|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
|
ایرج قنبری مىآيى مثل نسيم با يك سبد ستاره و گل چشمان تو سلام بهار است ژرفاى بي كران تو را دريا با واژه واژه واژهى امواج تكرار مىكند و آفتاب جوبار دست هاى تو را مىآيى و بيرق طراوت و باران را در گرمسير خانهى ما مىكارى تو اجتماع ساكت ما را از عشق و عاطفه سرشار مىكنى تو جلوهى تمامت عشقى ...
ياد سبز
اميرحسين مدرس آرى هنوز چلّه نشينم در كوچههاى غربت و اندوه بىآنكه ياد سبز وجودش رها كند چشمان خوگرفته به تاريكى مرا. ديريست بر كرانهى اين رود ايستادهام وين رود پرخروش با هاى و هوى خويش گويى مرا به سخره گرفته است وز هرچه آرزوست ملولم. اما هنوز در كوچههاى غربت و اندوه چشمانتظار عابر شب هاى حسرتم بىآنكه ياد سبز وجودش رها كند چشمان خوگرفته به تنهايى مرا. دريچه
سید جعفر میر محمدی سپيدهها! هميشه كه نه گاهگاه دريچهاى به عطر حريم شما به تُردى انزواى من باز مىشود دلم گرو سرم سپرده است به اين نگاه هميشه منتظر نشسته دلم به پيشواز پگاه بهاری اگر نيست ...
معصومه نجفی مطیعی اگر با نگاه غريبانهات غزل هاى باران گره خورده بود و يكشب تو را انتظار به سمتِ صفاى سحر برده بود؛ اگر عاشقى لبِ بام تنهايىات لانه داشت و در باغ دستانِ بىحاصلت نفس هاى سبزِ صنوبر قدم مىگذاشت، به شوق تماشاى آبىترين لحظهها، به آغوش دريا نمىآمدى؟! و در جستجوى نسيمى كه از دل ترا خوانده بود، به ديدار آيينه آيا نمىآمدى؟! *** در اين فصلِ عريانىِ شاخهها كه امواج باد تمام غزلهاى انديشه را چيده است، بهارى اگر نيست در يادمان، بيا با نسيم اذان و با عطر صبحى كه در كوچه پيچيده است، دلت را ببر تا بهار... واز دفتر خاطرات سپدارباغ سرآغاز یک زندگی را برایم بخوان... ماهنامه موعود شماره 63 |