|
نقد مقاله »بازتاب بنيادگرايى آمريكايى |
|
|
|
۲۳ تير ۱۳۸۳ |
محمد السماك
هنگامى كه مقاله دكتر دن لايدينز را از ديدگاه اسلامى مطالعه مى كردم، نتوانستم، نگويم: آمين. و هنگامى كه او بنيادگرايى مسيحى آمريكا را مورد بررسى قرار مى داد، احساس كردم، مى توانم همين منطق مورد استفاده توسط وى را در تحليل و بررسى اصولگرايى يا بنيادگرايى اسلامى نيز به كار ببرم.
الف) فقط در جامعه ديكتاتورى اصل داشتن ديد ثابت و تغييرناپذير نسبت به جهان كه اين مكتب بر آن تكيه دارد، حفظ مى شود.
ب) پيش فرضهايى كه عنوان مى كند، زندگى تمام غير بنيادگرايان زندگى پربارى است، اما ايمان اندكى دارند و حضور خداوند را واقعاً در حيات و زندگى خويش تجربه نمى كنند.
ج) اعتقاد به اين كه، مدرنيسم1 تهديدى عليه فهم سنتى مذهب مى شود.
د) تصميم بر گسترش حوزه هاى منفك مربوط به ايشان و رد تمام كسانى كه خارج از اين حوزه هاى بسته قرار دارند و كافر فرض نمودن ايشان. من با اين نظر او كه عنوان كرد، بنيادگرايان به بحث و گفت وگوها به عنوان چانه زنى بر سر »حق و حقيقت« نگاه مى كنند و يا حتى تمام حقايقى كه به آنها ايمان دارند، موافق هستم. در حالى كه ما، غير بنيادگرايان، ديد كاملاً متفاوت نسبت به آنها داريم. ما اعتقاد داريم، بحث و گفت وگو، فرهنگ پژوهش و تحقيق پيرامون حق را تشكيل مى دهد، از ديد ديگر، مابقى بايد با ما متفاوت باشند والا ديگر، نمى توان به آنها »ديگران« اطلاق كرد. دكتر لايدينز به اين نتيجه مى رسد كه: »مسيحيان و مسلمانان و ديگر مؤمنان اديان مى بايست در اوضاع و احوال جهانى كه در آن به سر مى بريم، دقت و تأمل كنند. اين امكان وجود ندارد كه مؤمنان بگويند، جهان به دو بخش تقسيم شده است، يك بخش آن را مؤمنان و بخش ديگر آن را افراد ديگر اشغال كرده اند. نمى توان تعدد وكثرت اديان را كه به يكسان در يك دولت، جامعه و حتى در يك خانواده به چشم مى خورد، ناديده انگاشت.« اين نتيجه كه لايدينز به آن دست مى يابد، سؤال بزرگى مطرح مى كند: چه تفاوتى ميان كسى كه مى گويد جهان به دو بخش تقسيم مى شود: بخشى كه مؤمنان به اسلام در آن به سر مى برند و بخشى كه ديگران آن را اشغال مى نمايند و منظور كسانى هستند كه آنها را كافر و دشمن اسلام توصيف مى كند، با كسى كه مى گويد، جهان به دو بخش تقسيم شده است: نيكوكارانى كه با ما هستند و بدكارانى كه عليه ما هستند، وجود دارد؟ بنيادگرايى نتيجه و حاصل يك آيين نيست، بلكه با تمام اعتقادات مذهبى و غير مذهبى همسان است. خطر بنيادگرايى در اين نهفته است كه آنها به خود اجازه مى دهند، به نام خداوند سخن گويند و او را وادارند، به هر آنچه ايشان اعتقاد دارند، عمل كند. هنگامى كه لايدينز اين نوع از لاهوت تفرقه ميان مؤمنان ديگر (يا اديان ديگر) را وضع مى كند، ما نمى توانيم بر نزاع و اختلافى كه از آن حاصل مى شود، غلبه كنيم يا راه حلى براى آن بيابيم. اگر اين خطرى عليه ما ايجاد كند و اين بالفعل مسئله خطرناكى نيز به شمار مى آيد، بنابراين وقتى بنيادگرايان بر كاخ سفيد در واشنگتن سايه مى افكنند و باعث مى شوند تصميماتى اتخاذ شود كه بر سراسر جهانى كه در آن به سر مى بريم، مسرى باشد، چه بگوييم؟ دكتر لايدينز در مقاله خويش به اين حقيقت اشاره مى كند، اما به تفصيل وارد آن نمى شود، در حالى كه من اعتقاد دارم، اين نكته آن قدر مهم است كه در آن تأمل كنيم و به دورى بنيادگرايى مسيحى آمريكا توجه نماييم. روى اوّل در اوّل ژانويه سال 2002 و در برنامه باشگاه هفتصد شبكه CBN پت رابرتسون عنوان كرد: اگر ايالات متحده بخواهد در پيشگوييهاى كتاب مقدس دخالت كند و قدس شرقى را از يهود بازپس گيرد [...] و آن را پايتخت دولت فلسطين اعلام كند، ما مى خواهيم خشم و غضب خداوند بر سر ما فرو ريزد. و جرى فالويل مى گويد: لازم است تمام مسيحيان از اسرائيل حمايت كنند و اگر در پشتيبانى از اسرائيل شكست بخوريم، جايگاه مهم ما نزد خداوند از بين مى رود. و هال ليندسى مى گويد: اگر ايالات متحده به اسرائيل پشت كند، موجوديت دولت ما از بين خواهد رفت. روى ديگر وبر و هات چينگز2 در كتاب خويش تحت عنوان آيا اين آخرين قرن است؟ مى گويند: »جهان عرب« جهان ضد مسيح3 است. و فرانكلين گراهام مى گويد: اسلام دين شرارت و نفرت است. و كلارنس واينگر مى گويد: ما مى بايست ديگران را تشويق كنيم، طرحها و برنامه هاى خداوند را بفهمند، نه طرحها و برنامه هايى كه بشر در سازمان ملل متحد، ايالات متحده، اتحاديه اروپا، اوسلو وغيره پايه ريزى مى كند. خداوند با هر طرح و برنامه اى كه از قدس قديمى و مناطق معبد و كوه زيتون چشم پوشى كند و آن را به جهان اسلام بدهد، موافق نيست. مسيّا4 به شهر اسلامى كه قدس ناميده مى شود، پاى نخواهد گذاشت، بلكه به شهرى يهودى كه اورشليم ناميده مى شود و يهود را در آنجا گرد خواهد آورد، پاى مى گذارد. اينها دو روى سكه همان بنيادگرايى است كه اختياراتى به كاخ سفيد و به همراه آن جورج بوش رئيس جمهور آمريكا مى دهد. بنابراين مى توانيم بگوييم آنها نه به خدا كه به بنيادگرايى ايمان دارند!! رئيس جمهور پيشين آمريكا جيمى كارتر مى گويد: تأسيس دولت اسرائيل در سال 1948، بازگشت به سرزمين كتاب مقدس را كه يهود صدها سال پيش از آن بيرون رانده شدند، فراهم مى سازد. تأسيس امت اسرائيل تكميل پيشگوييهاى كتاب مقدس و جوهر تمام كارهاست. اين پيشگوييهاى كتابى، لاهوت »هارمجدون« را تبليغ مى كند كه رئيس جمهور پيشين آمريكا، رونالد ريگان به آن اعتقاد داشت. ريگان در سال 1983 در حالى كه روى سخن خويش را به ايپاك - لابى يهود - نموده بود، گفت: هنگامى كه به پيامبران گذشته در عهد قديم كتاب مقدس و نشانه هايى كه نبرد هارمجدون را پيشگويى مى كند، باز مى گردم. از خود مى پرسم، ممكن است نسل ما شاهد وقوع اين نبرد باشد. باور كنيد، اين پيشگوييها به تأكيد منطبق بر دوره هايى است كه ما در كانون آن به سر مى بريم. اين دو مثال را ذكر كردم تا بگويم، جورج بوش دومين رئيس جمهور آمريكا نيست كه به بنيادگرايى ايمان دارد و در ادارات دولت خويش رهبران قدرتمند و وفادار اين جنبش را به خدمت مى گيرد، افرادى از قبيل فرانكلين گراهام، پت رابرتسون و جرى فالويل كه دكتر لايدينز در مقاله خويش به آن اشاره كرده بود، همچنين نمى خواهم بگويم، بنيادگرايى مسيحى منتظر حوادث وحشتناك يازده سپتامبر 2001 بود تا دشمنى خويش با اسلام و پايبندى خود به اسراييلى را اعلام كند. »ريچارد كرتس« افسر بازنشسته دايره خدمات خارجى و نويسنده در گزارش واشنگتن پيرامون اوضاع و احوال و مسائل خاورميانه نوشت: ما آمريكائيان پرداخت كنندگان ماليات به دولت كوچكى بسان اسرائيل سالانه بيش از 60 ميليون دلار از طريق كمكهاى خارجى و نظامى پول پرداخت مى كنيم. اين جدا از صدها ميليون دلار ديگرى است كه از ماليات دهندگان گرفته مى شود و پس از كسر از بودجه فدرال به اسرائيل فرستاده مى شود. كمكهاى ايالات متحده به اسرائيل از موضوعات بسيار حساس و مهم بوده و هست. نمايندگان مجلس سنا كل مبلغ پرداختى را اصلاً عنوان نمى كنند. چه بسا اگر اين مبلغ ذكر شود، رأى دهندگان از خود بپرسند، چرا اسرائيل بيش از ايالات متحده آمريكا پول از اتحاديه فدرال دريافت مى كند، در حالى كه جمعيت اسرائيل بسيار كم تر از جمعيت حكومت فدرال است. طى چهل و شش سال گذشته - از سال 1949 تا 1995 - پرداخت كنندگان ماليات 62/5 بيليون دلار به عنوان كمكهاى خارجى به اسرائيل كمك كرده اند. اين بدين معناست كه ما به يكى از كوچك ترين كشورهاى جهان كه جمعيت آن كم تر از جمعيت هنگ كنگ است، كمكهاى مالى اى پرداخت كرده ايم كه به اندازه كمكهاى اعطايى به تمام كشورهاى صحراى آفريقا، آمريكاى لاتين و درياى كارائيب است. كمكهاى اجمالى به اين كشورها به 40 دلار براى هر فرد رسيد، در حالى كه ميزان اين كمكها به اسرائيل 10/775 دلار براى هر فرد بوده است. اين كمكها، كمكهاى رسمى و اعلام شده خارجى بوده است. غير از آن و جداى از بودجه، مبلغ بسيار هنگفتى از كمكهاى ماليات دهندگان آمريكايى به اسرائيل سرازير مى شود. اين ميزان غير رسمى در جدول كمكهاى رشد و توسعه آمريكا و كمكهاى خارجى آمريكا منعكس نمى شود. كمكهايى كه به اسرائيل مى شود، از بودجه بسيارى از ارگانها و سازمانهاى آمريكايى مانند وزارت تجارت و كميسيون اطلاعات آمريكا كسر مى شود. حال اگر ميزان اين كمكها را به كمكهاى رسمى اضافه كنيم، اين بدين معناست كه ما بيش از 83 بيليون دلار به اسرائيل كمك پرداخت كرده ايم و باز اين بدين معناست كه »در اين روزها بيش از 14000 دلار به هر فرد اسرائيلى كمك كرده ايم. نقش بنيادگرايى آمريكايى در ساخت و شكل دهى تصميمات فقط منحصر به مسئله فلسطين نيست، بلكه شامل مسائل و مشكلات خاورميانه و جهان اسلام كه رابطه اى مستقيم يا غير مستقيم با اسرائيل دارد نيز مى شود. جنگ عليه افغانستان مشروع است، اما مجازاتهاى گروهى و جمعى مشروع نيست. مجلس كليساهاى اسكاتلند در اين زمينه مى گويد: اين مورد پسند نيست كه هزاران بى گناه را به خاطر هزاران بى گناهى كه در نيويورك و واشنگتن كشته شدند، بكشيم. غير از آن وقتى ميان اسلام و تروريسم رابطه برقرار مى كنيم، اين دو را يكى تلقى مى كنيم، بنابراين، اين جنگ، جنگى عليه اسلام مى شود. در اين صورت، چگونه مسلمانان سراسر جهان مى توانند به جنگى بپيوندند كه جنگ عليه تروريسم اسلامى ناميده مى شود؟ مسائل زمانى پيچيده و غير قابل فهم مى شود كه سياست آمريكا، حملات اسرائيل عليه فلسطينيها در سرزمينهايشان را بخشى از اين جنگ تلقى مى كند. جنگ عليه عراق هيچ توجيهى ندارد، مگر اين كه ادعا شده، هدف اين جنگ از بين بردن توان نظامى عراق است كه اسرائيل را تهديد مى كند، اين در حالى است كه خود اسرائيل انبار سلاحهاى كشتار جمعى پيشرفته به شمار مى آيد. دورانى كه صدام حسين ديكتاتور خونريزى بوده است، شكى نيست. اما در عين حال ساده لوحى است اگر اين نظريه را بپذيريم كه مى گويد، ايالات متحده اين جنگ را به خاطر منافع ملت عراق آغاز كرد. عقيده شايع و رايجى وجود دارد كه عنوان مى كند، بنيادگرايى آمريكايى - چه در قالب مذهبى آن يا غير مذهبى آن - پشت سر اين جنگ قرار داشته است. اما بايد از كليساهاى بزرگ سنتى ايالات متحده و اروپا و كانادا و استراليا تشكر كنيم كه آنقدر شجاعت داشت، پاپ يوحنا پولس دوم را وادارد، تا مسيحيت را از اداى »اين وظيفه مقدس« معاف كند و به »اين درگيريها« - بنا به گفته جورج بوش - پايان دهد. ما، تمام اعراب و مسلمانان از مجلس جهانى كليساها و مجلس كليساهاى آمريكا و مجلس كليساهاى خاورميانه تشكر مى كنيم كه نسبت به اخلاق و تعاليم مسيحيت پايبند بوده و توانسته است روابط دوستانه تاريخى موجود ميان مسيحيت و اسلام در اين بخش از جهان را حفظ كند. ما مى دانيم جنايتى كه در 11 سپتامبر 2001 به وقوع پيوست، آتش كينه و خصومتى را كه بنيادگرايى مسيحى در قبال اسلام و جهان عربى - چه مسلمانان و چه مسيحيان آن - ابراز مى دارد، دامن زده است. همچنين مى دانيم اسرائيل و جنبش صهيونيسم از اين وضعيت پيش آمده سوء استفاده مى كند، به همين دليل مى بايست از درون آن را اصلاح نماييم. اما در عين حال مى دانيم، كليساهاى بزرگ سنتى ايالات متحده - كاتوليكها، ارتدوكسها، پروتستانها و فرقه هاى ديگر - بنا به گفته دكتر لايدينز، از فلسطينيها و مسلمانان عرب ايالات متحده حمايت مى كند. به همين دليل اميد خود را از دست نمى دهيم و نبايد مأيوس شويم. ملت آمريكا ملت مهربان، صادق و وفادارى است، اما بسيارى از آنها از آنچه پيرامون آنها مى گذرد بى اطلاع هستند و اگر بخواهيم در اين زمينه كسى را سرزنش كنيم، بايد در ابتدا خود را سرزنش كنيم. سياست معيارهاى دوگانه كه منادى آن هستيم، تا زمانى كه تلاش نكنيم نادانيها و جهالت آمريكاييها را به شيوه درست اصلاح كنيم، امكان تغيير و اصلاح و يكپارچه شدن ندارد. وظيفه اعراب و مسلمانان و به ويژه كليساهاى خاورميانه اين است كه پلهاى تفاهم و همكارى با كليساهاى سنتى آمريكا را بزند تا از خطر بنيادگرايان در اينجا و آنجا بكاهيم. مدتى نه چندان دور بنيادگرايى آمريكا به طور كامل دخالتى در عمليات اتخاذ تصميمات سياسى در ايالات متحده نداشته است و ما مى بايست با كليساهاى سنتى آمريكا تلاش كنيم تا آن دوران دوباره بازگردد، كه باز خواهد گشت.
پى نوشت : .Modernity .1 .2 .Webber and Hutchings .Antichrist world .3 4. كلمه اى است كه يهوديان براى منجى موعود خود برگزيده اند.(م.) موعود شماره 44 |