|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
تشنگي او را به ستوه آورده بود. پاهايش توان رفتن نداشت. لرزش خفيفي كه از ساعتي پيش بر جانش نشسته بود، لحظه به لحظه بيشتر آزردهاش ميساخت. راه دور بود و بيابان دراز. از آب هم خبري نبود كه نبود! به زحمت بدن نحيفش را كه گمان ميكرد كوهي سنگين، بيتابش كرده به جلو ميراند. كمكم حس آشنا به سراغش آمد. حسي شبيه مُردن كه بارها آزموده بود. راستي كه پيرزني چون او دلي براي بستن به دنيا نداشت كه از كندن آن بيمناك باشد! چشمهايش را برهم گذاشت تا در اين آخرين ساعتهاي بودن، دوباره خاطرات خود را مرور كند و از تكرار آنها سيراب گردد... . از همان نخستين ديدار شيفته كودك خردسالي شده بود كه پس از چند سال جدايي از مادر، اينك به آغوشِ پرمهر او بازگشته و حال هر سه راهي سفري كه يك ماهه به يثرب بودند. مادر براي زيارت مزار شويش. كودك براي همراهي مادر. و او، براي اين كه دلش را مهياي منزلتي كند كه شايستهاش خواهد گشت... . نخلهاي بخشنده، كشتزارهاي آباد و سرسبزي و طراوتي كه خالصانه هديه هر نگاه ميشد، تصاوير شگفتانگيزي بودند كه توجه كودك را به خود جلب ميكرد. و او نيز از ديدن لذت و شوق و لبخندهاي شادمانه كودك سر از پا نميشناخت. حتي درد از دست دادن مادر و رنج دوباره يتيمي، ميان اشكهاي سرخ كودك و شانههاي سبز او به تساوي تقسيم شد. با اين همه خاطره آن روز براي او چيزي ديگر بود... . دستهاي كوچك كودك را در دست گرفته بود، چنان كه گويي از جانش نگهداري ميكرد و ميرفتند تا در كوچه پسكوچههاي مدينه جلوههاي زندگي را بيابند. چند تن از مردان يهود آنها را ديدند و به سويشان آمدند. چارهاي جز ايستادن نبود. يكي از مردان خيره به چهره كودك نگريست. و او آشكارا صداي بيتابي قلبش را ميشنيد. مرد جلوتر آمد. پرسيد: نام اين كودك چيست؟ زن پاسخ داد. مرد دوباره خيره شد. آنگاه نام پدر كودك را پرسيد؛ زن پاسخ داد. مرد ماتش برد. رنگش پريد. دلش فرو ريخت. او نگران به حالتهاي مرد مينگريست. دقايقي گذشت. مرد گفت: اين پسر، پيامبر اين امت است. و اين شهر محل هجرت است. و او سرآسيمه دست كودك را محكمتر فشرد و از آنجا دور شدند... .
چشمانش را كه گشود دلوي را پيش روي خويش ديد كه لبريز از جاري زلال آب بود. بيقرار از جاي برخاست. پرسان به اين سو و آن سو نگريست. اما جز رد پاي فرشتگان چيزي نيافت. عطر بهشت فضا را پر كرده بود... . «ام ايمن» پيشاني روشنش را بر وسيع خاك نهاد و عاشقانه زمزمه كرد: سبحانالله! سبحانالله از عظمت نام و ياد پرمهر محمد(ص) كه كوچكترين ثمره عشق ورزيدن به او حياتي دوباره است. ديگر به چيزي فكر نميكرد. اما تابلوها دستبردار نبودند: آزاديش در خاندان پيامبر(ص)... ازدواجش با زيد به درخواست پيامبر(ص)... به دنيا آمدن اُسامه كه عزيز پيامبر(ص) بود... پرستاريش در جنگها كه ستايش پيامبر(ص) را به همراه داشت... خدمت وفادارانهاش به دختر پيامبر(ص) كه چندماهي بيشتر از شهادتش نميگذشت ... خروجش از شهر بيفاطمة پيامبر(ص) ... گرفتاري امروزش در بيابانهاي ميان مكه و مدينة پيامبر(ص) ... و لطف بيكران خداي پيامبر(ص) به او ... .
ماهنامه موعود شماره 64
|