spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
رؤیای صادقه چاپ پست الكترونيكي
۱۴ تير ۱۳۸۵

 
«السلام عليك يا فاطمة المعصومة،
السلام عليك...»
مرد دستش را ازروي سينه برداشت وبه سمت گنبد خم شد. كمي عقب رفت، سپس برگشت وبه مسيرش ادامه داد، قدم هايش راتندتر بر مي‌داشت، برف همه‌جا را پوشانده بود. يقة پالتوش را بالا آورد و دستانش راداخل جيب برد. باهرقدمي كه برمي داشت، ردپاي عميقي دربرف به جا مي‌گذاشت، اضطراب امانش را بريده بود. درآن نيمه شب برفي حتي پرنده‌اي هم پر نمي زد. اما با اين حال او دلش نمي‌خواست به خانه برگردد. فكري عذابش مي‌داد.
اگردرراه بمانند چه ؟ اگرگرفتار برف وسرما شوندچه؟ سرش راپايين آوردوبه برفهاي دست نخورده‌اي كه زير پايش له مي‌شدندخيره شد، خانه‌ها زير لحاف سفيدي كزكرده بودند، مقابل درخانه‌اي ايستاد. كليد را از جيبش درآورد و خيلي زود وارد خانه شد. آرام در رابست. با آنكه خيلي وقتي نمي‌شدكه از خانه بيرون رفته بود، اما ردپايش كاملاٌ پرشده بود. با بي‌حوصلگي وارداتاق شد. كنار بخاري نشست. جوراب‌هاي خيسش را روي آن گذاشت. پالتو اش را تكاند وگوشه‌اي انداخت. پيش خود فكركرد:« خدا مي‌داند كه الآن آقاي بافقي وبقيه كجا هستند؟ شايد، شايد...» سرش تيركشيد، دستش را روي پيشاني‌اش گذاشت و فشار داد. ازجا بلند شد و شروع كرد به قدم زدن: « اي كاش امشب برف نمي‌آمد، يا ديشب كه شب چهارشنبه بود برف مي‌آمد! » چيزي روي سينه‌اش سنگيني مي‌كرد. نشست و سرش رابه ديوار تكيه داد. درهمين افكاربود كه زوزة درسكوت اتاق راشكست وزن آرام وارد شد. نزديك مرد آمد. صدايش راپايين آورد وگفت : « سلام آسدمرتضي»
مرد در روشنايي شعلة بخاري، نگاهش را روي صورت زن نشاند و گفت: « عليك سلام خانم، هنوز نخوابيدي؟» زن خم شد وصورتش را كنار بخاري آورد و گفت: « نه، دل تودلم نبود، گفتم نكند تو اين هوا و آخر شبي، برايت اتفاقي بيفتد.» و بعد ادامه داد، كجا رفتي حالا؟ حرم بودي؟ مرد جوراب‌ها را برگرداند وگفت :« نه بابا، رفتم خانة آقاي بافقي»
زن گفت :« چي شد، نرفته بود؟»
مرد گفت :« چرا، اهل و عيالش گفتند، نيست، من هم سريع رفتم سرميدان مير.»
زن حرفش راقطع كرد و گفت : « كجا؟ ميدان مير، اين‌همه راه، خب، آخرش چي شد؟»
مرد نفس عميقي كشيد و ادامه داد « كاش لااقل پيدايشان كرده بودم . هيچي ديگه، هم آقاي بافقي و هم چندتا از طلبه ها باهم رفته بودند» بعد صدايش را پايين‌تر آورد و زيرلب گفت: « انگار نه انگار هوا خراب است. شب برفي ومهتابي فرق نمي‌كند» و بعد سكوت كرد.
زن به چهرة مضطرب وگرفته مرد خيره شد وپرسيد: « خب ، كمي دنبالشان مي رفتي، شايد به آنها مي‌رسيدي»
مردبلافاصله گفت:« نه، فايده اي نداشت ، سرميدان كمي ايستادم، اطراف را دقيق نگاه كردم، شايد ردّي، چيزي پيدا كنم. اما اوستا نانوا كه سرميدان نانوايي دارد مرا ديد و حال و احوال كرديم، گفت: «خيلي وقت است كه رفته‌اند » اگر من هم مي‌رفتم خودم سرگردان كولاك و برف مي‌شدم.»
زن جوراب را از روي بخاري برداشت و شروع كرد به تاكردن آنها وگفت:« آسدمرتضي، مگرآنها كي راه افتاده بودند، تازه دربرف و سرما نمي‌توانستند زود به مسجد برسند، شايد پيدايشان مي‌كردي؟»
مرد سرش را به ديوار تكيه داد و گفت:« نه خانم، دل من بيشتر از شما شور مي‌زند، گفتم كه خواستم بروم، ولي اوستا نانوا گفت كه :« حتماً تا الان به جمكران هم رسيده‌اند رو اين حساب نرفتم.» و بعد ابروهايش را درهم كشيد وكمي صدايش رابلند كرد و گفت :« همة ناراحتي‌ام اينست كه حداقل مسجد هم چنان ساختمان درست وحسابي ندارد، حتي تاخود ده جمكران هم راه زيادي است.» زن آهي كشيد و ازجا بلند شد، جوراب را روي تاقچة بالاي سرش گذاشت و گفت : « فكر و خيال هم كه كاري را درست نمي كند، دعا مي‌كنيم، ان شاءالله اتفاقي نمي‌افتد. دير وقت است، شما بگير استراحت كن، تا فردا ببينم چي مي‌شود.» سيدمرتضي نگاهش را از زن برگرداند و گفت:«نمي‌دانم، خدا كند اتفاقي نيفتد، تا اون شب پنج شنبه كه رفتم حتي يك خادم هم نداشت.» و از جا برخاست و زن راتا دم در همراهمي كرد و گفت : « شما بفرماييد بخوابيد، من هم سعي مي‌كنم بخوابم.»
زن لبخندي زد و پشت سرش در را بست .
آسد مرتضي برگشت و كنار بخاري كزكرد. اشك، بي اختيار از چشمش فرو مي‌چكيد، زانوها رادربغل گرفت، كم كم صبح نزديك مي‌شد و پلك‌هاي او نيز سرانجام روي هم افتاد.
محوّطه اتاق را نورعجيبي پركرده بود. نورشعله‌ها ديگر به چشم نمي‌آمد.بوي معطر و خوش، روح را صفا مي‌داد. سيدمرتضي، دستانش را به پشت گره زده بود و تندتند قدم برمي‌داشت، قلبش مي‌خواست از سينه بيرون بزند. ناگهان صداي آشنا و مهرباني، او را به اسم صدازد: سيدمرتضي! قلبش سوخت، بسرعت رويش را برگرداند، ناگهان به خود آمد، مات و مبهوت به نور سبز زيبايي كه روبرويش بود خيره شد، صدا در ذهنش تداعي مي شد، سيّد مرتضي...صدا ادامه پيداكرد، چرا ناراحتي؟
لبخند خشكي روي لبانش نقش بست. چشمانش روشن شد. خيلي زود شناخت .گفت :« براي آقاي بافقي ناراحتم.» انگشتانش را ماليد و ادامه داد: «سرشب راه افتادند به سمت مسجد جمكران. آن‌هم دراين وضع هوا، نگرانم، مي‌ترسم اتفاق بدي برايشان بيفتد.» وجواب شنيد: « سيّدمرتضي! فكر مي‌كني كه ما از حاج شيخ دوريم ؟» قلبش آرام شد. و ادامه داد:« همين الآن به مسجد رفته بودم. وسايل استراحت او و همراهانش را فراهم كردم.»
سيد مرتضي ازته دل لبخند زد و به نور خيره شد، صدايش همچنان درگوشش طنين انداز بود. پلك‌ها را فشارداد وآرام باز كرد. قطره اشكي از زير پلك‌ها بيرون پريد. همه جا تاريك بود . شعلة بخاري ، عجيب چشم را مي زد. كمي چابه جا شد، دلش مي‌خواست فرياد بزند. حرف‌هايي كه درخواب شنيده بود، او را شادمان مي‌ساخت . يك مرتبه بلند شد، تصميم گرفت تا زن را از خوابي كه ديده بود آگاه كند. هنوز از اتاق بيرون نرفته بود كه درباز شد و زن با پتويي كه دردست داشت وارد شد. پتو راكنار آسد مرتضي گذاشت و آرام لبخند زد و گفت: « چيزي شده آقا سيد! خيلي خوشحالي، داشتي كجا مي‌رفتي ؟»
آسدمرتضي دست زن راگرفت وهمان‌جا كنارخود نشاند. پچ پچ مرد سكوت اتاق را مي‌شكست و كم كم لبخند روي لب‌هاي زن جاگرفت ... .
       ٭ ٭ ٭
آسيدمرتضي، دست‌هايش راروي شانة طلبه زد و گفت: « به به سلام عليكم مرد مؤمن.»
طلبه لبخندي زد و گفت : « سلام ازماست آقا سيّد، حالتان خوب است ان شاءالله ؟»
سيّد نان راجا به‌ جا كرد وگفت :« الحمدلله شما چطوري؟ با درس و كلاس چه مي‌كني؟»
طلبه گفت:« ماهم شكر خدا خوبيم، درس هم مي‌خوانيم ديگر»
آسدمرتضي ، نان را به سمت طلبه جلو كشيد وگفت : « بفرما، نان داغ » طلبه به نان‌ها نگاهي انداخت وتشكركرد.
سيد مرتضي اصرار كرد و دراين هنگام طلبه تكه‌اي از نان را جداكرد و بوسيد .درحالي‌كه آن را درجيب مي‌گداشت ، گفت :« خيلي ممنون سيد جان. اين هم محض تبرك.»
آسيدمرتضي خنده اش را فروخورد وگفت : « خب، قبول باشه، ديشب هم كه جمكران بوديد، چي شد، خوش گذشت تو برف و سرما؟»
طلبه خنديد و گفت : « چي شد راستي ، چرا شما تشريف نياورديد؟ اتفاقاً ما كمي منتظرتان شديم، بعد گفتيم ، شايد خودتان رفتيد، چون به هرحال ما هربار در مسجد همديگر را مي‌بينيم ...» و لبخندي معني‌دار زد و گفت: « به هر حال ، خيلي خوب بود . جاي شما بسيار خالي بود. خوش گذشت.»
سيد مرتضي گفت : « خوش به سعادتتان، من لياقت نداشتم . گفتم تو اين برف و سرما، حتماً آقاي بافقي نمي‌رود.» طلبه قدم هايش را آهسته‌تر برداشت و گفت : « نه، اتفاقاً ماچند روز قبل، يعني من و چند تاي ديگر از طلبه‌ها، به آقاي بافقي گفته بوديم كه شب پنج شنبه مي‌خواهيم به جمكران برويم و باهم قرارگذاشتيم و به خاطر همين از سرميدان مير، باهم به سوي مسجد حركت كرديم .»
آسيد مرتضي نگاهش را روي چشم‌هاي طلبه نگاه‌داشت و گفت : « تواين برف و سرما ، مشكل نبود، چطور رفتيد؟ راه را گم نكرديد؟» طلبه گفت:«راستش را بخواهيد، نه» و بعد سرش را پايين انداخت و با لبخند ادامه داد، « نمي دانم خيلي معنويتمان بالارفته بود و شوق رسيدن به مسجد را داشتيم ياعنايت و توجه حضرت ولي عصر(عج) بود ، طوري كه انگار نه انگار برف آمده ، زمين خشك بود، خيلي زود و راحت رسيديم جمكران.»
آسيدمرتضي كه دقيقاً به حرف‌هايش گوش مي‌داد، يك‌دفعه قلبش تيركشيد، آب دهانش را به سختي فروداد و گفت :« پس بگو، شما آنجا صفا مي‌كرديد ومن اينجا دلم مثل سيروسركه مي‌جوشيد كه نكند اتفاقي بيفتد.» و ساكت شد.
منتظر بود تا هرچه زودتر طلبه چيزي يا عنايتي را تعريف كند تا او از رؤياي صادقه‌اي كه ديده بود مطمئن شود. طلبه گفت :« سيّد جان، شما هم خودتان راعذاب نمي‌دادي، توكل مي‌كردي به خدا.» طلبه ادامه داد:«اتفاقاً جايمان خيلي هم گرم و خوب بود. گرمي و آتش و لحاف هم داشتيم .»
آسدمرتضي برف‌ها را زير پايش فشرد وگفت : «به‌به، تعريف كن ببينم، خودتان لحاف و اين چيزها را برده بوديد؟» طلبه گفت :« نه، آقا سيّد، ما خودمان هم كه راه افتاديم ، وقتي آن‌همه برف را ديديم ، مطمئن نبوديم كه بتوانيم به مسجد برسيم . ولي خب ، آقاي بافقي ، خدائيش، خيلي ايمان قويّي دارد. دلش خيلي قرص و محكم بود. مثل هردفعه راه افتاد. ما فقط اميدمان به خدا بود و اينكه حضرت ولي عصر(عج)، مارا مي‌بيند، خودش هم كمكمان مي‌كند .»
آسدمرتضي، دستش را زير نان برد تا گرم كند و بعد گفت: « ببينم نكند حضرت راديديد، هان؟ لحاف وآتش رانگفتي بالاخره ازكجا آورديد؟»
طلبه گفت : « اي بابا، تاكجا پيش رفتي، بگذار از اينجا برايت بگويم، وقتي رسيديم مسجد، خيلي سرما به ما فشارآورده بود. زانوهايمان رابغل گرفته بوديم گوشه‌اي كز كرديم . اما خيلي وقتي نگذشته بود كه ديديم سيد بزرگواري وارد مسجد شد، خيلي هم زيبا بود، همچنين چهارشانه! ما فكركرديم مي‌خواهد كنارما بنشيند اما، همان‌جا ايستاد و به آقاي بافقي گفت : «مي‌خواهيد برايتان كرسي ولحاف و آتش بياورم؟» بعدش آقاي بافقي گفت:« اختيار با شماست .» من وچند نفر ديگر، همين‌طور مات و مبهوت مانده بوديم . ازكجا مي‌خواهد بياورد، اما همين‌كه آن سيد از مسجد بيرون رفت حدود دو، سه دقيقه بعد دوباره برگشت، سيّدجان با دست پر، باورت مي‌شود؟»
آسيدمرتضي به ياد رؤياي صادقانه‌اي كه ديده بود افتاد، طلبه ادامه داد: « خيلي تعجب كرديم، حداقل اگر مي‌خواست از ده جمكران هم اين وسايل را بياورد در آن برف  و يخ، خيلي طول مي‌كشيد. آن طرف‌ها هم كه خانه و چيزي وجود نداشت. هيچي ديگر، اين‌طوري شد كه ما گرم و نرم شديم، خلاصه، جايتان خالي بود.» طلبه ساكت شد و به برف‌هاي زيرپايش خيره ماند.
آسيد مرتضي سكوت راشكست وگفت :« پس وسايل برايتان فراهم شد، خب، كي آنها را برگرداند به صاحبش؟»
طلبه ريشخندي زد وگفت : « چي شده، خبري بوده ، خيلي رو مسائل ديشب دقيق شدي؟»
آسيد مرتضي لبخند زد وچيزي نگفت ، و او ادامه داد: ما آنها را گذاشتيم و آمديم ، راستش وقتي آن برادر سيّد، مي‌خواست ازمسجد بيرون برود، يكي ازهمراهان گفت :« ماصبح زود مي‌خواهيم برويم قم، اين چيزهارا به كي تحويل بدهيم؟ او هم خيلي با اطمينان گفت:«هركسي آورده خودش هم مي‌برد، ما هم فكر كرديم شايد صبح زود دنبالشان مي‌آيد، اما چون خبري نشد، ما آنها را گوشة مسجد گذاشتيم و آمديم» و لبخند زد و گفت :« اين هم سفرنامة جمكران ازسيرتا پياز.»
آسيد مرتضي، با پشت دست قطرات اشكش را پاك كرد و گفت :« عجب! آنكه آورده خودش مي‌برد.»
طلبه ابروهايش رادرهم كشيد وبه چشم‌هاي اشك‌‌آلود سيد خيره شد و گفت :« چي شده، حالتان خوش نيست ؟» سيد لبخند زد وگفت: « نه، ازحال خوش زياد است» و ادامه داد: « يعني جدي نشناختي؟»
طلبه با تعجب سرجايش ايستاد و پرسيد: «چه كسي را؟» سرش راپايين انداخت و به فكر فرو رفت. آسيد مرتضي ، هق هق گريه كرد و گفت : «سيد كه بود ، معجزه هم كه داشت، نشانه‌هاي اورا...» و در اين هنگام گريه اش بيشتر شد و ديگر نتوانست ادامه دهد، طلبه شروع به گريستن كرد و باصداي بريده‌اي رو به آسدمرتضي گفت :« يعني آن سيد بزرگوار ، خود حضرت .... آقاي حسيني، آقا سيّد يعني، يعني...»
آسيد مرتضي درحالي‌كه به‌شدت مي‌گريست، گفت: « ديشب تا صبح بيدار بودم، سحر هنگام ، مقداري خواب مرا ربود وآنچه كه تو امروز به من گفتي، ديشب به من گفته شده بود. درعالم رؤيا ديدم كه ...»
نان داغ سردشده بود و دانه‌هاي برف يكي پس ازديگري روي پلك‌هاي آسيد مرتضي حسيني مي‌نشستند.

٭ برگرفته از كتاب:  مسجد جمكران.
 

ماهنامه موعود شماره 64

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.