|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
صدف رسولي
«آدميزاد طومار طولاني انتظار است»٭ در فكر بودم: چه خوب بود كه آدم براي انتظار كشيدن جايي داشت. مثلاً كنار خياباني قدم ميزد، ميرفت، ميآمد. دوستي فكرم را شنيد! گفت: ميشناسمت، انتظارت را مي دانم، برخيز! لباس بپوش به سفيدي دلهاي عاشقان، به ميعادگاه ميرويم. من، حيرتزده لباس وضو بر تن كردم. كفشهاي بودن پوشيدم و عينك دين بر چشم زدم. دلم همچون كبوتري در قفس ميتپيد. دست دوست در دستم و پاي راه در پايم رفتيم، در ميان راه نه صداي اتوبوس را شنيدم و نه پچپچ مسافران را، تنها نقطهاي بود كه به سمت دريا جريان داشت. آنقدر رفتيم تا بالاخره چشمهاي منتظرم تابلوي عجيبي ديد: مسجد مقدس امام زمان، عجّلالله تعالي فرجهالشريف. «در ريههايم وضوح بال تمام پرندههاي جهان بود.»٭ چه آسماني! غرق نور! و من در ميان حيرت و نور گم شده بودم، هميشه قطرهها در دريا گم ميشوند، دريايي كه پر بود از فرشتگان، ايستاده، نشسته، در ركوع، در سجود، با چشمهايي اشكبار و نگاهي به آسمان. اين همه تسبيح را در يكجا نديده بودم كه در دستها بچرخند و بگويند: تنها تو را ميپرستيم و تنها از تو كمك ميجوئيم. آسمان شب از اين همه خورشيد روز شده بود؛ با اين حال به زمين حسرت ميخورد كه قدمگاه عاشقان، زمين بود. و زمين! و حتي من هم به زمين حسرت ميخوردم، دهان باز كن! بگو، بگو كه از كدام طرف رفت و از كدام طرف ميآيد؟ حرف بزن اي خاك، چيزي بگو! آتش را با خاك هم ميتوان خاموش كرد. برخيز و شعلههاي اين پروانهها را خاموش كن، حرفي بزن! بگو كه شمع را كجا پنهان كردهاي؟ و عجبا! عجبا كه اين پروانهها نه به شعله شمع كه به ياد شمع آتش گرفته اند! نگاهي به اطراف بينداز و ببين كه هر جا پرستويي به آرزوي پرواز آمده، پس زمان كوچ كي فرا ميرسد؟ سرد است! هوا سرد است! اين همه زمزمه را بشنو: مشهديها، قميها، اصفهانيها، تهرانيها، و آن خانواده كه از پاكستان آمدهاند. چه ميهماني است! چه باشكوه. و ميزبان با لبخندي محزون همچون آفتابي از پشت ابر به ميهمانانش رسيدگي ميكند، حضورش را ميتوان در صداي پرندههاي بيابانهاي اطراف شنيد و در ميان موج جمعيت. ميتوان حضورش را بين خاكها و سنگهاي جمكران بوئيد؛ شايد از اينجا رد شده باشد. دوست دوباره به سراغم آمد: موقع رفتن است. ميگويم: هنوز نيامده؟ لبخند ميزند: هفته ديگر هم ميآئيم، اگر دعوتمان كردند و من گنبد و منارههاي مسجد را در ميان اشكهايم بدرود ميگويم، شايد تا سه شنبه ديگر.
پينوشت: ٭ سپهري، سهراب، هشت كتاب.
ماهنامه موعود شماره 64 |