|
۰۸ مرداد ۱۳۸۵ |
|
صفحه 2 از 3
- گوته و «فاوست»(1832-1749م.)
فاوست (قهرمان گوته) عالمي است عاليقدر و دانشمندي است نامور، اما افسرده و حرمانزده... در پي كشمكش با تمنايي دروني و وسوسهاي تمامنشدني. فاوست به سحر و افسون و جادو روي ميآورد و ميكوشد بلكه از رهگذر مطالعة اينگونه كتابها راهي به سوي خوشبختي مفروضش بيابد، اما در اين تلاش نيز همآغوش نااميدي ميشود و در آندم كه قصد ميكند با نوشيدن جام زهر به زندگي بيحاصل خويش پايان دهد، «مفيستو» (شيطان) در كسوت مرد مسافري پاي به درون ميگذارد و پيشنهادي به او ميكند كه با خشنودي خاطر وي روبهرو ميگردد. مفيستو آماده است: «آرزوهاي انجام نيافته و آمال سرخوردة او را برآورد، مشروط به اينكه او در پايان سالهاي شادكامي، خويشتن را به ابليس بسپارد و عقوبتي را كه شيطان جاودانه براي او مقرر ميدارد بدون چون و چرا بپذيرد».11 فاوست، عالم خستهدل و پير، در پناه معجزه شيطان، زورمند و فرحناك و جوان شده است و در پهنة هستي در ميان موهبتهاي بيشماري كه ابليس قادر است در اختيار او نهد، نخستين چيزي كه طبع هوسجويش ميطلبد، همآغوشي دختري است كه به حسب تصادف مظهر معصوميت و پاكدامني است و... .12 در فرازي از اين تراژدي، آنگاه كه در برابر قاصدي (عجوزة اضطراب) كه آمدن مرگ را به او خبر ميدهد قرار ميگيرد، ميگويد: در اين دنيا كار من يكهتازي بود. به دنبال هر هوسي دويدم، هرچه را كه ناخشنودم ميساخت رها ميكردم و آنچه را كه از من ميگريخت ميگذاشتم بگريزد. پياپي آرزو ميكردم و پياپي به وصال ميرسيدم و بار ديگر آرزو ميكردم و به دنبال آن همة عمر خويش را با طوفاني از هوسها انباشته ساختم... .13 در پايان گفتوگو، «عجوزة اضطراب» با دميدن نفس شررباري فاوست را كور ميكند. آخرين پيام او اين است كه «بشر در سراسر زندگي نابينا است و حقايق را نميبيند، همان بهتر كه تو نيز نابينا باشي!» آنگاه او را ترك ميكند و ميرود.14 اگر چه هيچ يك از دو اثر و تصويرارائه شده توسط «مارلو» و «گوته» ناظر بر تمناي گذار از خودبنيادي و فلكزدگي بشر غربي نيست و دعوت براي هيچ مبارزه و مجاهدتي را در خود و با خود ندارد و به اندازة كورسوي شمعي موجب خروج از نفسانيت و خودپرستي كه چون بختك بر تاريخ غرب افتاد، نميشود ليكن، هر يك ضمن ارائه تصويري از اين شرايط و سمت و سوي انسان غربي، مرتبهاي از اين سير را كه در قرن 19 و 20 به پايان انجاميد، انعكاس ميدهند. تعبير جناب دكتر رضا داوري دربارة غرب و به تبع آن «فاوست» شنيدنيتر از همة سخنهاست كه در خود دريافت انديشمندانهاي دربارة اين اثر و تاريخ غرب دارد: غرب، رؤيايي است كه شيطان به فاوست القا كرده است.15 فيلسوف تاريخ آلماني ـ اشپنگلر ـ زمان شروع و انحطاط غربي را پس از انتشار فاوست گوته ميداند.16به تعبير ديگر، تجربه فاوست، تجربه انسان غربي است كه در فاوست متجلي ميشود و با خود «تمدن غربي» را كه تجلي «عمل خودكامانه و متكي به دمدمههاي شيطاني» است به ارمغان ميآورد. «فاوست» انعكاس «ارادة معطوف به قدرت انسان غربي» است كه براي نيل به اين «قدرت»، زمين را از هر گونه باور و سنت و ادب قدسي و اسطورهاي كه رويي به عبوديت دارد تهي و باير ميخواهد؛ قدرتي كه جز با حمايت و همراهي تمام عيار شيطان حاصل نميآيد. در واقع اين دو اثر، دو پرده از يك نمايش يا دو تصوير منعكس شده در آينه تاريخ غربياند كه مارلو و گوته ارائه ميكنند ورنه، هر دو، سوار بر يك كشتي رو به عالمي واحد روانهاند؛ عالمي كه ذاتاً با عالم شرقي و فرزانه مردان شرقي تفاوت دارد. به زبان استاد فرويد: گوته از انسان و همه چيز ميگويد، ولي ميقات او ميقات خود بنيادانه است. ميقات حافظ، عالم ديگري است.17 در ميان آثار ادبي و ادبيات غرب، آثار ديگري از اين دست را ميتوان برشمرد. تصوير ارائه شده از آينده انسان غربي توسط نويسندة انگليسي، آلدوس هاكسلي نيز ديدني است. از همان سالهاي اولية اين تاريخ، شاعران و متفكراني بودهاند كه پايان دورة جديد را حس كرده بودند.18
- آلدوس هاكسلي و «دنياي قشنگ نو» (1967 ـ 1894م.)
آلدوس لئونارد هاكسلي19، نويسندة انگليسي (متولد1894م.)، با نفرت از سياست بازيها و صنعتزدگيها در رمان «دنياي قشنگ نو»20 سخن به ميان ميآورد. وي، تصويرگر آيندهاي شد كه تكنولوژي در پيشرفتهترين شرايط، تمامي وجوه معنوي، شاعرانه و ذوقي را از انسان اخذ كرده و از او موجود صددرصد مكانيكي ساخته است. موجوداتي كه در كارخانه توليد و در عين برخورداري از تمامي امكانات زندگي در شهري رؤيايي و فراصنعتي به سر ميبرند اما، بيخبر، دور مانده از هرگونه نگاه و ادب سنتي و شاعرانه كه حسب استعدادها و نياز شهر مدرن صنعتي تربيت ميشوند. هاكسلي متعرض «بيگانه شدن انسان از خود ـ الينه سيون ـ و غوغاي صنعت است و در رماني نه چندان قوي، در سطح ولايه بيروني تمدن غربي (قرن نوزدهم و بيستم) ميماند بيآنكه توان رسوخ به لايههاي زيرين و پرسش از منشأ اين آلينه شدن انسان داشته باشد. اثر او بيشتر مورد تقليد روشنفكران شرقي واقع شد كه در آثار متجددمآب خود متعرض «ماشينزدگي» شدند و دلخوش به صورتي از تاريخ گذشته، خود را با سفالينهها و كشكول و قهوهخانههاي سنتي راضي ساختند و در خودبنيادي و خودپرستي نحوي ديگر از غربزدگي را در خود تكرار كردند. اما، به هر صورت به قول جناب دكتر رضا داوري، «مدينهاي كه هاكسلي توصيف ميكند مدينه فلاكت و ادبار و بردگي است كه در آن مهر و معرفت و تفكر جايي ندارد.»21 هاكسلي، تصويرگر يك اتوپيا در آيندة غرب است. نوعي پيشبيني براي تمدني كه بر شالوده «خودكامگي» انسان و امارگي نفس او (امانسيم) استوار گشته است. در ابتداي شهر توصيف شده، نويسنده تابلويي فراروي بازديدكننده قرار ميدهد با اين عنوان: «دولت جهاني، همبستگي و همساني، و سپس كارخانهاي كه محل توليد و زايشگاه انسانهايي است كه از خطوط توليد چونان كالايي بيرون ميآيند بيآنكه ارادهاي از خود داشته باشند. ساكنان آيندة شهري فوق مدرن، پيشرفته اما عاري از هرگونه نشانة شعر و شعور و عشق و دين». هدايت و مديريت شهر را جماعتي پنهان در پس پرده عهده دارند. اتفاقي ساده نظم ماشيني و نظام بوخافسكي را در هم ميريزد. ـ «بوخافسك» را نويسنده به عنوان نام اين شهر خيالي به كار برده است ـ فردي تازهوارد، باقيمانده از نسلهاي پيش با پسماندههايي از «شعر و عشق در جان». اين پسماندة كمجان به يكباره نظم و آهنگ ميان اين شهر را در هم ميريزد. مردي كه چون ديگران و همسان با آنان نيست و همگان او را وحشي ميخوانند. وحشي سرانجامي دردناك و رقتبار دارد اما، اين سرنوشت، رقتبارتر و دردناكتر و فلاكتبارتر از روز و روزگار ساكنان اين شهر نيست. به راستي رقمزنندگان به اين سرنوشت و طراحان «دولت جهاني» نظام بوخافسكي در ساية نوعي «همبستگي و همساني» (جهانيسازي) كيانند؟ شايد هاكسلي در ديروز خود، امروز ساكنان غرب را در آخرين مرحله از تاريخ غربي ديده بوده. چنانكه امروزه، مردان و زنان استاندارد شده، در دستههاي متحدالشكل و عاري از هرگونه نشانههاي «فطرت» و همسان با هم از لابهلاي ماشينها و خانههاي فوق مدرن رفت و آمد ميكنند. جز اين نيست كه غرب، با از بين بردن سابقه فرهنگي و نشانهها و عناصر معنوي ساير اقوام و زدودن همه هويتهاي مذهبي و شاعرانه، سعي در دستيابي به فرهنگ جهاني، و به عبارتي «جهاني كاملاً غربي» دارد.
اورول(1950-1903م.)، با خلق اوتپياي 1984 به وجهي ديگر از اين سمت و سير، بر بشر غربي و البته ساختار برخي حكومتهاي توتاليتر آن اعتراض ميكند. از آنجا كه او خود وابسته به يك «جنبش كارگري سوسياليستي بود»، همة اعتراض خود را متوجه نظامهاي سوسياليستي ميكند و در كتاب 1984 از زبان يكي از قهرمانانش مينويسد: ... براي تو زمان آن رسيده كه چيزهايي كه در معناي قدرت بداني... . اين شعار خوب را كه «آزادي بردگي است» ميداني. هيچ به خاطرت رسيده است كه اين شعار را ميتوان وارونه كرد: «بردگي آزادي است». تنها و آزاد، انسان همواره شكست ميخورد، بايد هم چنين باشد اما اگر بتواند خالصانه و مخلصانه تسليم شود، اگر بتواند از هويت خويش بگريزد، اگر بتواند چنان در حزب مستحيل شود كه خود حزب گردد، آنگاه قدرقدرت و جاودانه است. دومين چيزي كه بايد متوجه باشي اين است كه قدرت، اعمال قدرت بر روي انسانهاست. بر روي جسم اما بالاتر از آن بر روي ذهن. به قول شهيد آويني، اورول، عالم جديد را كه «اراده به قدرت» و توجه به قدرت است دريافته است،22 چنانكه حكومتهاي توتاليتر استاليني مظهر همين ارادهاند. در مدينه سال 1984، جنگ صلح است، بردگي آزادي است و جهل نيرو و قدرت است.23 دنياي ما ـ جهان مدرن غربي ـ طي قرن بيستم بدل به مصداق خارجي و ظهور تصوير خيالي و ذهني هاكسلي و اورول شد. سير در حيويّت تمام، دور شدن از وطن مألوف، غرقه شدن در خودكامي در سايه صورت مترقي زندگي مادي و تكنولوژيك كه بشر غربي غافلانه آن را «كمال» ميشناسد. در حالي كه در همين قرن، چنانكه اورول پيشبيني ميكرد، معني واژهها در ادبيات سياسي و اجتماعي وارونه شدهاند. جنگ، صلح شد. بردگي، آزادي معني شد و تسليم بيقيد سياستمداران پشتپرده و اربابان قدرت دموكراسي و ليبراليسم و جهانيسازي، فريبي بزرگ براي مبدل كردن همه جغرافياي زميني به شهر يكپارچة «بوخافسكي» هاكسلي كه تصوير آن را در «دنياي قشنگ نو» عرضه كرده بود.
|