|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
عاطفه خرمي
هميشه ميان دلتنگيهايم بُغضي هست كه با نام مبارك تو ميشكند؛ بُغضي كه همزاد من است، همزاد ندبههاي بيقراريام و همراه هميشة لحظههاي منتظر. نام تو چلچراغ اين شبهاي خاموش دلواپسي است. نام تو پايان هرچه زمستان است و آغاز فصل شكفتن؛ رويش دوبارة انسان عصر فولاد است، بعثت دوبارة محمد(ص) در عصر «لات» و «عُزّي»هاي رايانهاي و «هُبَل»هاي ماهوارهاي. در عصر خروج دجّالهاي شيطانپرستي كه به نام تمدّن، جاهليت مدرن را توسعه ميدهند. بازار زر و تزوير گرم است. ابوجهلها با كراوات، پشت ميكروفن ميايستند و با گلوله، عدالت را در سراسر جهان گسترش ميدهند! در عصر اين تمدّن سفيهانه، ديگر جسم دختركان را زنده به گور نميكنند كه روح پاكشان را زير خروارها خاك حقارت و هرزگي، لجنمال ميكنند. غيرت، كالاي كميابي است كه در بازار گرم اين خيابانهاي خودنما، لب طاقچة فراموشي از ياد رفته است. در اين بازار مكّارة دنيا و در اين ميانة هزار رنگ مردم فريب، لحظههاي دلتنگيام، نام غريب تو را فرياد ميكند؛ تو كه از پس اين ثانيههاي مهآلود، غربت دين محمد(ص) را با دلي پرخون نظاره ميكني و بر مظلوميت شيعيان علي(ع) اشك حصرت ميباري. آقا! غم بيكسي را از چشمهاي هميشه نمناكمان بخوان! درد بيتو بودن، بار سنگيني است كه بر شانههاي نحيف تحمّلمان سنگيني ميكند. بگذار برايت بگويم از ماتم نفس كشيدن در روزهايي كه خورشيد صبحش، بشارت ظهور تو را نميدهد. روزهايي كه بيتو هر لحظهاش به تاريكي شب ميماند. آري! در پس اين ابرهاي تيره، آفتابي است كه فردا را با نور اميد درخشان ميكند؛ آفتابي كه از مشرق كهكشان ولايت طلوع خواهد كرد و پايان قرنها ظلمت و تباهي انسان ميشود. آري! «اندكي صبر سحر نزديك است». آنگاه كه صبور و مقاوم پا بر تعلّقات خويش مينهي، سرشار از زلالِ انديشههاي ناب ميشوي و با يقيني زلال، پيش ميروي. بيشما اين خاك، از هم گسيخته! شما كه گامهايتان تنها «ايست» گاهِ خدمت را ميشناسند و دستانتان تنها هزار تويِ حادثه را. شما كه در جادههاي تقدّس گام ميزنيد، تا آفتاب از آنِ همه باشد. اي در حاشية همتت، انديشههاي سبز روييده! دستانِ سخت كوش تو، گلهاي آزادي ميكارند و ما ثانيههاي سبز درو ميكنيم. نگاهتان جوانههاي اميد ميكارند و ما نور درو ميكنيم. بشكنيد ديوارهاي فاصله را. فرو ريزيد حصارهاي ناامني را. اي نگاهتان همه از نسلِ نسيم!
ماهنامه موعود شماره 64 |