به همان سان كه آثار فاخر فرهنگي و هنري عموم اقوام ناظر و متذكر موارد چهارگانه زير است:
1. شرايط تاريخي و موقعيتي كه قوم در آن سير ميكند.
2. تصويري از نقطه عطفها، سوگيريها و دريافتهاي كلي دربارة هستي،
3. تصويري از آينده و فراز و نشيبهاي پيشروي،
4. تذكار و توصيه براي چگونگي و نحوة بودن در عرصة تاريخ.
آثار فرهنگي و هنري فاخر مردان فرهيخته غربي نيز خواننده را متذكر موارد سابقالذكر ميسازد و پرده از بسياري مراتب برميدارد. حتي اگر در تأييد و يا رد وضعي و عملي نگاشته شده باشند.
نقش «تمجيدي و توبيخي» شاعران و معلمان و اهل فرهنگ، و ميزان اعتنا و يا غفلت مردم از كلام و ذكر آنان قابل تأمل است. در ميان آثار و متون فرهنگي غربي ـ طي قرون پانزدهم تا بيستم ميلادي- آثار بسياري را ميتوان برشمرد كه در ميان آنها از آينده و پايان تاريخ غرب و وضع انسان غربي سخن به ميان آمده و از روي اشاره و يا به صراحت دربارة آن سخن گفته اند.
در ميان آن نامداران، درام نويساني چون «كريستوفر مارلو و گوته»، مورخين و فلاسفه تاريخ چون «اشپنگلر و توينبي»، شاعراني چون «هولدورلين آلماني»، و نظريهپردازاني چون «فوكوياما، هانتينگتون» و ديگران را ميتوان برشمرد كه هر يك از «پايان و سرانجام سير و سلوك» در جاده خودبنيادي، فردگرايي و سكولاريزم سخن راندهاند و يا وجهي و وضعي را مورد پرسش قرار دادهاند.
اساساً عنوان «پايان تاريخ» كه امروزه در حوزه مطالعات اجتماعي- سياسي بر سر زبانها افتاده و در كشور خودمان هم در محافل مختلف دانشگاهي دربارهاش نشست و كلاس برپا ميكنند، متعلق به غرب است و توسط همآنان مطرح شده است. ضمن آنكه از طرح موضوع و محتوا و عنوان آن سالها ميگذرد.
گفتوگو از منتقدان غرب، دفتر بزرگي فرا روي ما قرار ميدهد و در اينجا به اجمال به برخي آثار اشاره ميشود.
- كرويستوفر مارلو و «فاستوس» (قرن 16م.)
در نيمه دوم قرن شانزدهم، همزمان با سالهاي حيات و حضور «شكسپير» در صحنه ادبيات و فرهنگ انگليسي، «كريستوفر مارلو»- درامنويس معروف انگليسي _ سه درام به رشتة تحرير كشيد. «تيمور لنگ»، «يهودي مالت» و بالاخره «فاستوس» سه اثر مهم مارلو بودند كه در هر سه به نحوي حرص و آز و طمع بياندازة بشر براي كسب مال و ثروت مجسم شده و عاقبت شوم اين آزمندي بيان شده است.
در «دكتر فاستوس» كه نسخهاي از آن با همين عنوان در سال 1340 شمسي به وسيله مرحوم دكتر «لطفعلي صورتگر» ترجمه و توسط «بنگاه ترجمه و نشر كتاب» منتشر شد، «برخي از بارزترين تجليات انسانگرايي و فردگرايي رنسانس را ميتوان مشاهده كرد.1»2.
«فاستوس»، تجلي اشتياق انساني است كه براي شناخت جهان و تسلط بر تمامي رازهاي طبيعت به اتكاي توانايي خود به راه ميافتد و در هواي دستيابي به «قدرتي» است كه او را به تمامي آرزوها و تمايلات نفساني و سركشي به تمام زواياي جهان برساند. از همين رو از شيطان (مفيستوفلس)3 ميخواهد تا او را در رسيدن به تمامي خواستهاش ياري دهد. عهدنامهاي خونين ميان فاستوس و شيطان امضا ميشود تا «در پايان، فاستوس دين و ايمان و آزادگي و پاكي را در مقابل وقوف به اسرار جهان به وي تسليم كند.»4
جالب توجه اينكه پيش از انعقاد عهد، آنگاه كه فاستوس شيطان را مخاطب خود ساخته و به او ميگويد:
اي بدكار تبهروزگار، به تو فرمان ميدهم كه حاجت مرا برآوري و سرّ همه چيز را با من بازگويي.5
شيطان او را از عاقبت كار بيم ميدهد و ميگويد: «هرچه با جهان و قلمرو ما مربوط باشد از تو پوشيده نخواهيم داشت. اما فقط بايد از دوزخ انديشه كني زيرا به لعنت ابدي دچاري».6فاستوس آمرانه خطاب به شيطان ميگويد:
به تو امر ميدهم تا زنده هستم در ملازمت من باشي و هر چه امر ميدهم انجام دهي. اگر خواستم ماه آسمان از مدار خودش خارج شود يا آب دريا طغيان كند و عالم خاك را فرا گيرد، فوراً اطاعت و كني و ترتيب آن را بدهي.7
در آخرين ساعت از زندگي، آنگاه كه فاستوس به بسياري از هواجس خود دست يافته در وضعي نگونبار در لحظاتي كه چيزي به موعد مقرر براي تسليم روح به شيطان نمانده، به خود ميگويد:
آه اي فاستوس، اينك بيش از يك ساعت از زندگي تو باقي نيست، و از آن پس تا پايان دنيا ملعون خواهي بود! اي ستارگان آسمان كه همه دم در جنبش و تكاپوييد، دمي از حركت باز ايستيد تا مگر زمان معدوم گردد و نيمه شب هرگز نرسد. اي ديدة درخشان و زيباي طبيعت بار ديگر از خاور بدرخش و جهان تاريك را روشني بخشيده، روزي دراز و شب ناشدني بساز يا اين آخرين ساعت را درازاي سال، ماه، هفته يا اقلاً يك روز تمام عطا كن تا مگر فاستوس بتواند توبه كرده، روح خويش از عذاب مؤيد برهاند.8
شايد مارلو در غمنامة دكتر فاستوس، «در زمينه برخي از اساسيترين پيامدهاي انسانگرايي و فردگرايي رنسانس از جمله پيامدهاي بالقوه ضد مذهبي آنها به تأمل پرداخته بود و شايد هم به صرافت طبع از آيندة فرارو سخن ميراند.
فيلسوفان رنسانس از آزادي انسان و نبود غايتي تغييرناپذير براي او به وجد آمده بودند. اما آزادي، لزوم انتخاب را مطرح ميسازد؛ اين فرد چگونه ميبايد غايتهاي خويش را برگزيند؟ پاسخ مارلو اين بود كه انسان بايد تابع تمنيات خويش باشد... اين فكر، بعدها در تفكر ليبرالي نقشي عمده ايفا نمود.9 اين عبارت «مارلو» انعكاس عيني خود بنيادي انسان عصر مارلو است.
كريستوفر مارلو در سال 1593م. در جواني از دنيا رفت اما، پس از وي با موضوع و محتواي درام فاستوس، آثار ديگري خلق شد كه در بسياري وجوه از فاستوس الهام گرفته بودند. در ميان آن همه هيچ اثري به پاي «تراژدي فاوست» اثر «گوته»10 آلماني نميرسد. «يوهان ولفگانگ فن گوته»، دو قرن پس ازمارلو، نمايشنامه «فاوست» را سرود.