|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
عطيه خوش زبان
همواره انتظار مي كشم روز موعودي را كه با خورشيد خواهي آمد و نام تو را تمام درختان، گاه بهار زمزمه خواهند كرد. و تو اي آفتابي ترين! در اين تكرار تاريكي ببار و از روشني، از خوبي، از دانايي ، از عشق، از ايمان و از اميد برايمان بگو. اكنون كه زبان از لب مي ترسد و شب از روز، اشك در چشمها يخ بسته و دستها ملتمسانه تو را مي جويند و عدالت تو را طلب مي كنند، اكنون كه شامگاهان آغشته است به كلاغاني شب رنگ، به دنبال چشمان خورشيديات، ما دست به دعا برمي داريم و نرگسها آمدنت را از نسيم مي جويند. حضرت موعود! آيا كوير تشنة جانمان را به ضيافت پاك و روشن باران لطفت دعوت نمي كني؟! اي هميشه جاويدان! بيا كه در اين بن بست هر كوچه اي، ديدة تري از پس دريچه اي تاريك، انتظار تو را ميكشد. غروبهاي دلگير جمعههاي انتظار، صداي حزنانگيز دعاي سمات را در بغض سرخ آسمان ميپراكند و اين لحظات ملكوتي مرا بيشتر و بيشتر مشتاق ديدار تو مينمايد. اي مايه تسلي، اي دوست! اكنون كه گاهوارة زمين، سنگين و خوفناك، با لاي لاي ظلمت، با لاي لاي غم، زين سو به سوي ديگر ميرود، طنين گامهاي روشن و وعده دادة توست كه پروانه هاي غمگين را دوباره آزادي و اشتياق پريدن ميبخشد و نخلهاي پريشان را نام تو، چون آفتاب، آغاز آشنايي با زندگيست. بيا و سينة دردمند زمين را از درد و رنج آزاد گردان و عدل وعده داده شده را برايمان در هالهاي از نوري جاودان به ارمغان بياور كه ديدگان اشكبارمان را با تمام جمعههايي كه آمدند و تو نيامدي دخيل بسته ايم. دلمان گرفت از اين همه ستم، از اين همه غم. انتظار كي به سر ميآيد اي امام قائم و اي وجود دائم! * * * هر جمعه دست به دعا برميداريم و دردمندانه و ازعمق جان از پروردگار جهان ميخواهيم آمدنت را اي آفتاب تابندة مهربان! مي دانم روزي خواهد آمد. در يكي از همين جمعه هاي دور يا نزديك خواهي آمد با اسب سرخ در برابر خورشيد و از مقابل من. بيصبرانه انتظار ميكشم آمدنت را.
ماهنامه موعود شماره 64 |