spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
تشرف حاج علي بغدادي به محضر نوراني حضرت ولي‌عصر(ع) چاپ پست الكترونيكي
۱۴ تير ۱۳۸۵

 حاج علي بغدادي مي‌گويد:
هشتاد تومان سهم امام(ع) به ذمه‌ام آمد، به نجف اشرف رفتم و بيست تومان آن‌را به جناب شيخ مرتضي انصاري (ره) و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسين كاظمي و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسن شروقي دادم و بيست تومان هم به ذمه‌ام باقي ماند و قصد داشتم درمراجعت، آنها را به جناب شيخ محمد حسن كاظميني آل ياسين، پرداخت كنم.
وقتي به بغداد برگشتم، دوست داشتم در اداي آنچه به ذمه‌ام باقي مانده بود، عجله كنم. روز پنجشنبه به زيارت ائمةكاظمين(ع) مشرف شدم. پس از زيارت، خدمت جناب شيخ رسيدم و مقداري از آن بيست تومان را دادم و وعده كردم كه باقي را بعد از فروش بعضي از اجناس به تدريج طبق حوالة ايشان پرداخت كنم و عصر آن روز تصميم به مراجعت گرفتم.
جناب شيخ از من خواست بمانم، عرض كردم: بايد مزد كارگرهاي كارگاه شعربافي‌ام را بدهم، (كارگاه بافندگي مو كه سابقاً مرسوم بود و مصارفي داشت) چون برنامة من اين بود كه مزد هفته را شب جمعه مي‌دادم، لذا از كاظمين به طرف بغداد برگشتم. وقتي تقريباً‌ ثلث راه را طي كردم، سيد جليلي را ديدم كه از طرف بغداد رو به من مي‌آيند. همين كه نزديك شدم، سلام كردم و ايشان دست‌هاي خود را براي مصافحه و معانقه باز نمودند و فرمودند:
 اهلاً و سهلاً.
و مرا در بغل گرفتند. معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بوسيديم. ايشان عمامة سبز روشني بر سر داشتند و بر رخسار مباركشان خال سياه بزرگي بود. ايستادند و فرمودند: علي! خير است، به كجا مي‌روي؟
گفتم: امامان كاظمين(ع) را زيارت كردم و به بغداد بر مي‌گردم. فرمودند:
 امشب شب جمعه است، برگرد.
 گفتم: سيدي! نمي‌توانم. فرمودند:
 چرا، مي‌تواني. برگرد تا براي تو شهادت دهم كه از مواليان جدم اميرالمؤمنين(ع) و از دوستان مايي و شيخ نيز شهادت مي‌دهد، زيرا خداي تعالي امر فرموده كه دو شاهد بگيريد.
اين مطلب، اشاره به چيزي بود كه در ذهن داشتم، و مي‌خواستم از جناب شيخ خواهش كنم نوشته‌اي به من بدهد مبني بر اينكه من از مواليان اهل بيتم و آن‌را در كفن خود بگذارم. گفتم: از كجا اين موضوع را مي‌دانيد و چطور شهادت مي‌دهيد؟ فرمودند:
 كسي كه حقش را به او مي‌رسانند، چطور آن رساننده را نشناسد؟
 گفتم: چه حقي؟ فرمودند:
 آن چيزي كه به وكيل من رساندي.
 گفتم: وكيل شما كيست؟ فرمودند: «شيخ محمد حسن.» گفتم: ايشان وكيل شماست؟ فرمودند: «بله وكيل من است.»
حاج علي بغدادي مي‌گويد، به ذهنم خطور كرد از كجا اين سيد جليل مرا به اسم خواند، با آن‌كه من ايشان را نمي‌شناسم؟ بعد با خود گفتم، شايد ايشان مرا مي‌شناسد و من ايشان را فراموش كرده‌ام. باز با خود گفتم، لابد اين سيد سهم سادات مي‌خواهد ‌اما من دوست دارم از سهم امام(ع) مبلغي به او بدهم لذا گفتم، مولاي من! نزد من از حق شما (سهم سادات) چيزي مانده بود، دربارة آن به جناب شيخ محمد حسن رجوع كردم، به خاطر آن‌كه حقتان را به او ادا كرده باشم. ايشان در چهرة من تبسمي نمودند و فرمودند:
آري، بخشي از حق ما را به وكلايمان در نجف اشرف رساندي.
گفتم: آيا آنچه ادا كردم، قبول شده است؟ فرمودند: «آري.» در خاطرم گذشت كه اين سيد منظورش آن است كه علماي اعلام در گرفتن حقوق سادات وكيلند و مرا غفلت گرفته بود. آنگاه فرمودند:
برگرد و جدم را زيارت كن.
من هم برگشتم در حالي كه دست راست ايشان در دست چپ من بود. همين كه به راه افتاديم، ديدم در طرف راست ما، نهر آب سفيد و صافي جاري است و درختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غيره، با آنكه فصل آنها نبود، بالاي سر ما سايه انداخته‌اند! عرض كردم كه اين نهر و درخت‌ها چيست؟ فرمودند:
هر كس از مواليان، كه ما و جدمان را زيارت كند، اينها با اوست.
گفتم: مي‌خواهم سؤال كنم. فرمودند: «بپرس.»
گفتم: مرحوم شيخ عبدالرزاق، مردي مدرس بود. روزي نزد او رفتم و شنيدم كه مي‌گفت: كسي كه در طول عمر خود، روزها روزه باشد و شب‌ها را در عبادت به‌سر برد و چهل حج و چهل عمره بجا آورد و ميان صفا و مروه بميرد، اما از مواليان و دوستان اميرالمؤمنين(ع) نباشد، براي او فايده ندارد. نظرتان چيست؟ فرمودند:
آري والله، دست او خالي است.
سپس از حال يكي از خويشان خود پرسيدم كه آيا او از مواليان اميرالمؤمنين(ع) است. فرمودند:
آري او و هر كه متعلق به تو است، موالي اميرالمؤمنين(ع) است.
 عرض كردم: سيدنا! مسئله‌اي دارم. فرمودند: «بپرس.»
گفتم: روضه‌خوان‌هاي امام حسين(ع) مي‌خوانند كه سليمان اعمَش، نزد شخصي آمد و از زيارت حضرت سيد الشهدا(ع) پرسيد، آن شخص گفت: بدعت است. شب، آن شخص در عالم رؤيا هودجي را ميان زمين و آسمان ديد، سؤال كرد: در آن هودج كيست؟ گفتند: فاطمه زهرا و خديجه كبري(س). گفت: به كجا مي‌روند؟ گفتند، براي زيارت امام حسين(ع) در امشب -كه شب جمعه است- مي‌روند. همچنين ديد كه رقعه‌هايي از هودج مي‌ريزد و در آنها نوشته است:
أمانٌ من النّار لزوّار الحسين في ليلة الجمعة، أمانٌ من النّار يوم‌القيامة.
 اين برگ اماني است در روز قيامت براي زوار امام حسين(ع) در شب‌هاي جمعه.
 حال آيا اين حديث  صحيح است؟ فرمودند:
آري، راست و درست است.
گفتم: سيدنا، صحيح است كه مي‌گويند،‌ هر كس امام حسين(ع) را در شب جمعه زيارت كند، اين برگِ امان از آتش است؟ فرمودند: «آري والله.» و اشك از چشمانشان جاري شد و گريستند.
گفتم: سيدنا، مسألةٌ. فرمودند: «بپرس.» عرض كردم: سال 1269، حضرت رضا(ع)‌ را زيارت كرديم. در درّود (از بخش‌هاي خراسان) يكي از عرب‌هاي شروقيه را كه از باديه‌نشينان طرف شرق نجف‌اشرف هستند، ملاقات كرده و او را ضيافت نموديم و از او پرسيديم: ولايت حضرت رضا(ع) چطور است؟ گفت: بهشت است. امروز پانزده روزاست كه من از مال مولاي خود، حضرت علي‌بن موسي‌الرضا(ع) خورده‌ام، بنابراين مگر منكر و نكير مي‌توانند در قبر، نزد من بيايند؟ گوشت و خون من از غذاي آن حضرت، در ميهمان‌خانه روييده است. آيا اين صحيح است؟ يعني حضرت علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) مي‌آيند و او را از گردنه خلاص مي‌كنند؟ فرمودند:
آري، جدم ضامن است.
گفتم: سيدنا! مسئلة كوچكي است مي‌خواهم بپرسم. فرمودند: «بپرس.» گفتم: آيا زيارت حضرت رضا(ع) از من قبول است؟ فرمودند: «ان‌شاءالله قبول است.» عرض كردم: سيدنا! مسألةٌ. فرمودند: «بسم‌الله!» عرض كردم: حاجي محمد حسين بزازباشي، پسر مرحوم حاج احمد، آيا زيارتش قبول است؟ ايشان با من در سفر مشهد رفيق و شريك در مخارج راه بود؛ فرمود: «عبد صالح زيارتش قبول است.»
گفتم: سيدنا! مسأله اي دارم. فرمودند: «بسم‌الله.» گفتم: فلاني كه از اهل بغداد و همسفر ما بود، زيارتش قبول است؟ ايشان ساكت شدند، گفتم: سيدنا! مسأله اي دارم، فرمودند: «بسم‌الله.» عرض كردم: اين سؤال مرا شنيديد يا نه؛ آيا زيارت او قبول است؟ باز جوابي ندادند.
حاج علي نقل كرد كه ايشان چند نفر از ثروتمندان بغداد بودند كه در اين سفر پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را كشته بود.
در اين‌جا به موضعي كه جادة وسيعي داشت، رسيديم. دو طرف آن باغ و اين مسير، روبه‌روي كاظمين است. قسمتي از اين جاده كه به باغ‌ها متصل است و در طرف راست قرار دارد، مربوط به بعضي از ايتام و سادات بود كه حكومت به زور از آنان گرفته بود و در جاده داخل كرده بود، لذا اهل تقوا و ورع كه ساكن بغداد و كاظمين بودند هميشه از راه رفتن در آن قطعه زمين كناره مي‌گرفتند، اما ديدم اين سيد بزرگوار در آن قطعه راه مي‌روند.
گفتم: مولاي من! اين محل مال بعضي از ايتام سادات است و تصرف در آن جايز نيست. فرمودند:
اين موضع مال جدم اميرالمؤمنين(ع) و ذرية او و اولاد ماست، لذا براي مواليان و دوستان ما تصرف در آن حلال است.
نزديك آن قطعه در طرف راست باغي است مال شخصي كه او را حاجي ميرزا هادي مي‌گفتند و از ثروتمندان معروف عجم و در بغداد ساكن بود. گفتم: سيدنا راست است كه مي‌گويند: زمين باغ حاج ميرزا هادي، مال موسي‌بن‌جعفر(ع) است؟ فرمودند: «چه كار داري!» و از جواب خودداري نمودند.
در اين هنگام به جوي آبي كه از رود دجله به مزارع و باغ‌هاي آن حدود كشيده‌اند، اين نهر از جاده مي‌گذرد و از آنجا جاده، دو راه به سمت شهر مي‌شود؛ يكي راه سلطاني است و ديگري راه سادات. آن جناب به راه سادات ميل نمودند. گفتم: بيا از اين راه (راه سلطاني) برويم، فرمودند: «نه، از همين راه خودمان مي‌رويم.» آمديم و چند قدمي نرفته بوديم كه خود را در صحن مقدس نزد كفشداري ديديم در حالي‌كه هيچ كوچه و بازاري مشاهده نشد. از طرف «باب‌المراد» كه سمت مشرق و به طرف پايين پا است، داخل ايوان شديم. ايشان در رواق مطهر معطل نشدند و اذن دخول نخواندند و وارد شدند و كنار در حرم ايستادند و به من فرمودند: «زيارت بخوان.» عرض كردم: من سواد ندارم، فرمودند: «من براي تو بخوانم؟» عرض كردم: آري. فرمودند:
أ أدخل يا الله؟ السّلام عليك يا رسول الله، السّلام عليك يا اميرالمؤمنين... .
و همچنان سلام بر همة ائمه(ع) نمودند، تا به حضرت امام عسكري(ع) رسيدند و فرمودند:
آيا امام زمان خود را مي‌شناسي؟
 عرض كردم: چرا نشناسم؟ فرمودند:
 بر امام زمانت سلام كن.
عرضه داشتم: السّلام عليك يا حجّةالله يا صاحب‌الزّمان يا‌بن‌الحسن. تبسم نمودند و فرمودند:
و عليك السّلام و رحمة الله و بركاته.
داخل حرم مطهر شديم و به ضريح مقدس چسبيديم و آن‌رابوسيديم. بعد به من فرمودند:‌ «زيارت را بخوان.» دوباره گفتم: من سواد ندارم. فرمودند: «برايت زيارت بخوانم؟» عرض كردم: آري. فرمودند:
كدام زيارت را مي‌خواني؟
گفتم: هر زيارتي را كه افضل است، برايم بخوانيد. ايشان فرمودند:
زيارت امين‌الله افضل است.
و بعد به خواندن مشغول شدند و فرمودند: السّلام‌عليكما يا أميني الله في أرضه و حجّتيه علي عباده تا آخر. در همين وقت، چراغ‌هاي حرم را روشن كردند، ديدم شمع‌ها روشن است ولي حرم مطهر به نور ديگري مانند نور آفتاب روشن و منور است، به طوري كه شمع‌ها مثل چراغي بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ متوجه نمي‌شدم.
وقتي زيارت تمام شد، از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرف شرقي ايستادند و فرمودند:
آيا جدم حسين(ع) را زيارت مي‌كني؟
عرض كردم: آري زيارت مي‌كنم، شب جمعه است. «زيارت وارث» را خواندند و در همين وقت مؤذن‌ها از اذان فارغ شدند. ايشان به من فرمودند:
به جماعت ملحق شو و نماز بخوان.
 بعد هم به حرم مطهر كه جماعت در آنجا منعقد بود، تشريف آوردند و خود فرادا در طرف راست امام جماعت و به رديف او ايستادند، من وارد صف اول شدم و مكاني پيدا كردم.
بعد از نماز، آن سيد بزرگوار را نديدم، از مسجد بيرون آمدم و در حرم جستجو كردم  اما باز او را نديدم. قصد داشتم ايشان را ملاقات كنم، چند قراني پول بدهم و شب ايشان را نزد خود نگه دارم كه ميهمان من باشند. ناگاه به خاطرم آمد كه اين سيد بزرگوار كه بودند؟ و آيات و معجزات گذشته را متوجه شدم، از جمله اين كه من دستور ايشان را در مراجعت به كاظمين اطاعت كردم با آن‌كه در بغداد كار مهمي داشتم. و اين كه مرا به اسم صدا زدند، با آن‌كه او را تا به حال نديده بودم. و اين كه مي‌گفت: مواليان ما. و اين كه مي‌فرمود: من شهادت مي‌دهم. و همچنين ديدن نهر جاري و درختان ميوه‌دار در غير فصل خود و غير اينها. (كه تماماً گذشت) و اين مسائل باعث شد من يقين كنم كه ايشان بقيةالله ارواحنافداه است. مخصوصاً در قسمت اذن دخول و پرسيدن اينكه آيا امام زمان خود را مي‌شناسي. يعني وقتي كه گفتم: مي‌شناسم، فرمودند: سلام كن، چون سلام كردم، تبسم كردند و جواب دادند. به كفشداري آمدم و از حال آن حضرت سؤال كردم. كفشدار گفت: ايشان بيرون رفتند. بعد پرسيد آن سيد رفيق تو بود؟ گفتم: بلي.
بعد از اين اتفاق به خانة ميهماندار خود آمدم و شب را در آنجا به سر بردم. صبح كه شد، نزد جناب شيخ محمد حسن كاظميني آل ياسين رفتم و آنچه را ديده بودم نقل كردم. ايشان دست خود را بر دهان گذاشته و مرا از اظهار اين قصه و افشاي اين سر نهي نمود و فرمود: خداوند تو را موفق كند. به همين جهت، من آن را مخفي مي‌داشتم، به احدي اظهار ننمودم تا آنكه يك ماه از اين قضيه گذشت. روزي در حرم مطهر، سيد جليلي را ديدم كه نزد من آمد و پرسيد: چه ديده‌اي؟ گفتم: چيزي نديده‌ام. باز سؤالش را تكرار كرد. اما من به شدت انكار نمودم. او هم ناگهان از نظر ناپديد شد.1

پي‌نوشت:
1. عنايات حضرت مهدي(ع) به علما و طلاب، ص101.

ماهنامه موعود شماره 61 

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.