|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
|
محمد ناصری
... به داخل حياط كه رفتيم، پيرمردي به كمك يك نوجوان يك «توپ پارچه سفيد» را كه شسته بود، روي زمين پهن كرده بود. آقاي محرابي گفت كه پيرمرد، اين پارچه را به نيت كفن، با آب زمزم شسته است و حالا زير نور آفتاب خشك ميكند. لحظة ديدار نزديك بود. تپش قلبم تندتر شده بود. لحظاتي ديگر در مقابل مقدسترين نقطه زمين ميايستادم؛ خانه خداي مهربان. از يكي از درهاي خانه وارد شديم. عدهاي اشكريزان و حيران در تكاپو بودند، سعي ميان صفا و مروه را انجام ميدادند. حالتي مثل دويدن داشتند، و ما به شتاب از ميان آنها رد شديم و به پلههايي رسيديم كه بايد از آنها پايين ميرفتيم. نام اين پلهها را چه بگويم؟ پلههاي احساس! پلّههاي فرو ريختن قلبها، پلّههاي فَوران شور و عشق. پلههاي جوشيدن اشك. حالا كه به اين نقطه رسيدي حالت چطور است؟ ... هر كس به نوعي احساسات خود را بروز ميدهد. يكي به خاك ميافتد. يكي ميگريد. يكي در حيرت فرو مي رود، و يكي آرام آرام اشك ميريزد. همه اينها عزيز است، همه اين حالتها ناب است، خالص است. پروانهها را ميبيني كه ميچرخند. گرد حرم ميچرخند. احرامپوشان، سفيدپوشان هر كدام با احساسات خاص خودشان، همگام و همراه ميچرخند و ميچرخند. آن قدر فرشته در فضاي حرم فراوان است كه از آسمان و زمين به تو الهام ميشود. گوش جانت آنقدر حرفهاي خوب ميشنود؛ راه چشمت آنقدر باز است و چشمة اشكت آنقدر ميجوشد كه احساس ميكني روي زمين نيستي. ميخواهي با پروانهها پرواز كني. چشمهايت ميخواهند از حدقه بيرون بيايند. چشمهايت ميخواهند كعبه را ببلعند. چشمهاي خستهات شستشو ميشوند. آرام ميگيرند. تسكين مييابند. اينجا در خانة خداست! مقابل در ايستادهاي. نميداني چه بگويي؟ - خدايا سلام! من هم آمدم. مرا هم آوردي! چقدر كلمه كم است، چقدر زبان كوتاه است. چه حرفهايي داري كه بزني، اما زبانت نميچرخد، هي نگاه ميكني و ميگريي. فقط نگاه است و بس! حرف نزن. به خودت ناراحتي نده! آرام بگير. بچة گمشدهاي پدرش را پيدا كرده است. - قبلة من! از فرسنگها راه به كنارت آمدهام. ميداني كه هر روز در پنج وعده از دورهاي دور روبرويت ميايستادم. سجادهام را پهن ميكردم و مقابلت ميايستادم. اما رو به كدام ضلع تو، نميدانم. چه رازها كه هر روز با تو ميگفتم. چه حرفها در قنوتم با تو ميزدم. چه چيزها كه در سجدهام از تو ميخواستم. حالا در كنارت هستم. حالا در چند قدمي من هستي. ميخواهم در آغوشت بگيرم. آنقدر تو را ببوسم، آنقدر روي سنگهاي قشنگت اشك بريزم تا با آب چشمانم آنها را شستشو دهم. حالا ديگر احساس ميكني وجودت لبريز شده است. هر چقدر ظرفيت داشتي، تكميل است در تب و تاب ميافتي. حالا ديگر برخيز و خود را به دريا بريز. به موجها بپيوند. از خودت بزرگتر شدهاي. رود كوچكي هستي كه براي زنده ماندن بايد به دريا بپيوندي، برخيز! بلند شو، برو و با خدا دست بده! به او بگو كه آمدهاي.
٭ توصيف زيارت خانة خدا، كعبة دلها از زبان يك عاشق؛ به نقل از كتاب: جاپاي ابراهيم.
ماهنامه موعود شماره 64 |