|
۲۶ خرداد ۱۳۸۳ |
مريم ضمانتى يار
ساكش را يك گوشه پرت كرد و روى زمين نشست و به صداى بلند گريه كرد. هيچ كس جرأت نمى كرد به طرفش برود و هيچ حرفى براى آرام كردن او به ذهن هيچ كدامشان نمى رسيد. فقط صداى هاى هاى گريه اش را مى شنيدند و كارى از دستشان ساخته نبود. آن همه شور و شوق، انتظار، خداحافظى با همه، تدارك سفر حالا به يكباره از بين رفته بود و جاى آن را حسى تلخ و آزار دهنده گرفته بود كه برايش هيچ توجيهى وجود نداشت. ريحانه در اتاق را آهسته باز كرد. تنها كسى كه در آن لحظه شايد مى توانست او را آرام كند. مادر او را از برگشتن نيلوفر از مرز باخبر كرده بود. نيلوفر اما با ديدن صميمى ترين دوستش پريشان تر شد. از جا بلند شد به طرف او رفت. خودش را درآغوش او انداخت و بلند بلند گريه كرد. ريحانه مدتى طولانى هيچ حرفى نزد و گذاشت آنقدر گريه كند تا خودش آرام گيرد. نيلوفر سرش را بلند كرد و گفت: ديدى چطور راحت همه چيز به هم ريخت؟ من بى لياقت از لب مرز برگشتم... ديدى... . ريحانه حرفى نزد و نيلوفر ادامه داد: با اون همه شور و شوق... مى فهمى چى ميگى؟ ريحانه دست او را گرفت و هر دو نشستند. نيلوفر ناله كرد: امام حسين چطور دلش اومد منو از در خونه اش دور كنه؟ چند ميليون زائر تو اين مدت رفتن و برگشتن. نوبت من كه شد مرز رو بستن. ريحانه دست او را نوازش كرد و گفت: فقط تو كه برنگشتى. اون همه زائر هم بودن. - حالا لازم بود همه بفهمنن كه من بى لياقتم... لازم بود؟... . - كى گفته تو بى لياقتى؟ اين كه دليل بى لياقتى نيست. - آخه چرا من؟ چرا از لب مرز؟... . - اينطورى كه تو دارى مى سوزى و اشك مى ريزى، باور كن كم تر از شور زيارت نيست. - با اين حرفها دل منو خوش نكن. ما قرار بود امشب عراق باشيم. حالا من رو سياه بى لياقت تو خونه ام... . - خودت كه فهميدى چه خبر شده. با اون اتفاقى كه روز عاشورا تو كربلا افتاد ديگه جاى امنى نبود. - مگر نمى گن يه روزى زائرا دستاشون رو مى دادن و مى رفتن. - بله مى گن ولى... . - ولى چى؟... خب ما هم زائريم، فداى امام حسين... . - گوش كن مى دونى انفجار اون چند تا بمب چه جمعيتى رو كشته و چه خونواده هايى رو داغدار كرده! اما تا حالا كى تونسته بين امام حسين و شيعيانش جدايى بيندازه. صبر داشته باش. دوباره آرامش برقرارى ميشه. - اونها چرا اين كارو كردن؟ مگر شيعه جز حسين، حسين گفتن چى ميگه؟ - مگه حسين خودش چى مى گفت كه روز عاشورا اون فاجعه به بار اومد... . مادر خوشحال از ساكت شدن صداى گريه نيلوفر با يك ظرف ميوه به اتاق آمد، اما ديد ريحانه آماده رفتن است. هر چه اصرار كرد ريحانه نماند. نيلوفر او را تا جلوى در بدرقه كرد و به اتاق برگشت. ريحانه روى ميز گوشه اتاق نيلوفر كتابى گذاشته بود و بدون اين كه در مورد آن توضيحى بدهد رفته بود. نيلوفر كنجكاو آن را برداشت و مادر كه متوجه آرامش او شد از اتاق بيرون رفت و در را آهسته بست. نيلوفر كتاب را باز كرد. مى دانست انتخاب ريحانه بدون دليل نبوده است. روى صفحه اول كتاب نوشته شده بود: ما بى صاحب نيستيم، اين يادمان نرود... . × × × هوا به شدت گرم بود. آفتاب داغ تابستان بر سر و صورت سيد مى تابيد. هر چه تندتر مى رفت گرما بيشتر اذيتش مى كرد. كوچه پس كوچه هاى تفتيده و داغ سامرا را به اميد خنكاى آرامش صحن و سراى امام عسكرى(ع) به سرعت پشت سر گذاشت و وقتى به در ورودى صحن رسيد نفس راحتى كشيد و وارد صحن شد. جلوى در حرم حسان كليددار صحن امام عسكرى(ع) در رواقى خوابيده بود. صحن خلوت بود و تمام درها بسته بودند. سختگيرى در مورد زائران كربلا شدت گرفته بود و در نتيجه زائران سامرا و كاظمين هم كم شده بودند و كسى به زيارت نمى آمد. خادمان و كليدداران متعصب بر زائران سخت مى گرفتند. سيد به طرف در رفت. حسان به سرعت از جا بلند شد و داد زد: آهاى... كجا سرت را پائين انداخته اى و مى روى. مگر نمى بينى همه درها بسته اند؟ سيد سلام كرد و گفت: من از راه دورى آمده ام. از ايران، مدتها در راه بوده ام و سختى زيادى كشيدم تا به اينجا رسيدم. بگذار زيارتم را بكنم و بروم. حسان نگاهى به چشمان مشتاق و نمناك سيد انداخت و گفت: چون از ايران آمده اى، در را به رويت باز مى كنم، اما خودم با تو مى آيم و برايت زيارتنامه مى خوانم. سيد درمانده گفت: تو را به هر كه دوست دارى بگذار به حال خودم باشم. بيا اين اشرفى را بگير و مرا به حال خودم بگذار تا در خلوت زيارت كنم. حسان از او دور شد و گفت: نه، پس من در را به رويت باز نمى كنم. قانون ما اينجا اين است كه همراه زوار زيارتنامه بخوانيم. سيد بى خبر از نيت حسان گفت. مگر مى شود همراه همه زوار بروى؟ - اينجا پرنده پر نمى زند. مدتهاست كه زائرين كم شده اند. زياد هم كه بشوند ما كليددارها و نگهبانان از آنها تعدادمان بيشتر است. سيد دو سه اشرفى ديگر از كيسه اى كه به همراه داشت درآورد و گفت: اينها را هم بگير و دست از من بردار. حسان كه متوجه اشتياق و بيقرارى سيد شده بود گفت: نمى شود! قانون، قانون است. - من نيازى به همراهى تو ندارم. فرسخها راه آمده ام كه خلوتى داشته باشم. مرا رها كن. حسان دسته كليد را در دستش چرخاند و گفت: نمى شود! همين كه گفتم. شرمنده. - پدر و مادرم فداى شما. به عشق زيارتتان آمده ام تا در خلوت حرفهايم را بگويم و مى بينيد كه اين مرد با من چه مى كند. او را به شما وامى گذارم. خودتان جوابش را بدهيد... . اشك تمام صورت سيد را پوشاند. حسان اشك و زمزمه اورا كه ديد گستاخ تر شد و با عصبانيت او را به طرف در خروجى هل داد و گفت: برو قانون را زير پا مى گذارى، گريه هم مى كنى. نمى دانى گريه ممنوع است. كارى كردى كه از زيارت حتى با همراهى خودم هم محرومت كنم... . و در دل فكر كرد با اين همه شوق حتماً برمى گردد و همه اشرفيهايش را به من مى دهد و بى زحمت صاحب كيسه اشرفى او مى شوم. خوب كه التماس كرد و اشرفيهايش را داد، در را برايش باز مى كنم برود تا صبح زيارت كند، به من چه ربطى دارد.... سيد دل شكسته و نااميد سر به زير انداخت و به طرف در خروجى صحن به راه افتاد. آرام آرام اشك مى ريخت و زير لب با امام درد دل مى كرد. حسان خوشحال از طعمه اى كه در اين خلوت و گرماى تابستان به چنگ آورده و به زودى صاحب يك كيسه اشرفى مى شود، به طرف رواق غربى صحن رفت تا كمى استراحت كند و مطمئن بود اين زائر غريب و گريان با اين همه اشتياقى كه دارد بى طاقت شده و برمى گردد. هنوز به رواق نرسيده بود كه ديد سه نفر به سمت او مى آيند. از آن سه مرد يكى جوان تر بود و در دست نيزه اى داشت كه سر آن يك پيكان بود و يكى دو قدم جلوتر از آن دو مرد همراهش كه مسن تر بودند ايستاده بود. حسان جا خورد. تمام درها قفل بود و كليدها هم در دست او و از در ورودى صحن هم هيچ كس وارد نشده بود. ماند كه چطور اين سه مرد آن هم با نيزه، از پيش چشم او وارد رواق غربى شده اند. مرد جوان نيزه را به او نزديك كرد. چهره اش پر از غيظ و غضب بود. چشمانش سرخ شده بود. با نهايت خشم نيزه را در هوا تكان داد و گفت: - اى ملعون پسر ملعون! مگر اين شخص به خانه تو و يا به زيارت تو آمده بود كه مانع او شدى؟ حسان حس كرد تمام بدنش سرد شد. در آن گرماى تابستان سردى قطرات عرق را روى پيشانى اش حس كرد. زبانش بند آمد. خشم آن جوان قدرت عكس العمل را از او سلب كرده بود كه يكى از دو مرد همراه جوان با دست به جوان اشاره كرد و فرمود: همسايه توست. با همسايه خودت مدارا كن. جوان آرام نگرفت. نيزه اش را تكان داد و دوباره گفت: اى ملعون پسر ملعون! گفتم مگر اين شخص به خانه تو يا به زيارت تو آمده بود كه مانع او شدى؟ حسان با نهايت ترس و وحشت، قدمى به عقب برداشت. نمى دانست اينها كه هستند. از كجا آمده اند؟ كسى كه شاهد حرفهاى او با آن زائر غريب نبود. چطور اينها از مانع شدن مى گفتند. مرد دوم سعى كرد جوان راآرام كند. دوباره تكرار كرد: من هم گفتم همسايه توست. با همسايه ات مدارا كن. جوان براى سومين بار با خشم نيزه اش را حركت داد و حسان ناگهان حس كرد زانوهايش خم شدند و به شدت بر زمين افتاد و ديگر چيزى نفهميد... با تاريك شدن هوا همسرش دلواپس و نگران بچه ها را به كوچه فرستاد تا سراغى از او بگيرند. اما خبرى نبود. دير كرده بود. مى دانست نوبت كليددارى او تا مغرب است و بايد تا حالا برگشته باشد. انتظارش كه طولانى شد به خانه همسايه رفت و در را كوبيد. همسايه وحشت زده از شدت صداى در، با عجله آن را گشود. زن مستأصل و با گريه گفت: حسان به خانه نيامده. نمى دانم چه كنم. - من سرى به حرم مى زنم. ببينم چه شده. - من هم مى آيم. طاقت ماندن و انتظار كشيدن ندارم. تا او آماده رفتن شود بچه ها را به خانه برگرداند و هر دو با شتاب به طرف صحن به راه افتادند. زن پريشان تر از آن بود كه راه برود. مى دويد و گريه مى كرد. در رواق از پشت بسته بود. به هر زحمتى بود در را باز كردند. با ديدن حسان كه بيهوش ميان رواق غربى صحن افتاده بود از عمق دل فرياد كشيد. هر چه كردند حسان به هوش نيامد. زن به كوچه دويد و با داد و فرياد مردم را به كمك طلبيد. با كمك مردم حسان را بر روى دست به خانه بردند و يكى را دنبال طبيب مشهور سامرا فرستادند. طبيب خودش را به سرعت رساند اما با ديدن بيهوشى حسان جا خورد و بعد از معاينه كامل او با عجز و ناتوانى گفت: كارى از دست من ساخته نيست. نمى دانم چه اتفاقى افتاده است و علت اين بيهوشى چيست. اميد مى رود به زودى به هوش بيايد... . همه دور حسان حلقه زدند. خانواده اش را خبر كردند. دوستان و همسايه هايش هم جمع شدند. همه گريه مى كردند و هيچ كس نبود كه بگويد بر سر حسان چه آمده است. دو روز تمام، همه اطرافيانش پريشانحال منتظر كوچك ترين علامتى از حيات در او بودند كه پايان روز دوم ناگهان پلكهاى حسان تكان خورد و همه شادمان دورش ريختند و طبيب را خبر كردند. اما حسان با به هوش آمدن شروع به ناله كرد: مرا دريابيد سوختم، هلاك شدم... آب... آب... . اما به جاى اينكه آب را براى خوردن طلب كند مى خواست كه روى بدنش آب بريزند تا خنك شود. طبيب دستور داد فوراً چند ظرف آب بياورند و بدن او را شست وشو دهند تا شايد آرام گيرد. لباسش را كه درآوردند، طبيب به اندازه يك درهم، در پهلوى او يك سياهى ديد. نگران پرسيد: اين سياهى بر روى پهلوى تو قبلاً بوده؟ حسان ناله كرد: نه... نه... طبيب نگران تر گفت: سوختن بايد از ناحيه همين سياهى كه در پهلويت ايجاد شده، باشد و بيهوشى دو روزه هم به همين مسئله مربوط است. حرف بزن قبل از بيهوشى چه مى كردى. چه اتفاقى برايت افتاد؟ همه با سكوت دورش حلقه زدند و حسان بريده بريده، آمدن آن زائر غريب ايرانى و بعد هم آن سه مرد را تعريف كرد و گفت: فقط وقتى با نيزه به پهلويم اشاره كرد ديگر چيزى نفهميدم... . طبيب سكوت كرد. هر چه بر آن سياهى، مرهم گذاشت و به او دارو داد، اثر نكرد. با ابراز نااميدى طبيب از درمان حسان، برادرانش حيوانى كرايه كرده و او را به بغداد بردند. در تمام راه، حسان از سوختن ناليد و كارى از دست آنها ساخته نبود. بهترين طبيبان بغداد هم با شنيدن ماجراى حسان و معاينه او از درمانش ابراز عجز كردند و برادرانش نا اميد راهى بصره شدند. در بصره طبيبى بود كه از فرنگ آمده و مسيحى بود. با ديدن سياهى پهلوى حسان، نبض او را گرفت. تمام بدن او را در نهايت صحت و سلامتى بود و او تنها از ناحيه همين سياهى مى ناليد و مى سوخت. طبيب مسيحى حكايت حسان و آن سه مرد را كه شنيد رو به برادران حسان گفت: من به مذهب شما نيستم. ولى گمان مى كنم اين جوان با بعضى از بندگان برگزيده خدا سوء ادبى كرده و خداوند او را به اين درد مبتلا كرده است. همه به هم نگاه كردند و حسان ناگهان به ياد چشمان اشكبار آن زائر غريب افتاد وقتى كه التماس مى كرد: من فرسخها راه آمده ام تا اينجا خلوتى داشته باشم مرا رها كن... . همه سكوت حسان را كه ديدند سر به زير انداختند. طبيب مسيحى با صراحت حرفش را زده بود و از جا بلند شد. با رفتن او، حسان را به بغداد برگرداندند در راه برگشتن از بغداد به سامرا حسان چشم برهم گذاشت و براى هميشه خاموش شد... . × × × نيلوفر كتاب را بست. صداى گوينده خبر او را به سوى خودش كشيد. در اتاق را باز كرد. گوينده جديدترين خبرها را از عاشورا در كربلا مى داد: گزارشهاى اوليه از كربلا، از متلاشى شدن پيكر دهها زائر حسينى و جارى شدن خون در كف خيابانها حكايت داشت. 8 انفجار مهيب كربلا زمانى رخ داد كه دسته هاى عزادار در حال حركت به سوى حرم امام حسين(ع) بودند. يكى از بمبها در يك گارى دستى در ميان جمعيت عزادار منفجر شد. ضمناً شليك گلوله هاى خمپاره از سوى افراد ناشناس به سوى زائران نيز همزمان با انفجار بمبها صورت گرفت. شليك چند گلوله خمپاره به مردم در حرم امام موسى كاظم و امام محمدتقى(ع) در كاظمين در صبح عاشورا نيز دهها كشته و مجروح بر جاى گذاشت...× نيلوفر با دو دست گوشهايش را گرفت و چشمانش را بست و زير لب ناليد. به يك زائر غريب فقط بى احترامى شد، اينطور با دشمن او معامله كردى، حالا اين همه زائر تكه تكه شدند، صدايمان را نمى شنوى؟. وقت آمدنت نرسيده؟... وقت نجات شيعيان جدت حسين؟...
با استفاده يكى از داستانهاى نقل شده در كتاب نجم الثاقب. موعود شماره 43 |