spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
ذكر حبيب چاپ پست الكترونيكي
۰۴ شهريور ۱۳۸۵

سهيلا صلاحي اصفهاني


اگرچه روزها با شتاب مي‌گذرند، اما خاطره‌ها هرگز بوي كهنگي نمي‌گيرند.
انگار همين ديروز بود كه او را به خانه آوردي و جان و دلمان با حضورش بهشتي شد.
٭٭٭
اين نخل‌ها را كه مي‌بيني به بركت نگاه نافذ او دوباره به ثمر نشستند و خشكيدگي از يادشان رفت...
و اين خرماها...
اين خرماهاي رسيده، سهم او و سربازان سپاه خيالي‌اش بودند...
چه عالمي براي خود داشت!
و تو با چه لذتي خرماها را مي‌چيدي...!
٭٭٭
خاطرت هست آن شب را كه تا دير وقت بيدار ماند تا تو بيايي و سپس مؤدب و متين روبه‌روي تو نشست و با همه خردساليش چون مردان مرد، خواسته‌اش را به زبان آورد و تقاضا كرد تا او را همراه خود به شام ببري.
چه حكايت عجيبي بود آن رفتن... آن ديدار... و آن راهب نصراني كه...
چه بود نامش؟ بحيرا يا نسطورا؟
او را به بت‌ها سوگند داد و دانست كه «لات» و «عزي» را خوش نمي‌دارد.
گفت: جوان پاك و مهرباني است.
گفت: از نشانه‌هايي كه در او ديدم و نيز از نوشته‌هاي كتاب مقدس، دانستم كه او مرد بزرگي مي‌شود...
گفت:‌ مبادا دست يهوديان به او برسد...
و تو تا هنگام بازگشت لحظه‌اي چشم از او برنگرفتي...
او در كودكي‌اش حتي، قدمي جز در طريق راستي و صداقت برنداشت.
ديدي چطور آن روز كه آن عرب بياباني كيسه پولش را گم كرده بود و بچه‌ها يافته بودند و مي‌خواستند ميان خودشان قسمت كنند، او مانع شد و براي ماجرا، پاياني خوش را رقم زد...
هم مرد به زرش دست يافت،
هم بچه‌ها به جايزه حلالشان رسيدند...
٭٭٭
مسكيني در اين شهر نيست كه آوازه بخشندگي او را نشنيده باشد و از دستان پرمهر او قرص ناني نستانده باشد.
دوست و دشمن بر امانتداري او گواهي مي‌دهند و پاكدامني‌اش را مي‌ستايند.
هيچ كس هرگز دروغي از وي نشنيده است.
٭٭٭
عجب روزي بود، آن وقت كه اهل مكه نزد تو آمدند و خواستند كه به كعبه بروي و از خداي يكتا، باران طلب كني و تو...
برق نگاهت را فراموش نمي‌كنم. با شادي دست او را گرفتي...
مي‌دانستي، حتماً مي‌دانستي كه چه اعتباري نزد خداوند دارد...
او را به كعبه بردي و پروردگار را به پاكي و عزت او سوگند دادي و مكه با چشم خود نزول رحمت را ديد و سيراب شد.
٭٭٭
هنوز چوبدست او را كه مي‌بينم ياد شباني‌اش مي‌افتم...
صبحگاهان برمي‌خاست، اندك توشه‌اي برايش مي‌گذاشتم و او گله را به چرا مي‌برد.
از او پرسيدم در تنهايي صحرا چه مي‌كني؟
و او برايم از آسمان و ستارگان گفت، از خورشيد و ماه، از كوه، از گل‌هاي رنگارنگ، از گوسفندان و سگ گله و...
او خلوت خود را با انديشيدن و تفكر در خلقت پر مي‌كرد.
٭٭٭
حلف الفضول!
سوگندنامه جوانمردان را به ياد داري؟
او از جواني‌اش بي‌عدالتي را برنمي‌تابيد.
مگر مي‌شود به غريبه‌اي در اينجا ستم شود و او ببيند و خاموش بماند؟
همين كه فرياد دادخواهي مرد را شنيد، نيك‌ترين سنت مردة گذشتگانمان را زنده كرد و مصمم به ياري او شتافت.
و تا امروز كسي جرأت نمي‌كند بيگانه‌اي را بيازارد.
فكرش را بكن...
امروز...
امروز من ـ فاطمه ـ
همسر تو ـ ابوطالب ـ
مهيا شده‌ام تا به خانه خديجه بروم و پاسخ شيرين او ـ محمد، عزيز اين خانه ـ را براي دختر خويلد ببرم...
مبارك باد اين وصلت كه فراتر از زمين است و از جنس آسمان.

ماهنامه موعود شماره 65
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.