|
مسيح يهودى و فرجام جهان-4 |
|
|
|
۲۳ تير ۱۳۸۳ |
|
صفحه 3 از 4 »او خارج مىشود تا مللى را كه در چهار گوشه زمين بهسر مىبرند، گمراه سازد. يأجوج و مأجوج را براى جنگ با كسانى كه تعداد ايشان به اندازه ريگهاى درياست، گرد مىآورد. آنها از عرض زمين بالا مىروند و قرارگاه قديسيان و شهر محبوب را محاصره مىكنند، در اين زمان آتشى از سوى خداوند از آسمان نازل مىشود و آنها را فرو مىبلعد و ابليس كه آنها را گمراه ساخته است به درياى آتش و گوگرد كه در آن وحوش و پيامبران دروغين قرار دارند، انداخته مىشود و شبانه روز تا ابد مورد عذاب شكنجه قرار خواهد گرفت« (رويا 10-7:20). روياى دانيال و روياى حزقيال نيز بهسان روياى يوحنا و پيشگويى پيرامون فرجام جهان است. اوصاف يوحنا از مسيح نيز، همان اوصاف مسيح يهودى نزد دانيال و حزقيال است و حيوانات چهارگانه »چند چشم« كه در اصحاح چهارم روياى يوحنا ذكر آنها رفته است، با برخى تعديلات و تغييرات در سفر حزقيال نيز آمده و يأجوج و مأجوج و هارمجدون در سفر حزقيال نيز ذكر شده است. يوحنا بيش از تمام پيامبران با يهوديت در ارتباط بود، به عنوان مثال وى بر خلاف پولس پيامبر، كه به مخالفت با برخى از آداب و رسوم مهم يهوديت مانند حفظ روز شنبه و ختنه برخاست و اعلام كرد، نزد او فرقى ميان هلنى و يهودى و غيره وجود ندارد، يوحنا به كسانى كه »يهودى مسيحى« ناميده مىشدند، نزديكتر بود. به عبارت ديگر او »مسيحى يهودى« بود و بهدرستى كه رؤياى يوحنا اولين تغيير و تحول را در مسيحيت منعكس كرد. چون ديگرى اثرى از تثليث مقدس را نمىبينيم و به جاى آن خداى يكتاى توانا و قادر بر همه چيز يا خداى يهود »يهوه« ظاهر مىشود و هنگام داورى در روز رستاخيز بزرگ، اين خود خداوند است كه بر عرش تكيه مىزند، نه مسيح؛ يسوع در اينجا از مقام پايينترى برخوردار است و اوست كه بهسان گوسفندى براى تكفير گناهان جهانيان »قربانى« مىشود.4 به اين ترتيب روياى يوحنا، تبديل به ركنى اساسى در اعتقادات يهودى شده پروتستانتيسم و مسيحيت صهيونيستى پيرامون ظهور مسيح و برانگيختگى يهود شد. پايان قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم شاهد، انتشار و گسترش عقيده ظهور مسيح و شروع عصر هزاره خوشبختى (عقيده هزاره) در آمريكا بود. با پايان يافتن قرن هجدهم، سازمانهاى مذهبى آمريكا با ستيزهجوييهاى بزرگى مواجه شدند كه نزديك بود، اعتقادات اصلى مذهبى ايشان را ريشهكن سازد. انقلاب آمريكا كه منجر به صدور »اعلاميه استقلال« آمريكا شد، دولت تازه شكل گرفته را از ايفاى هرگونه نقش مؤثر مذهبى منع كرد. سالها بعد، وقتى انقلاب فرانسه بهوقوع پيوست، هجوم گستردهاى عليه كليسا، روحانيت و قدرت آن انجام داد و باعث شد تا جلوى نفوذ كليسا در تمام مسائل اجتماعى گرفته شود. در آمريكا جنبش عقلگرا و مخالف مذهبى به دست افرادى مانند »توماس پين« و »ايتان آلن« و »الياهو پالمر« تشكيل شد كه مؤسسات و مراكز مذهبى مسيحيان را تهديد نمود و به احياى تورات حمله برد و مذهب سنتى را (به تعبير پالمر) »امپراتورى خرافات« ناميد. آمريكا در آن دوره روزانه شاهد امواج جديد مهاجرانى بود كه تهديدى عليه اعتقادات مذهبى و سنتى آمريكا به شمار مىآمدند. واكنش آمريكا در قبال اين ستيزهجوييهاى لائيك، مدنى و بىپروا، اين بود كه عنوان كند، كشور وارد »دومين مرحله بيدارى بزرگ« (مذهبى) مىشود. در اين دوره فعاليتهاى فردى در اين زمينه افزايش يافت و مؤسسات و مراكز مذهبى جديدى، مانند »جمعيت آمريكايى كتاب مقدس« (1816) و »اتحاديه مدارس يكشنبه آمريكا« (1824) جهت نشر و توزيع كتاب مقدس، ساخت كليساها، مدارس، دانشگاههاى لاهوتى و مذهبى و ايراد موعظهها بهوجود آمدند. در سيلاب حوادث »دومين بيدارى بزرگ« مذهبى، »عقيده هزاره« منتشر شد و كليساهاى جديدى با فرقههاى مذهبى براساس »عقيده هزاره« پاى به عرصه وجود گذاشتند. در سال 1835، اسقف »چارلز ونى« ادعا كرد، هزاره خوشبختى در آمريكا سه سال بعد يا در سال 1838 آغاز خواهد شد، پس از ونى، اسقف »ويليام ميلر« پيشگويى كرد، مسيح ميان 21 مارس 1843 تا 12 مارس 1844 براى بار دوم ظهور خواهد كرد و در اين زمينه به سفر دانيال استناد كرد، پيشگويى ميلر توانست گروهى از تعميديها و مكتبىها و ماشيحايىها واسقفنشينها را جذب كند. اما »پيشگويى بزرگ« ميلر وقتى به حقيقت نپيوست، تبديل به »نااميدى و ناكامى بزرگى« در ميان آمريكاييها شد، تا اينكه اسقف »كريس اسكوفيلد« (1921-1846) ظاهر شد و عنوان كرد، زمانبندى تاريخ جهان توسط خداوند، هفت دوره را دربر مىگيرد و جهان در حال حاضر - منظور آن زمان بود - شاهد دوره آخر خود است كه در آن مسيح به اورشليم باز خواهد گشت تا هزاره خوشبختى شروع شود.5 بنابر آنچه كه پرفسور »هارولد بلوم« مىگويد، جنبش مردمى (هزاره) جنبشى اعتراضآميز عليه تجددگرايى در جامعه آمريكا در ابتداى قرن بيستم بود، اين جنبش به عقيده شنبه بودن روز هفتم6 كه اصولاً از اعتقادات يهوديت به شمار مىآيد، استناد كرد و »آلن هارمون وايت« (1915-1827) به آن رنگ و بو و صبغهاى آمريكايى بخشيد. وايت اعتقاد داشت، جهان در دوره داورى در روز رستاخيز كه از سال 1844 (سال ناكامى بزرگ) شروع شد، قرار دارد و مسيح از آن تاريخ وارد قدس مقدس شد تا اشتباهات و گناهان ما را پاك نمايد. او همچنين عقيده داشت، ريخته شدن خون يسوع از طريق به صليب كشيده شدن او، كفاره كامل گناهان بشريت را پرداخت نكرده، بلكه لازم است زمانف دادن كفاره تا هر وقت كه امكان تجربه و آزمايش بشر وجود دارد، ادامه يابد. عقيده شنبه بودن روز هفتم، بر اين اصل استوار است كه مسيح هنگام ظهورش، دادن كفاره را با غلبه بر تمام شياطين و كافران تكميل مىكند و نجات و رهايى شامل 144 هزار نفر خواهد شد كه آنها نيز از ياران و پيروان روز شنبه هستند.7 و بهسان شنبه بودن روز هفتم، »كليساى پنجاهه« (Penteastalism) نيز صبغه و رنگ و بويى يهودى پيدا كرد. پنجاههگراها به عيد پنجاهم يا هفته اول نزول روحالقدس نزد مسيحيان اعتقاد دارند و آن مطابق عيد برداشت نزد يهوديان است و شنبه بعد از عيد پاك (عيد فصح) را جشن مىگيرند. اين روز از اين جهت از يهوديان گرفته شد كه »روحالقدس« بر حواريان مسيح به شكل چندين زبان آتشين ظاهر شد و بر روى هر يك از آنها نشست، آنها كاملاً از روحالقدس پر شدند و شروع به سخن گفتن به زبانهاى ديگر نمودند (اعمال الرسل 1-1:2). عقيده پنجاهه را »چارلز فوكس بارهام« در سال 1901 در »توبيكاى« ايالت نبراسكا مطرح كرد، اندكى نگذشت كه »ويليام سيمور« در سال 1906 از لوسآنجلس (سالى كه شاهد زلزله سان فرانسيسكو بود) با او همراه شد، پس از آن و در سال 1914 شاهد تأسيس كليساى پنجاهه هستيم.
|