|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
|
از پس ابرها مرضيه ديبايي ساعتها ميگفتند صبح شده، مردم خميازه ميكشيدند و از پشت پنجرههاي بخار گرفته بيرون را نگاه ميكردند هنوز هوا روشن نشده بود ولي ساعتها ميگفتند صبح شده، مردم از رختخواب بيرون ميآمدند، مهتابيها و لوسترها را روشن ميكردند، بخاريها و شوفاژها را گرمتر ميكردند، پيچ راديو را ميچرخاندند: «امروز هوا تاريكه و خيلي هم سرد ولي بياين با نوشيدن يك چاي داغ، با يك لبخند، با شنيدن يك موسيقي شاد گرم بشيم، هوا رو روشن كنيم، ما ميتونيم گرما رو، روشني رو به خونههامون بياريم؛ يك چاي داغ، يك لبخند، يك موسيقي شاد...». مردم خميازه ميكشيدند، صبحانه ميخوردند و بعد به هم ميگفتند:«هوا چقدر تاريكه، چقدر سرده امروز.»!! دستهايشان را به هم ميماليدند، كاپشنها را روي پوليورهايشان ميپوشيدند، كلاهها را تا جلوي چشمهايشان پايين ميكشيدند، شال گردنها را دور گردنشان ميانداختند، دستكشها را دست ميكردند و بعد باز به هم ميگفتند: «هوا چقدر تاريكه، چقدر سرده امروز»!! ميرفتند طرف ماشينهايشان، شيشهها كيپ كيپ بود و لايهاي از يخ روي آن را پوشانده بود، درِ ماشين را باز ميكردند و مينشستند و بعد از كلي استارت زدن، راه ميافتادند، بخاري ماشين را روشن ميكردند، جاده با نور ماشينها كمي روشن ميشد، جادهاي كه سُر بود؛ چرخها با داشتن زنحير باز هم مستقيم حركت نميكرد. تنها جواني سر را بالا گرفته بود و به آسمان نگاه ميكرد، كسي به او گفت:
اتاق انتظار مرضيه ديبايي كنار در نوشته بود: «اتاق انتظار». در نيمه باز بود. رفت تو، اتاق پر بود از جمعيّت: عدهاي نشسته، عدهاي سرپا ايستاده. تلويزيون رنگي بزرگي هم، همراه با آهنگي بلند، تبليغات تجاري پخش ميكرد. رفت و گوشهاي ايستاد، جوان كناريش عينكي به چشم داشت و كتابي به دست كه مطالعهاش ميكرد. پيرمردي روي مبل نشسته بود و دانههاي تسبيح را ميچرخاند و زير لب چيزي ميگفت و گهگاه به دختر بچهاي كه اداي تبليغاتچي تلويزيون را در ميآورد و همراه با آهنگش دِلي دِلي ميكرد، لبخند ميزد. آن طرف، دو تا خانم براي هم چيزي تعريف ميكردند و هي صورتشان را زير چادر ميپوشاندند و ميخنديدند. كنارشان دختري كه انگشتهاي لاكزدة پايش از جلوي كفشهاي بندي در آمده بود به تابلوي روبرويش نگاه ميكرد و زل زده بود به جملهي درشت زير تابلو: «فرزند كمتر، زندگي بهتر». آقايي به سرعت آدامس ميجويد و با يكي از انگشتانش به دستة مبل ميزد و هي پاهايش را تكان ميداد. پسري با موهاي چرب، گوشي واكمن در گوشش بود و ميخ شده بود به آن دختر بيجوراب. زني كنار شوهرش نشسته و بچهاش را بغل زده بود، مرد بچهاش را قلقلك ميداد و به ازاي هر خندة بچه پفكي در دهانش ميگذاشت... . يكي گفت: «اون كانال بيارين فوتبال داره.» مرد كشدار: «اوفّي» گفت و سرش را انداخت پايين. شنيده بود: بهترين دكتر است، واقعاً در كارش خبره است، خيليها دوست دارند ببينندش، تا به حال نشده مريضي بيايد پيشش و خوب نشود. در ذهن، يكي يكي دردهايش را به دكتر گفت و كلي با او درد دل كرد، پاهايش درد گرفته، اما مجبور بود تحمل كند. سرش را بالا آورد. جوان كناريش هنوز داشت مطالعه ميكرد ولي بيشتريها مشغول تماشاي فوتبال بودند. كسي آمد و گفت: «دكتر امروز هم نميآيد». دو سه نفر بيرون رفتند اما خيليها
ماهنامه موعود شماره 62 |