|
طىّ الارض امير اسحاق استرآبادى |
|
|
|
۲۳ تير ۱۳۸۳ |
علامه مجلسى(ع) مى فرمايد: مرد شريف و صالحى را مى شناسم به نام امير اسحاق استرآبادى او چهل بار با پاى پياده به حج مشرف شده است و در ميان مردم مشهور است كه طى الارض دارد. او يك سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات كردم تا حقيقت موضوع را از او جويا شوم. او گفت: يك سال با كاروانى به طرف مكه به راه افتادم. حدود هفت يا نه منزل بيش تر به مكه نمانده بود كه براى انجام كارى تعلل كرده، از قافله عقب افتادم. وقتى به خود آمدم، ديدم كاروان حركت كرده و هيچ اثرى از آن ديده نمى شد، راه را گم كردم، حيران و سرگردان مانده بودم، از طرفى تشنگى آن چنان بر من غالب شد كه از زندگى نااميد شده آماده مرگ بودم. [ناگهان به ياد منجى بشريت امام زمان (ع) افتادم و] فرياد زدم: يا صالح! يا اباصالح! راه را به من نشان بدهيد! خدا شما را رحمت كند! در همين حال، از دور شبحى به نظرم رسيد، به او خيره شدم و با كمال ناباورى ديدم كه آن مسير طولانى را در يك چشم به هم زدن پيمود و در كنارم ايستاد، جوانى بود گندمگون و زيبا با لباسى پاكيزه بر شترى سوار بود و مشك آبى با خود داشت. سلام كردم. او نيز پاسخ مرا به نيكى ادا نمود. فرمود: تشنه اى؟ گفتم: آرى. اگر امكان دارد، كمى آب از آن مشك مرحمت بفرماييد! او مشك آب را به من داد و من آب نوشيدم. آنگاه فرمود: مى خواهى به قافله برسى؟ گفتم: آرى. او نيز مرا بر ترك شتر خويش سوار نمود و به طرف مكه به راه افتاد. من عادت داشتم كه هر روز دعاى »حرز يمانى« را قرائت كنم. مشغول قرائت دعا شدم. در حين دعا گاهى به طرف من برمى گشت و مى فرمود: اين طور بخوان! چيزى نگذشت كه به من فرمود: اين جا را مى شناسى؟ نگاه كردم، ديدم در حومه شهر مكه هستم، گفتم: آرى مى شناسم. فرمود: پس پياده شو! من پياده شدم برگشتم او را ببينم ناگاه از نظرم ناپديد شد، متوجه شدم كه او قائم آل محمد(ص) است. از گذشته خود پشيمان شدم، و از اين كه او را نشناخته و از او جدا شده بودم بسيار متأسف و ناراحت بودم. پس از هفت روز، كاروان ما به مكه رسيد، وقتى مرا ديدند، تعجب نمودند؛ زيرا يقين كرده بودند كه من جان سالم به در نخواهم برد. به همين خاطر بين مردم مشهور شد كه من طى الارض دارم1.
پى نوشت : 1. بحارالانوار، ج52، ص176-175. به نقل از: حسن ارشاد، داستانهايى از امام زمان(ع)، ص302-301. موعود شماره 44 |