|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
سيدمحمدسادات اخوى
گفتم، بنشينم و برايت بنويسم ... سلام، راستى هيچ تكرارى، نوتر از سلام نيست. شايد اگر هنرمند بودم، از ذوق و تخيلم كمك مىگرفتم و تو را بهتر توصيف مىكردم؛ اما افسوس ... كه هيچ هنرى ندارم و تازه، اگر هم داشتم، به هنر خدا در آفريدن تو نمىرسيد. اصلاً هيچ مىدانى چند سال است كه در انتظار تو، غبار جادهها را به چشم مىخريم؟ ... يازده قرن! باورت مىشود؟ بعضيهايمان خسته شدند؛ اما، ما هنوز طاقت آوردهايم. ايستادهايم و نفس مىكشيم؛ هرچند سخت؛ اما سرد نشدهايم. چيزهاى زيادى ديدهايم. دوستانى را ديدهايم كه سكوت، پنجه انداخت بيخ گلويشان، و «فقط» انتظار تو را كشيدند و انتظار را به احتضار بدل كردند! و بعضى ديگر هم، انتظار را به فرياد اعتراض بدل كردند و دست آخر؛ شب سكوت، صدايشان را بريد. و باز، ما ماندهايم و تنهايى. ما ماندهايم و تنها چيزى كه براى سپردن به قدم هاي تو، در سينه حفظ كردهايم. وقتى تو بيايى (با طولانىترين شعر سپيدى كه در چشمهايت دارى)، همه باور خواهند كرد كه گل سرخ در زمستان هم خواهد روييد. و آن روز، با خال كوچكى كه روى گونهات دارى؛ نقطه پايانى در انتهاى خط انتظارمان خواهى گذاشت. و آن وقتِ «نمىدانم كى» كه بيايى، ديگر هيچ چشمى براى فهماندن مقصودش، منت هيچ قلمرو كاغذى را نخواهد كشيد. و ديگر هيچوقتِ خدا، «اميرمحمد» روى دفتر مشقش خوابش نخواهد برد و مىدانم كه تو به رويش نخواهى آورد كه چرا بعدازظهرها يكراست نمىرود خانه و چرا هر ماه، پولهاى كيف پدرش، يكهو زياد مىشوند... و آن وقتِ «نمىدانم كى» كه برسد، حتى محرّمهايمان فرق خواهد كرد. تركيبى مساوى از غم و شادى خواهد بود. و دو ستون زنجيرزنان و سينهزنانِ محلّهمان تا بىنهايت امتداد خواهد يافت و آنوقت، نوحهخوانِ دسته، سكوت را زمزمه خواهد كرد و در دست هر كدام از بچههاى محل، يك شمع خواهد بود و تن هركدامشان، يك پيراهن سپيد، با شال سبز دور گردن... و آن وقتِ «نمىدانم كى» كه بيايى، ديگر هيچ گربهاى بر سر ته مانده غذايى، با پيرزن كنار پيادهرو خيابان بلوار - كه مىگويند عاشق است - دعوايش نمىشود. و آن وقت تو، دنيا را به دلهاى كوچك خواهى داد تا يك روز، دنيا هم روى «روشنى» را ببيند و هر دلى، شعبهاى از محبت شود. و آن وقتِ «نمىدانم كى»، ديگر شيرينى فروشى سر كوچهمان، خردههاى شيرينى ديروزش را با شيرينى امروزش قاتى نخواهد كرد. و ديگر همسايهمان، شبها، يواشكى كيسه زباله اضافىاش را در خانه ما نخواهد گذاشت تا كارگران شهردارى توقع «عيدى» نكنند و مطمئن شوند كه آدم فقيرى است! و ديگر، با بودن تو، هيچ آفتابگردانى به خاطر پيدا كردن خورشيد، سرش گيج نخواهد رفت. و چادر سپيد خواهرم با گلهاى آبى و بنفش، موقع نماز، قشنگترين دشت گل بنفشة دنيا خواهد شد و تمام پنجرههاى دنيا، رو به خدا باز خواهند شد... و ماه، در نيمه هرماه، تمام نيمه تمامىاش را در ساية تو كامل خواهد كرد. ... نمىدانى چقدر دلم هوايت را كرده است... نمىدانى و البته مىدانى كه چهها كشيدهايم و چند قلة قاف را پشتسر گذاشتهايم. به تمام ضربالمثلها رسيديم و «بىتو» بودن را ضربالمثل «انتظار» كرديم. صدايمان گرفت و باز، تو را خوانديم. پاهايمان بىرمق شدند و نايستاديم و سنگمان زدند و سكوت نكرديم... و امشب كه صداى باران مىآيد، نمىدانم چرا فكر مىكنم كه تو هم در يك «جمعة بارانى» خواهى آمد؛ جمعهاى كه پرهياهوترين جمعه خواهد بود و بازارهاى عشقبازى «بارزترين» تعطيلىشان را خواهند داشت... و چقدر دلم مىخواهد كه همين جمعه بيايی... ماهنامه موعود شماره 63 |