|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
|
سهيلا سلاحي اصفهاني
پستي و بلندي, اينجا بي معني است. جزچند تپه ناچيز تا چشم كار ميكند زمين صاف است و هموار. نگاه كه ميكني وسيع دشت را ميبيني كه پاياني ندارد. خاك عظمت خود را به نمايش گذاشته و بيكرانگيِ بودنش را به ديدگان نگران پيشكش ميكند. از سرسبزي خبري نيست. طراوت و شادابي مدتي است كه نشاني اين دشت را گم كردهاند. خشك سالي همه چيز را به فرسودگي كشانده است. صحرا در حسرت آب ميسوزد و دم نميزند. آب اسباب نشاط است. جانِ كار است و پويايي. آب خودِ زندگي است. و اينك كه آسمان بخشندگي اش را دريغ كرده، نه نشاطي مانده، نه تلاش و پويايي و نه زندگي. اي كاش زمين در آن دوردستها كه به آسمان ميرسد، قسمش ميداد كه ببارد و مهرباني ابرهايش را بر شنهاي تفتيده اينجا بنماياند! اي كاش عزيزي در گوش آسمان حديث آشتي ميخواند! اي كاش كسي ميآمد كه با پادرمياني او آسمان دست از خاموشيش بردارد! اي كاش ستوده اي،آسمان را شرمنده حضور خویش ميكرد! حليمه نگاهش را از آسمان برگرفت و به اطراف خود نگريست: ...آبگيري كوچك كه سالهاست رفيق اين چند نخل كهنسال است، ...چاهي نيمهجان كه هنوز كريمانه ميزبان دستهاست، ...سي و چند خيمه كه به زحمت سر پا ماندهاند، ...و چند شتر و گاو و گوسفند؛ همة چيزي بود كه به چشم او ميآمد. با خود انديشيد: اگر فرزندي را نيابم كه دايگي او كنم... اگر نوزادي در آغوش من آرام نگيرد... اگر دهان كوچكي شير اندك مرا طلب نكند... آن وقت ناداري و تنگدستي چهره خود را سخت تر نشانمان ميدهند. امان از اين خشك سالي كه «بني سعد» را درمانده كرده است! تنها اميد حليمه به مكه بود، دلش را برداشت و راهي شد.
صداي رعد، چرتهاي عمدي را به بيداري خواند. چشمهاي نيمهباز، يك باره درخشيدند. درهاي آسمان گشوده شد و قطرههاي آرام باران كه تند و تندتر ميشدند، سپيدترين ترانههاي هستي را ارمغانه آوردند. هلهلة زنان با غريو مردان در هم آميخت. آواز شادي كودكان در صحرا بازگشت. خيمهها به نشانه شكر سرشان را بالا گرفتند. شوق صميمانه دست زندگي را فشرد. غبار تيرگي رفت و روشنايي آب جاي آن را گرفت. بوي تازگي بيابان را پر كرد. چاه زنده شد. نخلها در انديشه باروري فرو رفتند. شتران به زيادي شيرشان باليدند. سستي و خمودي بساطشان را جمع كردند. تلاش دوباره آغاز شد... .
لبخند پرفروغي بر لبهاي حليمه نشست. دلش گواهي ميداد كه اين همه به بركت حضور ميهمان كوچكي است كه به خانه او آمده و نوزاد را عاشقانه به سينه اش چسباند و سر و روي محمد(ص) را غرق بوسه كرد. ماهنامه موعود شماره 63 |