|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
|
حلاجيان - رامسر امشب، بالهاى احساس خود را، نه در لفافهاى از خيال، كه در آسمان هستى و وجود، به پرواز درخواهم آورد و با آقا صحبت خواهم كرد. اى شكوفة نرجس! كوچك كه بودم پدربزرگ با تمام وجود مىگفت ... خواهى آمد با رويى سپيد و عبا و ردائى سبز ... و خورشيد ديگرى خواهى شد در عرش خدايى. آقا! پدربزرگ دقايق بىشمارى از سحرگاهان عرفانى خود را در سجدههاى طولانى صرف آرزوى شما مىكرد. او در تنهايى ساكت و رمزآلود اجتماع عظيم جمكران، غنچههاى رخ بىمثالت را نه در خواب، بلكه در بيدارى ديد و چقدر افتخار مىكرد. اى كاش نقاش تيزبين چيرهدستى بود و مىتوانست گلستان نسترنهاى وجودت را اى شكوفه زيباى بهشتى! بر صفحه سپيد كاغذ تصوير كند. حالا سالها مىگذرد، پدربزرگ آرزوى ديدنت را همه وقت داشت و رفت و من؟ ... نمىدانم آيا چشمان بىفروغ و شمع خاموش وجودم به جمال تو روشن خواهد شد؟ آقا ما به نوازش دستان تو كه چون باد سحرگاهان بهاريست و پريشان موهاى غم و غصه را به كمندهاى زيباى آرامش مبدل مىسازد، سخت نيازمنديم. شكوفة پربار نرجس! بارش اشكهاى چشمان منتظرانت را پاسخى ده و با سبدى پر از گلهاى زيباى بهشتى جواز ورودمان را به جاويد مكان هميشة اعصار، صادر فرما! آقا! ما همه به استقبالت خواهيم آمد، نه با سبدى سرشار از نسترنها و اقاقيها و نيلوفران شاداب، بلكه با قلبهاى در دستان به قنوت ايستادهمان. آيا تو نيز قلبهاى خونين و تشنه و پرعطش ما را با گذاردن دستان لطيف و اطمينان بخشت بر دستان خشك و بيروحمان آرام خواهى نمود؟ ماهنامه موعود شماره 63 |