|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
|
سلام. حال من خوب نيست؛ اما هميشه براي سلامتي شما، شمع روشن ميكنم. مدتي است كه همه را از خود، بيخبر گذاشتهايد. حتماً ميدانيد كه پدربزرگ مرد. براي پدر هم نفسي بيش نمانده است. جمعه پيش، سخت بيمار بود. از بستر برنميخاست، چشمهايش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لبها بالا آمده بود و همان جا ميتپيد. زمزمه ميكرد. ميگفت: دوست را گر سرِ پرسيدن بيمار غم است گوبران خوش، كه هنوزش نفسي ميآيد
مادر و مادربزرگ، خيلي بيتابي ميكنند. هر سال كه نرگسِ باغ، شكوفه ميدهد، آنها هم به خود وعده ميدهند كه امسال مي آيي مادر، ديگر خانهداري نميكند. معلم شده است. دعاي عهد، درس ميدهد؛ به ماهيهاي حوض. زنگهاي تفريح، سماور را آتش به جان ميكند و حافظ ميخواند. انتخاب غزل را به خود حافظ مي سپارد. مادر به من گفت: حافظ، مگر همين شعر را دارد. بعد ميخواند: مژده اي دل كه مسيحا نفسي ميآيد كه ز انفاس خوشش بوي كسي ميآيد
از غم هجر مكن، ناله و فرياد كه دوش زدهام فالي و فرياد رسي ميآيد اين از خانه، دو سه جملهاي هم از روزگارمان برايت بنويسم. نميدانم چرا آسمان بخيل شده است؛ نميبارد. زمين سنگدلي ميكند؛ چشم ديدن هم ديگر را ندارند. خيابانها پر از غولهاي آهني شدهاند. كوچهها امن نيستند. مردم، جمعههاي خودشان را به چند خنده تخل ميفروشند. هيچ حادثهاي ذائقه ها را تغيير نميدهد. مثل اين كه همه سنگ و چوب شدهايم. عجيب است! دامادها از حجله ميترسند. عروسيها را در كوچههاي بنبست، ميگيرند. اذان، رنگ پريده به خانهها ميايد. نماز، زمينگير شده است. رمضان، مهمان ناخوانده را ميماند كه سرزده، بَزم سيران را برهم مي زند. از روزه درشگفتم كه چرا افطار را خوش نميدارد. حج، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد. جهاد، بهانهگير شده است. آدمها، كيسههاي پر از خمس و زكات، به ديوارهاي گورشان آويختهاند. نپرس موريانهها، چه به روزگار مسجد، آوردهاند. از همه تلختر اين كه، عصرهاي جمعه، دلم نميگيرد. شنيدهاي ديگر كسي پاي شعرهايش، تخلص نميگذارد؟ و شاعران، يعني زمين خوردگان و زن و قافيه؟ نميدانم وقتي اين نامه را ميخوانيد، كجا ايستادهايد؟ هر جا كه هستيد، زودتر خودتان را برسانيد. از بس شما را نديدهايم، چشمانمان هرزه شده است. بيم دارم اگر چندي ديگر بگذرد، ندبهخوانهاي مسجد، كمتر شوند. آدمها همه ديرباور شدهاند، و زودرنج. بهانه ميگيرند. ميگويند: «او نيز ما را فراموش كرده است!» اما من ميدانم كه شما، همه را به اسم و رسم و نيت، به ياد داريد. دوست دارم باز برايت بنويسم. اما يادم آمد كه بايد به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است، «اگر به شمعداني ها آب بدهم، آنها براي آمدن تو دعا مي ميكنند». راست ميگويد. از وقتي كه مرتّب آبشان ميدهم، دستهاي سبزشان را به سوي آسمان گرفتهاند. هنوز هم تفأل ميزنم. پيش از نوشتن اين نامه، فال زدم. آمد: ديري است كه دلدار پيامي نفرستاد ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد والسلام رضا بابايي
ماهنامه موعود شماره 64 |