|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
|
السلام علي ربيعالانام ونضرة الاياّم نشرية موعود شمارة قبل – فروردينماه – بدون سرمقاله منتشر شد. درج توقيع شريف حضرت صاحبالزمان، عليهالسلام, به جاي سرمقاله سخن بسياري داشت. شايد ميخواستم بگويم: آن زمان كه پاي سخن «ولي» به ميان ميآيد، بايد سپر انداخت، زبان در كام كشيد و جمله گوش شد. همة حرمان و دوري، افسردگي و خزانزدگي و غيبت، حاصل زبانآوري در وقت سكوت و سكوت در وقت زبانآوري است. محصول ناتواني در سلب حيثيت از خود و ولايتناپذيري، همان كه همة داستان و ماجراي وصل و هجران، قرب و فراق و بينصيب ماندن ابنای بشر را در خود دارد. به قول شاعر: اول بنا نبود بسوزند عاشقان هجران و فراق، قضاي نامردي بود و كيفر ناسپاسي و جفا بر برگزيدهترين مردان مجتبي و مصطفاي حضرت رحمان. چه حيف كه با رجوع به نسيان، ماجراي رفته، در نزد ما بدل به خاطره ميشود، سرخويش ميگيريم و به سادگي از كنار خاطرهها ميگذريم و به كار و بار جهان مشغول ميآیيم. گويي كه هيچ اتفاقي نيفتاده و هيچ واقعهاي در جريان نيست. شايد حسب همين غفلت است كه انبوه بيدارباش و تذكار مندرج در سنت هاي هستي، عبرت هاي تاريخي، وقايع جاري و حتي كلمات و زيارات اولياءالله در ما كارگر نميافتد. ورنه، آمد و شد فصل ها و بهار و خزان طبيعت كافي بود كه بدانيم ثقل زمين كجاست و ما به كجا. ايام و آنات، به خود واگذار شده نيستند كه بهارآفرين باشند يا خزانآفرين. عرض ميكردم؛ تجربة زمستان و شب هجران بر ما نوشته نشده بود؛ براي خود رقم زديم. با رويگرداني از بهارآفرين و خورشيد حقيقت كه اينك واسپس ابر، روز و روزگار ما را نظاره ميكند و بر حال خلق عالم كه بستة ظلمند و در كمند ابليس ميگريد. كاش به همان سان كه عيد و نوروز را پاس ميداريم، در كار طبيعت نيز مينگريستيم. در لحظهلحظه و برگ برگش رازهاست كه بر صاحبان خرد و خردورزي گشوده ميشود. آن زمان كه سردي و فسردگي چون بختكي بر صحن و سراي طبيعت افتاد، تجديد عهد با اسم حي، با بهار و بهارآفرين، همة سر زندگي، شادمانگي و رويش را ديگر بار به ثمر نشاند. چنانكه، در خزان و زمستان سخت تعصب و آلودگي و جهالت، تجديد عهد با حضرت رحمة للعالمين، باران رحمت و اخلاق و حريت را سبب شد، در بهاري كه نام دلاراي محمد مصطفي-صلواتالله و سلامه عليه- را با خود داشت. هيهات كه بشر، عليرغم تجربة ميوة انس و عهد و مهر و مشاهدة گلستان معرفت و ولايت و طهارت در بازي با ابليس و خوشرقصي نفس، روي به نسيان آورد و رسم جفاكاري پيشه كرد و به تجربة خزان دوباره نشست. زمستان التقاط و نفاق و شرك را پذيرا شد و انجماد دوري و غيبت را بر خود حلال شمرد, و شد همه آنچه كه نبايد. با اين همه، ياد بهار و بهارآفرين در ميانة هستي ماند. در خاطرة شيرين گل و گياه و طبيعت. يادي كه كومهها را روشني و رهگذران كوچههاي لغزنده را استعداد ماندگاري ميداد تا شايد در وقتي ديگر، چنان آتشي افروخته شود، خورشيدي تابيدن بگيرد كه تمامي سردي و زمستان و انجماد از ميان برود. شايد به همين سبب بود كه از روي شفقت، رهيافتگان به خانه خورشيد و بهار، همگان را، سرمازدگان را دعوت به پاسداري از «ياد» و خاطرة بهار و بهارآفرين كردند و تجديد عهد دوستي و مهر با «حقيقت بهار و سرزندگي» را باعث بازگشت حيات بر فرش سرد و يخزدة روز مرگي. بهار خود، وامدار بهارآفرين هستي بود، حقيقتي كه سيطرة وَلايت و گسترة وِلايتش همه پهنة آسمان و زمين را زير نگين دارد. بهار بود و بهارآفرين اما گسست عهد فسردگي و انجماد را روزي روزان و شبان مردم ساخت. بهار ميآيد و بهارآفرين، اگر عهدي دوباره، چون موجي خزنده و گرم لايههاي برف و يخبندان را از هم بگلسد. بايد بهار را باور آورد، بهار را خواند! فصل ربيع و ماه ربيع و تجديد عهد با بهار آفريدهها بر همة خانوادة موعود مبارك باد! راستي اين شمارة موعود، همراه با جوانة «موعود» يعني «موعود نوجوان» تقديم ميشود. شايد اگر خزان كم توفيقي و كملطفي دوستانمان نبود، مجله موعود جوان روي به تعطيلي نميگذارد. حجت بر ما تمام بود اما بر ديگران ... هرگز. جوانة موعود نوجوان را بايد پاس داشت تا به برگ و بار بنشيند. حركت از ما و بركت از او. شما هم دست به كار شويد، همه بر و بچههاي خانواده كه جملگي گل هاي باغ نبوي و مهدوياند. همه مربيان و معلمان كه عاشق ماندگاري و بهار و شيفتة به بار نشستن اين جوانهاند. از شما حركت و از او بركت. عزت زياد – سردبير
ماهنامه موعود شماره 63 |