|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
|
سيدهاشم حسيني بحراني ترجمه: ابوذر ياسري
برآمدن آرزوي زيارت حضرت محمد بن احمد ميگويد: بيست و چند بار، حج به جاي آوردم. و هر بار، خود را به پردة كعبه ميآويختم و به حطيم و حجرالأسود و مقام ابراهيم ميرفتم و دائماً مشغول دعا ميگشتم، و بيشترين دعايم، زيارت مولايم حضرت صاحبالزّمان(ع) بود. در يكي از سالها كه براي خريد مايحتاج، در مكه ماندهبودم، جواني همراه من بود كه همراه خود پنبة رنگ شده داشت. بهاي آنها را به وي پرداختم و پنبهها را از دستش گرفتم، ولي آن جوان شروع به چانهزني كرد، در حالي كه من به انتظار ايستاده بودم. ناگاه كسي ردايم را كشيد و صورتم را به سويش برگرداندم؛ مردي با هيبت را ديدم كه از تماشايش ترسيدم. به من گفت: آيا آن را نميفروشي؟ و من نتوانستم كه جواب منفي بدهم و از چشمم نهان شد و ديگر چشمم وي را نديد. و گمان بردم كه مولايم بوده باشند. روزي از روزها، در باب «صفا» نماز ميگزاردم، و به سجده رفته، چانهام را بر سينهام گذارده بودم كه فردي مرا با پاي خويش تكان داد و به من گفت: سرت را از سينهات بردار. پس همينكه چشم گشودم، همان مردي را ديدم كه از فروش پنبهها سؤال كرده بود و هيبتش سبب شد كه چشمم تار شود و از ديدگانم نهان گردد. با همان اميد و يقين برخاستم و مدتي در حج، در آن موقف، دائماً دعا ميكردم. و در آخرين سال، به همراه يمان بن فتح و محمد بن قاسم علوي و علان كليني، در پشت كعبه نشسته بوديم و گفت و گو ميكرديم كه مردي را در حال طواف ديدم و با نگاه به او اشاره كردم و خواستم به دنبالش بروم. طواف كرد تا به كنار حجر اسماعيل رسيد، در آنجا گدايي را ديد كه بر حجر ايستاده و مردم را به خداوند سوگند ميدهد كه به او كمك كنند و صدقه دهند. همين كه نگاه آن مرد به گدا افتاد، خم شد و چيزي را از روي زمين برداشت و به او داد و گذشت. من، نزديك گدا رفتم و از او دربارة چيزي كه به او داده بود پرسيدم، ولي از آگاه ساختنم، ابا كرد، به او ديناري دادم و گفتم: آنچه را در دست داري، نشانم بده. دستش را گشود و شمردم كه بيست دينار در آن بود. در قلبم يقين پيدا كردم كه آن شخص، مولايم(ع) بودهاند. به جايي كه نشسته بودم، بازگشتم و چشمم به طواف بود. همين كه آن حضرت(ع) از طواف فارغ شدند، به نزد ما آمدند. خوفي شديد از مهابت ايشان ما را فراگرفت و ديدگان همةمان تار شد، و از جاي خويش برخاستيم و ايشان نشستند. از ايشان پرسيديم كه از چه خانداني ميباشند؟ فرمودند: از عرب. عرض كردم: از كدام خاندان عرب؟ فرمودند: از بني هاشم. عرض كرديم: از كدام طايفه بنيهاشم؟ فرمودند: بر شما مخفي نخواهد ماند، إنشاءالله. آنگاه به محمد بن قاسم نظر نموده، فرمودند: اي محمد، تو برخير هستي، انشاءالله. سپس بيان داشتند: آيا ميدانيد كه زينالعابدين(ع) هنگام فراغت از نماز، در سجدة شكر، چه ميفرمود؟ عرض كرديم: خير. فرمودند: ميفرمود: اي كريم، بندة مسكين تو در آستان تو است، اي كريم، بندة فقيرت، زيارت كنندة توست، بندة ناچيزت دردرگاه توست اي كريم. آنگاه از نزد ما رفتند. و موج تفكر ما را فرا گرفت، و فردا آن حضرت(ع) را در حال طواف مشاهده كرديم و چشمانمان به سويشان خيره شد، و همين كه از طواف فراغت يافتند، به سوي ما آمدند و نشستند و به گفتوگو پرداختند، سپس فرمودند: آيا ميدانيد كه زينالعابدين(ع) در دعاي تعقيب خويش پس از نماز چه ميفرمود؟ عرض كرديم: به ما بياموزيد. فرمودند: ميفرمود(ع): خداوندا، از تو درخواست ميكنم به حق آن اسمت كه آسمان و زمين بدان برپاست، و به حق اسمت كه بدان پراكنده شده را گرد ميآوري و گرد آمده را پراكنده ميسازي، و به حق اسمي كه بدان حق و باطل را از يكديگر جدا ميسازي و به حق آن اسمي كه بدان درياها را پيمانه ميكني و ريگها را ميشماري و كوهها را وزن ميكند ميكني؛ كه انجام دهي برايم چنين و چنان. و آن حضرت(ع) روي به من نمودند. و من تا زماني كه به عرفات رسيديم و بر آن دعا مداومت داشتم. وقتي كه از عرفات به مزدلفه رفتيم و شب را آنجا مانديم، [در عالم خواب] رسول الله(ص) را زيارت كردم، به من فرمودند: آيا به حاجتت رسيدي؟ عرض كردم: كدام حاجت، اي رسول خدا؟ فرمودند: آن مرد، صاحب الامر(ع) بود؛ و آن وقت يقين پيدا كردم.1 بازگشت اموال غصب شدة امامت به حضرت جمعي از شيعيان امام هادي(ع) ميگويند، مولايمان، حضرت ابالحسن(ع) ميفرمودند: از فرزندم جعفر، كنارهگيري كنيد كه مثل او نسبت به من، مانند نمرود نسبت به نوح است كه خداوند عزوجل، راجع به او فرمود: نوح پروردگارش را نداد، داد كه اي پروردگار من، پسرم، از خاندان من بود. خداوند فرمود: «اي نوح، او از خاندان تو نيست. او عملي ناصالح است».2 همچنين امام عسكري(ع)، پس از درگذشت پدر بزرگوارشان به ما ميفرمودند: خدا را خدا را، مراقب باشيد كه برادرم، جعفر، بر سرّي از اسرار آگاهي نيابد، مثل من و او، مانند هابيل و قابيل است، كه قابيل بر آنچه خداوند از فضل خويش به هابيل بخشيده بود، حسد ورزيد و او را به قتل رسانيد. اگر زمينة قتل من براي جعفر، مهيا گردد، آن را به انجام خواهد رسانيد، ولي خداوند خواست خود را به انجام ميرساند. و تمامي مردان و زنان و خدمتكاراني كه در آن منطقة نظامي(عسكر) سكونت داشتند، وقتي كه وارد خانه ميشديم، از كارهاي جعفر بر ما شكايت ميكردند و ميگفتند: او لباس زنان را ميپوشد، و شراب مينوشد و به كساني كه در خانهاش زندگي ميكنند، درهم و لباس ميبخشد كه كارهايش را كتمان كنند، آنها نيز از او ميگيرند ولي كارهايش را پنهان نميكنند، و شيعيان پس از امام هادي(ع) او را در انزوا قرار داده و سلام دادن به او را ترك كردهاند و ميگويند: بين ما و او تقيه نيست، اگر ما با او رفت و آمد داشته باشيم، و سلام و عليك كنيم و اسم او را ببريم، مردم دربارة او به گمراهي ميافتند و مانند ما با او رفتار خواهند كرد و ما به سبب اين رفتار، اهل دوزخ خواهيم بود. جعفر (كذاب)، در شامِ روزي كه امام حسن عسكري(ع) رحلت فرمودند، بر صندوقها و تمام اموال و داراييهاي آن حضرت، مهر زد و آنها را به خانة خود برد و وقتيكه صبح شد، وارد خانه شد تا آنها را بگشايد، امّا همينكه آنها را گشود و در آن نگريست، بهجز مقدار اندكي، چيزي از آنها باقي نمانده بود، و تعدادي از غلامان و كنيزان را به باد شلاق گرفت و آنها ميگفتند: ما را نزن، به خدا ميديديم كه شتران كالاها و صندوقها را به خيابان ميبرند ولي قدرت تكلم و حركت از ما سلب شده بود تا آنكه آنها رفتند و درها آنچنان كه از پيش بود، بسته شد. و جعفر به سبب ناراحتي، با خود سخن ميگفت و بر سرش ميكوفت و او از همان اموالي كه داشت، ميخريد و ميخورد تا آنكه جز قوت روزش، چيزي برايش باقي نماند، و او بيست و چهار نفر عائله از دختر و پسر و زن و خدم و حشم و غلام داشت. چنان فقر به او روي آورد كه جدّه (جدّة امام عسكري(ع)) دستور داد كه از اموالش براي او، آرد و گوشت و جو و علوفه براي چهارپايانش و لباس براي فرزندان و مادرانشان و غلامان و خدمتكاران او پرداخت گردد و براي او مسائل و مشكلاتي بيش از آنچه توصيف كرديم، پيش آمد.3 كلام حكمتآميز حضرت در گهواره ابو نصر طريف ميگويد: بر حضرت صاحبالزّمان(ع) [در حالي كه كودكي داخل گهواره بودند.] وارد شدم، فرمود: برايم صندل سرخ بياور. برايشان آوردم، سپس فرمودند: آيا مرا ميشناسي؟ عرض كردم: آري؛ فرمودند: من كيستم؟ عرض كردم: شما سرورم و فرزند سرورم هستيد. فرمودند: در اينباره نپرسيدم. طريف ميگويد، عرض نمودم: فدايتان گردم، برايم بيان نماييد و فرمودند: أنا خاتم الأوصياء و بى يدفع الله عزّوجلّ البلاء عن أهلى و شيعتى. من خاتمالأوصياء هستم و خداي تعالي، به واسطه من، بلا را از خاندان و شيعيانم برطرف ميكند.4 ارجاع مال شخصي از سوي حضرت گروهي از علماي شيعه روايت كردهاند كه غلامي [متعلق به امام زمان(ع)] را نزد ابوعبدالله بن جنيد، در واسط، فرستادند و به او گفتند، كه آنرا بفروشد. وي، او را فروخت و بهاي آنرا گرفت و چون آنرا به ترازو گذاشت، هيجده قيراط و يك حبّه، كم بود؛ از مال خود هيجده قيراط و يك حبّه وزن كرد و بدان افزود و فرستاد. امام(ع) يك دينار از آن مال را كه وزن آن هيجده قيراط و يك حبّه بود، برگردانيدند.5
پينوشتها: 1. الطبري (الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامة، ص 294. 2. سورة هود(11)، آية 46. 3. الطبري، همان، ص 294. 4. الراوندي، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 466، ح 3. 5. شيخ صدوق، كمالالدين و تمام النعمة، ج 2، باب 45، ح 7. با استفاده از ترجمة منصور پهلوان.
ماهنامه موعود شماره 58 |