spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
معجزات امام زمان(ع)-5 چاپ پست الكترونيكي
۱۴ تير ۱۳۸۵

سيد هاشم حسيني بحراني

مترجم: ابوذر ياسري
 

  ورود امام (ع) به خانه و عدم رؤيت
يعقوب بن منقوش مي‌گويد: بر حضرت امام حسن عسكري(ع) وارد شدم در حالي كه بر سكويي در سرا نشسته بودند و در سمت راستشان اتاقي بود كه پرده‌هاي آن آويخته بود، عرض كردم: سرورم، صاحب‌الامر كيست؟ فرمودند:
پرده را بردار.1
پرده را بالا زدم و پسر بچه‌اي، به قامت پنج وجب، كه حدود هشت يا ده سال داشت، با پيشاني درخشان و رويي سپيد و چشماني درافشان و كف ستبر و دو زانوي برگشته و خالي بر گونه راست و و گيسواني بر سر بيرون آمد و بر زانوي پدرش ابومحمد(ع) نشست، آنگاه امام(ع) به من فرمودند:
اين صاحب شماست.2
سپس صاحب‌الامر برخاستند و امام به ايشان فرمودند:
پسرم، تا وقت معلوم داخل شو.3
آنگاه آن حضرت(ع) داخل خانه شدند و من به ايشان مي‌نگريستم سپس به من فرمودند:
يعقوب به داخل خانه برو.4
داخل خانه شدم ولي كسي را آنجا نديدم.5

اقامة نماز توسط امام(ع) و خبر دادن از درون هميان
ابوالاديان مي‌گويد، من خدمتكار امام عسكري(ع) بودم و نامه‌هاي آن حضرت را به شهرها مي‌بردم و در آن بيماري كه منجر به شهادت ايشان شد، نامه‌هايي نوشتند و به من فرمودند:
آنها را به مدائن برسان. تو چهارده روز، اينجا نخواهي بود و روز پانزدهم كه وارد سامرا شوي، از سراي من صداي واويلا خواهي شنيد و مرا در مغتسل خواهي يافت.6
عرضه داشتم:
سرورم، وقتي كه اين امر واقع شود، امام و جانشين پس از شما چه كسي خواهد بود؟ آن حضرت(ع) فرمودند:
هر كس پاسخ نامه‌هاي مرا از تو مطالبه كند، او قائم پس از من خواهد بود.7
عرض كردم: ديگر چه؟
فرمودند:
كسي كه بر من اقامة نماز كند، او قائم پس از من خواهد بود.8
عرض كردم: ديگر چه؟
فرمودند:
كسي كه خبر دهد در آن هميان چيست او قائم پس از من خواهد بود.9
و هيبتشان مانع آن شد كه بپرسم در آن هميان چيست؟
نامه‌ها را به مدائن بردم و جواب آنها را بازگرفتم و همان طور كه فرموده بودند روز پانزدهم وارد سامرا شدم، و به ناگاه بانگ شيون را از منزل امام(ع) شنيدم و آن حضرت را بر مغتسل يافتم و برادرشان جعفر بن علي را داخل منزل ديدم كه شيعيان، وي را بر مرگ برادر، تسليت و بر امامت تبريك مي‌گفتند؛ پس با خود گفتم: اگر اين شخص امام است كه امامت باطل خواهد بود، زيرا مي‌دانستم كه او شراب مي‌نوشد و درون كاخ، قمار مي‌كند و تار مي‌زند. پيش رفتم و تبريك و تسليت گفتم، ولي او چيزي از من نپرسيد. سپس «عقيد» يكي از خدمتكاران، بيرون آمد و گفت: سرورم، برادرت كفن شده است، برخيز و بر وي نماز گزار. جعفر داخل شد و برخي از شيعيان مانند «سمان» و «حسن‌بن علي» -كه به دست معتصم به شهادت رسيد و معروف به «سلمه»  بود ـ در اطراف وي بودند.
همين كه وارد منزل شديم، امام عسكري(ع) را كفن شده در تابوت ديدم و جعفر پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد، اما چون خواست تكبير بگويد، كودكي گندمگون با گيسواني مجعد و دندان‌هايي پيوسته، بيرون آمد و رداي جعفر را گرفت و گفت:
اي عمو! كنار برو كه من بر نماز گزاردن بر پدرم سزاوارترم.10
جعفر با چهره‌اي رنگ پريده و زرد، عقب رفت. آن كودك، پيش آمد و بر امام(ع) نماز گزارد و آن حضرت كنار آرامگاه پدرشان به خاك سپرده شدند؛ سپس به من فرمود:
اي بصري، جواب آن نامه‌هايي را كه همراه توست بياور.11
آنها را به او دادم و با خود گفتم اين دو نشانه، باقي مي‌ماند هميان. سپس نزد جعفر رفتم و در حالي كه آه مي‌كشيد«حاجز وشا» به او گفت: سرورم، آن كودك كيست تا او را به دربار معرفي كنيم، جعفر گفت: به خدا سوگند، نه هرگز او را ديده‌ام و نه مي‌شناسم.
ما نشسته بوديم كه گروهي از اهالي قم آمدند و از حال امام عسكري(ع) پرسش كردند و فهميدند كه درگذشته‌اند آنگاه پرسيدند: به چه كسي بايد تسليت بگوييم؟ مردم به جعفر اشاره كردند. پس آنان بر او سلام كردند و تسليت و تبريك دادند، و گفتند: همراه ما نامه‌ها و اموالي است، بگو آن نامه‌ها متعلق به چه كساني است، و اموال چقدر است؟جعفر در حالي كه جامه‌هايش را مي‌تكاند، برخاست و گفت: آيا از ما علم غيب مي‌خواهيد؟
راوي مي‌گويد، خادمي از خانه بيرون آمد و گفت: نامه‌هاي فلاني و فلاني و همياني با هزار دينار، كه نقش ده دينار آن محو شده همراه شماست. آنها نامه‌ها و اموال را به او دادند و گفتند: آنكه تو را براي گرفتن اينها فرستاده همو امام مي باشد. جعفر نزد معتمد عباسي رفت و ماجراي آن كودك را گزارش داد، و خليفه مأموران خود را فرستاد و «صقيل» (نرجس خاتون) را گرفتند و از وي مطالبة آن كودك را كردند؛ صقيل منكر شد و مدعي شد كه باردار است تا به اين وسيله كودك را از نظر آنها مخفي سازد. او را به «ابن الشوارب» قاضي سپردند و به دليل مرگ ناگهاني «عبيد‌الله بن يحيي بن خاقان» و نيز شورش «صاحب زنج» در بصره، از او غافل شدند و او توانست از دست آنها بگريزد.12

شكست كيد فرستادگان خليفه و رعب آنان
رشيق صاحب مادراي مي‌گويد: معتضد عباسي شخصي را به سوي ما، كه سه نفر بوديم، فرستاد و به ما فرمان داد كه هر يك از ما بر اسبي نشسته و اسبي ديگر را همراه خود ببريم، و به آرامي خارج شويم و چيزي غير از قاليچه‌اي كه بر زين اسب مي‌گذاريم، همراهمان نباشد و به ما گفت به سامرا برويد و محله و خانه‌اي را براي ما مشخص كرد و گفت: وقتي داخل خانه شديد، بر در آن خادمي سياه را خواهيد يافت، پس به داخل خانه هجوم بريد و هر كس را ديديد سرش را برايم بياوريد.
وارد سامرا شديم و آنجا را مطابق آنچه توصيف كرده بود، يافتيم. در دالان خانه، خادمي سياه، مشغول بافتن چيزي كه در دست داشت، بود؛ من از او راجع به خانه و اين كه چه كسي در آن است پرسيدم. اما به خدا، توجهي به ما نكرد و به حضور ما اهميتي نداد، سپس همان طور كه مأموريت داشتيم، به داخل خانه هجوم برديم، و خانه‌اي را مانند كاخ يافتيم كه مقابل آن، پرده‌اي آويخته بود و من مجلل‌تر از آن را نديده بودم. گويا در آن وقت كسي درون خانه نبود. پرده را كنار زديم، خانه‌اي بزرگ بود كه گويا دريايي در وسط آن قرار داشت و در دورترين نقطة خانه حصيري بود كه دانستيم بر روي آب قرار دارد و بر روي آن مردي با نيكوترين منظر در حال نماز گزاردن بود، كه به ما و هيچ يك از وسايلمان، توجهي نكرد.
احمد بن عبدالله جلو رفت تا پاي به درون خانه بگذارد، اما به درون آب افتاد و شروع به دست و پا زدن كرد تا آنكه دستم را به سويش دراز كردم و او را نجات دادم، و از هوش رفت و ساعتي چنان بود. پس از او همراه ديگر من آن عمل را تكرار كرد و مثل همان بلا به سر او در آمد و من مبهوت شدم.
به صاحب خانه گفتم: از خداوند و از شما عذر مي‌خواهم، به خدا سوگند ندانستم كه چه خبر است و من به سوي چه كسي آمده‌ام و به سوي خدا توبه مي‌كنم، و او به چيزي از آنچه گفتم، توجهي نكرد و ما بازگشتيم؛ در حالي كه معتضد در انتظارمان بود و به نگهبانان دستور داده بود كه هر وقت رسيديم، وارد شويم.
پاسي از شب گذشته، بر او وارد شديم. از ما راجع به آن موضوع سؤال كرد و آنچه را مشاهده كرده بوديم به او بازگفتيم، پس گفت: واي بر شما، آيا با كسي قبل از من، برخورد كرديد؟ گفتيم: نه. سوگند محكمي ياد كرد كه اگر خبر اين ماجرا [خارج از جمع ما] منتشر شود، گردن‌هايمان را بزند. و ما جرئت بيان آن را تا پس از مرگ وي نداشتيم.13

ريگ‌هايي كه به عنايت امام(ع) طلا شد
شخصي از اهل مدائن مي‌گويد: به همراه رفيقم به حج رفته بودم، چون به موقف عرفات رسيديم، جواني را ديدم كه نشسته، لنگ و روپوشي در بر و نعلين زردي به پا دارد. لنگ و روپوش او به نظر من 150 دينار ارزش داشت، و اثر سفر در او نبود. گدايي نزد ما آمد، و ما او را رد كرديم، سپس نزد آن جوان رفت و درخواست كرد، جوان چيزي از زمين برداشت و به او داد. گدا او را دعا كرد، سپس جوان برخاست و از نظر ما پنهان شد.
ما نزد آن گدا رفتيم و به او گفتيم، او به تو چه عطا كرد؟گدا ريگ طلايي دندانه‌داري را نشان داد كه قريب به بيست مثقال بود. من به رفيقم گفتم: آن حضرت مولاي ما بود ولي ما ندانستيم، آنگاه به جستجويش برخاستيم و تمام موقف را گردش كرديم ولي ردّي از امام(ع) به دست نياورديم. آنگاه از گروهي كه  اهل مكه و مدينه بودند، راجع به ايشان پرسيديم، گفتند: جواني است علوي كه هر سال پياده به حج مي‌آيد.14

فائز گشتن غانم هندي پس از شيعه شدن به لقاي امام(ع)
ابوسعيد غانم هندي مي‌گويد: من در يكي از شهرهاي هندوستان كه به «كشمير داخله» معروف است ساكن بودم و رفقايي داشتم كه كرسي‌نشين دست راست سلطان بودند. آنها 40 مرد بودند و همگي چهار كتاب معروف: تورات، انجيل، زبور و صحف را مطالعه مي‌كردند. من و آنها بين مردم قضاوت مي‌كرديم و مسائل دينيشان را به آنها تعليم، و راجع به حلال و حرامشان فتوي مي‌داديم و خود سلطان و مردم ديگر، در اين امور به ما روي مي‌آوردند. روزي، نام رسول خدا را مطرح كرديم و گفتيم: ما از وضع اين پيامبر كه نامش در كتاب هايمان آمده است اطلاعي نداريم، و لازم است در اين باره جستجو كنيم و به دنبالش برويم. همگي رأي دادند و توافق كردند كه من خارج شوم و در جستجوي اين امر باشم، لذا از كشمير بيرون آمدم و پول بسياري همراه داشتم. 12 ماه راه رفتم تا نزديك كابل رسيدم. مردمي ترك، راه را بر من گرفتند و پولم را ردند و جراحات سختي به من وارد ساخته، مرا به شهر كابل بردند. سلطان آنجا چون گزارش مرا شنيد، مرا به شهر بلخ فرستاد و سلطان بلخ در آن زمان، «داود بن عباس بن ابي اسود» بود. دربارة من به او خبر دادند كه من از هندوستان، به جستجوي دين، بيرون آمده و زبان فارسي را آموخته‌ام و با فقها و متكلمين مباحثه كرده‌ام.
داود ابن عباس به دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار كرد و دانشمندان را گرد آورد تا با من مباحثه كنند. من به آنها گفتم: من از شهر خود خارج شده، و در جستجوي پيغمبري مي‌باشم كه نامش را در كتاب‌ها ديده‌ام. گفتند: او كيست و نامش چيست؟ گفتم: محمد[ص] است. گفتند: او پيغمبر ماست كه تو در جستجويش هستي، سپس شريعت او را از آنها پرسيدم و آنها مرا آگاه ساختند.
به آنها گفتم: من مي‌دانم كه محمد[ص]، پيغمبر است ولي نمي‌دانم آيا او همان كسي است كه شما معرفيش مي‌كنيد يا نه؟ شما محل او را به من نشان دهيد تا نزدش بروم و از نشانه‌ها و دلايلي كه مي‌دانم بپرسم، اگر همان كس بود كه او را مي‌جويم، به او ايمان مي‌آورم. گفتند: آن حضرت(ص) رحلت فرموده است. گفتم: جانشين وي و وصي او كيست؟ گفتند: ابوبكر است. گفتم: اين كنيه او است، نامش را بگوييد، گفتند: «عبدالله بن عثمان» و او را به قريش منسوب ساختند. گفتم: نسب پيغمبر خود محمد را برايم بگوييد. آنها نسب او را گفتند، گفتم: اين شخص، آن كسي كه من مي‌جويم نيست. كسي كه من در طلبش هستم، جانشين او، برادر ديني و پسرعموي نسبي او و شوهر دختر او و پدر فرزندان (نوادگان) اوست، و آن پيغمبر را در روي زمين، نسلي جز فرزندان مردي كه خليفة اوست، نمي‌باشد، ناگاه همه بر من تاختند و گفتند: اي امير، اين مرد از شرك بيرون آمده و به سوي كفر رفته و خون او حلال است.
من به آنها گفتم: اي مردم، من براي خود ديني دارم كه به آن گرويده‌ام و تا محكم‌تر از آن را نيابم، از آن دست برندارم، من اوصاف اين مرد را در كتاب‌هايي كه خدا بر پيغمبرانش نازل كرده، ديده‌ام و از كشور هندوستان و عزتي كه در آنجا داشتم، براي جستجوي او بيرون آمده‌ام، و چون از پيغمبري كه شما برايم تعريف نموديد، تجسس كردم ديدم او آن پيامبري كه در كتاب‌ها معرفي كرده‌اند نيست، از من دست برداريد.
حاكم نزد مردي فرستاد كه نامش «حسين بن اشكيب» بود و او را حاضر كردند، آنگاه گفت: با اين مرد هندي مباحثه كن. حسين گفت: خدا اصلاحت كند. در اين مجلس فقها و دانشمنداني هستند كه براي مباحثه با او از من داناتر و بيناترند، گفت: هر چه من مي‌گويم بپذير، با او در خلوت مباحثه كن و به او مهرباني نما.
پس از آنكه با حسين بن شكيب مباحثه كردم گفت: كسي را كه تو در جستجويش هستي همان پيغمبري است كه اينها معرفي كردند، ولي موضوع جانشين چنان كه اينها گفته‌اند، نيست. اين پيغمبر نامش «محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب» است و وصي و جانشين او «علي بن ابيطالب بن عبدالمطلب» شوهر فاطمه ـ دختر محمد ـ و پدر حسن و حسين، نوادگان محمد(ع) مي‌باشد.
غانم مي‌گويد: من گفتم: الله اكبر، اين همان كسي است كه من در جستجويش هستم. سپس به سوي داود بن عباس بازگشتم و گفتم: اي امير، آنچه را مي‌جستم پيدا كردم. و من گواهي مي‌دهم كه معبودي جز خدا نيست و محمد[ص] رسول اوست. او با من خوشرفتاري و احسان كرد و به حسين گفت: از او دلجويي كن.
من به سوي او رفتم و با او انس گرفتم، او نيز نماز و روزه و فرايضي را كه مورد نيازم بود، به من تعليم نمود. به او گفتم: ما در كتاب‌هاي خود مي‌خوانيم كه محمد[ص] آخرين پيامبر بوده و پس از او پيامبري نمي‌آيد و امر رهبري بعد از او با وصي و وارث و جانشين بعد از اوست، سپس با وصي پس ازوصي ديگر،  و فرمان خدا همواره در نسل ايشان جاري است تا دنيا تمام شود. پس وصي محمد كيست؟ گفت: حسن و بعد از او حسين، فرزندان محمد[ص] اند، آنگاه امر وصيت را كشيد تا به صاحب‌الزمان(ع) رسيد، سپس مرا از غيبت امام و ستم‌هاي بني عباس آگاه ساخت. از آن هنگام، من مقصودي جز جستجوي صاحب‌الزمان(ع)  نداشته‌ام.
عامري مي‌گويد: غانم سپس به قم آمد و در سال 264 قمري از همراهان اصحاب ما (شيعيان) شد و با آنها بيرون رفت تا به بغداد رسيد و رفيقي از اهل هند همراه او بود.
عامري مي‌گويد، غانم به من گفت: من از اخلاق رفيقم خوشم نيامد و از او جدا شدم، و رفتم تا به عباسيه15رسيدم، مهياي نماز شدم و نماز گزاردم و به آنچه در جستجويش بودم مي‌انديشيدم كه ناگاه شخصي نزد من آمد و گفت: تو فلاني هستي؟ و اسم هندي مرا گفت، گفتم: آري، گفت: آقايت تو را مي‌خواند، آن حضرت را اجابت كن.
همراهش رهسپار شدم و او مدام مرا از اين كوچه به آن كوچه مي‌برد تا به خانه و باغي رسيد، امام(ع) را ديدم كه آنجا نشسته‌اند، و به لغت هندي به من فرمودند:
خوش آمدي، فلاني. حالت چطور است؟ و فلاني‌ها كه از آنها جدا شدي چگونه بودند؟
و تا چهل نفر از اسم هاي آنان را برشمردند و از يك يك آنها احوال پرسي نمودند، سپس از آنچه در ميان ما گذاشته بود، خبر دادند و تمام اين سخنان به لغت هندي بود. آنگاه فرمودند:
مي‌خواستي با اهل قم حج گزاري؟
عرض كردم: آري، سرورم.
فرمودند:
 امسال برگرد و با آنها حج مگزار و سال آينده حج بگزار.
سپس كيسه پولي را كه مقابلشان بود، به من دادند و فرمودند:
اين را خرج كن، و در بغداد، نزد فلاني ـ كه نامش را بردند ـ مرو، و به او هيچ مگو.
عامري مي‌گويد، او سپس نزد ما، به قم، آمد و پس از اين فوز عظيم (نائل گشتن به ديدار امام(ع)) به ما خبر داد كه رفقاي ما از عقبه برگشته‌اند، و غانم به طرف خراسان رفته است. چون سال آينده شد، به حج رفت و هديه‌اي از خراسان براي ما فرستاد و مدتي در آنجا بود و سپس وفات يافت. خدايش او را بيامرزاد.16

صدور توقيع غيبي به حسن بن نضر و رسيدن اموال شيعيان به دست امام(ع)
حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتي ديگر بعد از وفات حضرت امام عسكري(ع) درباره وجوه آن حضرت، كه در دست وكلايشان قرار داشت، با يكديگر سخن مي‌گفتند [كه آنها را چه بايد كرد؟] و از راه چاره جستجو مي كردند. [تا وصي آن حضرت را بيابند.]
حسن بن نضر نزد ابي صدام آمد و گفت: من مي‌خواهم حج گزارم. ابو صدام گفت: امسال آن را به تأخير انداز. حسن گفت: از خواب هاي [آشفته اي] كه مي بينم، مي‌ترسم، و ناچار بايد بروم. سپس (دربارة امور شخصي و مسائل مربوط به خانواده‌اش) به حمد بن علي وصيت كرد و پولي را هم براي ناحية مقدسة امام(ع) وصيت كرد و دستور داد كه آن را جز با دست خودش، به دست ايشان [يعني صاحب‌الزمان(ع)] نرساند.
حسن مي‌گويد: چون به بغداد رسيدم، منزلي را اجاره كردم و در آن ساكن شدم، شخصي از نوّاب امام(ع) نزد من آمد و مقداري جامه و پول نزد من گذاشت. به او گفتم: اينها چيست؟ گفت: همين است كه مي‌بيني. بعد از او شخص ديگري آمد و همانند او اموال و پول هايي را آورد تا آنكه خانه پر شد. سپس احمد بن اسحاق هم هرچه نزدش بود را آورد، و من به فكر فرو رفته بودم، كه ناگاه توقيع مباركي از جانب امام عصر(ع) به من رسيد كه:
وقتي فلان مقدار از روز گذشت، آنچه را نزدتو مي باشد بياور.
و من هر چه را داشتم، برداشتم و رهسپار شدم.
در ميان راه به راهزني كه 60 نفر همراهش بودند، برخوردم، ولي به سلامت گذشتم و خدا مرا از شر او نگهداري نمود تا به سامرا رسيدم. توقيع مبارك ديگري به دستم رسيد كه:
آنچه را همراه داري، بياور.
آنچه را داشتم، درون سبدي در دار مانند باربرها نهادم، و چون به دهليز خانه رسيدم، مرد سياه پوستي را ديدم كه آنجا ايستاده است، و به من گفت: حسن بن نضر توهستي؟ گفتم: آري. گفت: داخل شو. وارد منزل شدم و به اتاقي رفتم و سبد را خالي كردم. در گوشة اتاق نان بسياري ديدم، به هر يك از باربرها دو گرده نان داد و آنها را بيرون كرد، آنگاه شنييدم ازاتاقي كه پرده‌اي بر آن آويخته بود، كسي مرا صدا زد و گفت:
اي حسن بن نضر، براي منتي كه خدا برتو نهاد [كه امام خود را شناختي و حقش را به او رسانيدي] او را شكر كن و شك منما، شيطان دوست مي‌دارد كه تو شك كني.17
و دو جامه به من عطيه نمودند و فرمودند:
اينها را بگير كه محتاجش خواهي شد.18
آنها را گرفتم و بيرون آمدم.
سعد مي‌گويد: حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان در گذشت و در همان دو جامه كفن شد.19
 
زايل شدن ترديد و انتصاب مهزيار به نمايندگي  امام(ع)
محمد بن ابراهيم بن مهزيار مي‌گويد: پس از وفات حضرت ابا محمد، امام عسكري(ع) (دربارة جانشين آن امام) به شك افتادم و نزد پدرم اموال بسياري (متعلق به امام(ع)) گرد آمده بود كه وي آنها را برداشت و به كشتي نشست، من هم دنبال او رفتم، او را تب سختي گرفت و گفت: پسر جان! مرا بازگردان كه اين بيماري مرگ است. آنگاه گفت: دربارة اين اموال از خدا بترس و به من وصيت نمود و سپس وفات پيدا كرد.
من با خود گفتم: پدر من كسي نيست كه وصيت نابجا كند، من اين اموال را به عراق مي‌برم و در آنجا خانه‌اي در بالاي شط اجاره مي‌كنم و مقصودم را با كسي در ميان نمي گذارم، اگر موضوع همان طور كه دربارة  امام عسكري(ع) بود، برايم روشن شد، اموال را به او مي‌دهم وگرنه آنها را مصرف مي‌كنم و مدتي با آنها خوش مي‌گذرانم.
وارد عراق شدم و منزلي در بالاي شط اجاره كردم و چند روزي آنجا بودم. ناگاه فرستاده‌اي آمد و توقيع مباركي  همراه داشت، كه در آن آمده بود: اي محمد! تو چنين و چنان ظروفي، همراه داري؛ تا آنجا كه همة اموالي را كه همراه من بود و خودم هم به تفصيل نمي‌دانستم، برايم شرح داد. آنها را تسليم نمودم و همراهش فرستادم و چند روز ديگر آنجا ماندم، اما كسي به سويم  نيامد. پس از آنكه اندوهگين شده بودم، توقيع مباركي به دستم رسيد كه طي آن فرموده بودند:
تو را به جاي پدرت به [نيابت خويش] منصوب ساختيم، خدا را شاكر باش.20و21



پي‌نوشت‌ها:
1. إرفع السّتر.
2.هذا هو صاحبكم.
3. يا بنيّ اُدخل إلي الوقت المعلوم.
4. يا يعقوب اُنظر إلي من في البيت؟
5. الصدوق، محمد بن علي بن الحسين، كمال الدين و تمام النعمة، باب43، ح15؛ با استفاده از ترجمة منصور پهلوان.
6. إمض بها إلي المدائن فإنّك ستغيب أربعة عشر يوماً و تدخل إلي سرّ من رأي يوم الخامس عشر و تسمع الواعية في داري و تجدني علي المغتسل.
7. من طالبك بجوابات كتبي فهو القائم من بعدي.
8. من يصلّي عليّ فهو القائم بعدي.
9. من أخبر بما في الهميان فهو القائم بعدي.
10. تأخّر يا عمّ فأنا أحقّ بالصّلاة علي أبى.
11. يا بصري هات جوابات الّتي معك.
12. الصدوق، همان، باب44، ح25.
13. الطوسي، محمد بن الحسن، الغيبة، ص248، ح218.
14. الكليني، محمد بن يعقوب، الكافي، ج1، ص332، ح15؛ با استفاده از ترجمة جواد مصطفوي.
15. عباسيه روستايي در نهر الملك بوده است.
16. الكليني، همان، ج1، ص329،ح6 و ص514، ح2.
17.يا حسن ابن النضر، إحمد الله ما منّ به عليك ولا تشكّنّ، فودّ الشّيطان أنّك شككت.
 18. خذها فستحتاج إليه.
19. الكليني، همان، ج1، ص517، ح4.
20. قد أقمناك مكان أبيك فاحمدالله.
21. الكليني، همان، ج1، ص518، ح5.  

ماهنامه موعود شماره 60 

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.