * برهوت: بيابان بيآب و علف و خشك.
ماهنامه موعود شماره 65 |