|
۲۶ خرداد ۱۳۸۳ |
علامه سيدمرتضى عسكرى
پس از وفات پيامبر (ص) تا به امروز، دو مكتب در عالم اسلام وجود داشته است: 1. مكتب امامت؛ 2. مكتب خلافت. مكتب خلافت مى گويد: پيشوا و زمامدار انتخابى است. اما مكتب امامت مى گويد: پيشوا و زمامدار امت همان اوصياى پيامبرند و اين امر انتصابى است، نه انتخابى. آن گروه كه مى گويند تعيين پيشوا براساس انتخاب مى باشد، معتقدند كه اين انتخاب به دست مردم انجام مى گيرد، و بعد از پيامبر اين مردمند كه زمامدار را انتخاب مى كنند. اما مكتب امامت مى گويد كه تعيين پيشوا (اوصياى پيامبر) از طريق انتصاب است، و اين انتصاب از طرف خداست، نه از جانب پيامبر (ص) و نه از جانب مردم. خداوندمتعال پيشوا را منصوب مى كند، و پيامبر (ص) تعيين و انتصاب الهى را به مردم تبليغ مى نمايد. اينك پس از آغاز بررسى تفصيلى نظريات دو مكتب، لازم است دو نكته را در اين مقدمه يادآور گرديم:
1. دانشمندان مكتب خلافت كتابهايى دارند كه در آن قانون و راه و روش تشكيل حكومت، واجبات اين كار، وظايف حاكم، حقوق دولت اسلام بر مردم، و حقوق مردم بر دولت اسلامى و اين كه والى و وزير را به چه شكل بايد انتخاب كرد، امام جمعه و قاضى چگونه تعيين مى شود، ماليات به چه نحو گرفته مى شود، زكات و خراج و جزيه چه اندازه است، و چه كسى بايد بگيرد، و چگونه بگيرد، و امثال اينها را بيان كرده اند. اين كتابها، نوشته هاى رسمى علماى معتبر و مشهور و مورد اعتماد مكتب خلفا هستند و نظريات مكتب خلفا در مورد تعيين زمامدار مسلمين و چگونگى انتخاب او را، از اين گونه كتب استخراج كرده و ارزيابى مى كنيم.
2. ابن اثير گويد: خليفه به كسى گفته مى شود كه نيابت و جانشينى غير را برعهده بگيرد.1 و نيز راغب اصفهانى گويد: خلافت نيابت از غير است.2 در قرآن كريم، در برخى از آيات، الفاظ »خلائف« و »خلفا« كه جمع »خليفه«اند به همين معناى لغوى استعمال شده است. چنان كه در آيه 69 از سوره اعراف فرموده است: و جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح شما را پس از قوم نوح جانشينان ايشان قرار داد. در بعضى از فرموده هاى پيامبر اكرم (ص) نيز استعمال لفظ خليفه در همان معناى لغوى خود مشاهده مى شود. مانند اين كه مى فرمايد: أللّهم ارحم خلفائى. أللّهم ارحم خلفائى. أللّهم ارحم خلفائى. بار خدايا خلفاى مرا مورد رحمت خويش قرار ده... (اين عبارت را سه بار تكرار فرمود). عرضه داشتند: اى رسول خدا، خلفاى شما كيانند؟ فرمود: الذين ياتون بعدى؛ يروون حديثى و سنتى....3 آن كسانى كه بعد از من مى آيند و حديث و سنت مرا بازگو مى نمايند... خليفه در اصطلاح مسلمين ما در اسلام نامگذاريهايى داريم كه در زمان خود پيامبر انجام شده، كه البته يا شخص پيامبر اين نام را انتخاب كرده، يا از جانب خدا نامگذارى شده و پيامبر آن را تبليغ نموده است. اين گونه نامگذاريها را »مصطلاحات اسلامى« و »مصطلاحات شرعى«4 ناميده اند؛ يعنى اصطلاحات يا نامهايى كه به وسيله شرع و شارع انتخاب شده است. اما يك دسته از نامگذاريها به وسيله مسلمانها يا علماى اسلام انجام شده است كه آنها را »مصطلاحات متشرعه« يا »مصطلاحات مسلمين« ناميده اند. خليفه در مفهوم كنونى آن، يعنى »حاكم و زمامدار مسلمين« و يك اصطلاح شرعى نيست. يعنى اين لفظ در زمان پيامبر (ص) بر اين معنى قرار داده نشده است، هر چه هست از مسلمانان است، و پيروان مكتب خلفا هستند كه چنين نامگذارى كرده اند. اينان در ابتداى امر كسى را كه پس از پيامبر اكرم (ص) براى زمامدارى انتخاب كردند »خليفة الرسول« و بعدها به اختصار »خليفه« ناميدند. گاهى نيز برخى از پيروان مكتب خلفا از حاكم و سلطان وقت به »خليفةاللَّه« تعبير كرده، اصطلاح خليفه را مختصر شده آن قلمداد مى نمودند. خليفه در اصطلاح اسلامى چنان كه از موارد كاربرد لفظ خليفه در برخى از آيات قرآن و روايات اسلامى استفاده مى شود، »خليفةاللَّه« در اصطلاح اسلامى كسى است كه خداى متعال او را معين فرموده تا »اسلام« را به اهل زمان خويش تبليغ كند؛ اعم از اين كه اين شخص پيامبر باشد يا وصى پيامبر. بنابراين مقصود از خليفه در آياتى مانند آيه 26 از سوره ص5 و نيز آيه 30 از سوره بقره6 »خليفةاللَّه« به معناى مذكور است. خلاصه آن كه »خليفةاللَّه« امام زمان هر عصرى است كه وظيفه تبليغ و حفظ و حراست دين خدا و احكام الهى را برعهده دارد و بر مردم است كه خليفه منصوب از جانب خدا را بشناسند و او را مرجع و پناه خود قرار دهند.7 امامت در مكتب خلفا طرح و دليل نظريه مكتب خلافت را از كتابهايى كه موسوم به الاحكام السلطانيه است، نقل مى كنيم. قاضى ماوردى (م. 450 ق.) و قاضى ابويعلى (م.458ق.) كه هر دو در عصر خويش قاضى القضات بوده اند، در كتابهاى خويش كه هر دو به همين نام است، مسئله را بدين شكل مطرح مى كنند: امامت كه همان خلافت بعد از رسول است به سه شكل منعقد شود:
1. خليفه اى جانشين خويش (خليفه بعد از خود) را تعيين كند. به اين معنى كه اگر هارون الرشيد گفت: بعد از من امين و مأمون خليفه اند، مسلمانان مجبور به پذيرش هستند و اين خليفه، خليفه شرعى و اسلامى است، و پذيرش او وجوب دينى دارد. اين دو دانشمند مى گويند: در اين زمينه هيچ گونه اختلافى نيست، و پذيرش خليفه بدين شكل مورد اجماع و اتفاق است. استدلال اين دو در مورد اين گونه منعقد شدن امامت و اصالت و صحت آن به اين است كه ابوبكر بعد از خودش، عمر را به زمامدارى مردم تعيين كرد و كسى هم با اين نظريه مخالفت نكرد. پذيرش عموم مسلمانان نشان مى دهد كه اين راه و روش را صحيح دانسته اند. لذا اين نوع از انتخاب خليفه كه به دست خليفه قبل انجام مى گيرد، به دليل عمل ابوبكر و عدم اعتراض مردم صحيح است، و در اصالت و صحت اين روش در مكتب خلفا اختلافى وجود ندارد.8
2. خليفه به انتخاب مردم تعيين مى شود. در اين نوع از تعيين خليفه، صاحب نظران مكتب خلفا اختلاف دارند. ماوردى مى گويد: اكثريت دانشمندان بر آنند كه خليفه به وسيله پنج تن از اهل حل و عقد يعنى بزرگان و عقلاى قوم انتخاب مى شود، يا اين كه يك تن انتخاب مى نمايد، و چهار نفر ديگر موافقت مى كنند.9 دليلى كه ايشان براى اين نظريه نقل مى كنند، اين است كه در خلافت ابوبكر، پنج تن با وى بيعت كردند، و اين بيعت رسميت يافت، و پذيرفته شد. پنج تن مزبور عبارت بودند از: عمر بن خطاب، ابو عبيده جراح، سالم آزاد كرده ابو حذيفه، نعمان بن بشير، و اسيد بن حضير و بدين شكل بيعت در سقيفه انجام گرفت، و ابوبكر به مقام خلافت رسيد. آنگاه خليفه منتخب در سقيفه، به مردم عرضه شد، مردم نيز خواه و ناخواه او را پذيرفتند.10 پس به اين دليل. (عمل اين چند تن) انتخاب خليفه با بيعت و رضاى پنج تن از اهل حلّ و عقد تماميت مى پذيرد و انجام مى يابد. دليل ديگر نظريه اين است كه عمر بن خطاب در شورايى كه براى تعيين خليفه پس از خويش معين كرد، گفت: اگر پنج تن از اين شش نفر يكى را به خلافت پذيرفتند، او خليفه خواهد بود. بيشتر دانشمندان اين مكتب در اين عقيده اتفاق نظر دارند. گروه ديگرى از دانشمندان مكتب خلافت مى گويند: خلافت همانند عقد ازدواج است. همان طور كه در عقد نكاح، يك عاقد لازم است و دو شاهد، در خلافت هم يك نفر بيعت مى كند، و دو نفر اعلام رضايت مى نمايند. و همين تعداد از اهل حلّ و عقد براى تعيين خليفه و زمامدار كافى است.11 دسته سوم معتقدند: تنها اگر يك نفر با خليفه بيعت كند كافى است. انتخاب يك نفر و بيعت همان يك نفر، خليفه امت بزرگ اسلامى را برمى گزيند. دليل اينها اين است كه مى گويند: عباس بن عبدالمطلب به على(ع) گفت: امدد يدك ابايعك فيقول الناس: عمّ رسول اللَّه(ص) بايع ابن عمه، فلا يختلف عليك اثنان12 دست خويش را دراز كن تا با تو بيعت كنم. مردم خواهند گفت: عموى پيامبر خدا (ص) با پسر عموى وى بيعت كرده است. و ديگر پس از آن، دو نفر هم در كار شما مخالفت نخواهند كرد. دليل دوم اين است كه بيعت مانند حكم و فرمان حاكم شرع است، و حكم و فرمان يك حاكم شرع، نافذ است و مخالفت با آن جايز نيست. بنابراين دو دليل، اگر حتى يك نفر با كسى به عنوان خلافت بيعت كرد، خلافت وى برپا مى شود، و رسميت و شرعيت پيدا مى كند.13
3. خليفه با زور شمشير و پيروزى نظامى خلافت را به دست مى آورد. براساس اين نظر اگر حكومت بر مسلمانان به وسيله زور و غلبه نظامى به دست آمد، شخص حاكم، خليفه بر حق است و خلافت او رسمى است، و طبق نقل قاضى ابويعلى: آن كسى كه با شمشير و زور بر جامعه اسلامى غلبه يافت، و خليفه گشت، و اميرالمؤمنين ناميده شد، ديگر براى هر كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد جايز و روا نيست كه شبى را به روز آورد در حالى كه او را امام نداند؛ خواه خليفه آدمى جنايتكار باشد، و خواه پاكدامن.14 فضل اللَّه بن روزبهان، فقيه معتبر مكتب خلفا، در كتاب سلوك الملوك در مورد اين قسم از تشكيل خلافت مى نويسد: طريق چهارم از اسباب انعقاد پادشاهى و امامت، شوكت و استيلا است. علما گفته اند كه چون امام وفات كند، و شخصى متصدى امامت گردد بى بيعتى و بى آن كه كسى او را خليفه ساخته باشد، و مردمان را قهر كند به شوكت و لشكر، امامت او منعقد مى گردد بى بيعتى؛ خواه قريشى باشد و خواه نه، و خواه عرب باشد يا عجم يا ترك، و خواه مستجمع شرايط باشد و خواه فاسق و جاهل... و امام و خليفه بر او اطلاق توان كرد.15 يكى از دانشمندان بزرگ مكتب خلفا در ذيل اين احاديث در بابى به عنوان »لزوم طاعة الأمراء« مى گويد: عموم اهل سنت يعنى فقها، محدثان و متكلمان مى گويند كه حاكم با فسق و ظلم و زير پا گذاشتن حقوق مردم معزول نمى شود، و نمى توان او را خلع نمود و اصولاً جايز و روا نيست كه عليه او قيام شود، بلكه واجب است كه او را پند و اندرز دهند، و او را از خداوند و قيامت بترسانند؛ زيرا در اين زمينه احاديثى از پيامبر به دست ما رسيده است كه ما را از خروج عليه زمامدار باز مى دارد. خلاصه سخن اين كه: قيام بر ضد پيشوايان و زمامداران به اجماع همه مسلمانان حرام است؛ اگر چه فاسق و ستمگر هم باشند. بنابراين عقيده، خروج بر يزيد بن معاويه شرابخوار و سگ باز و قاتل و جانى، و قيام عليه عبدالملك بن مروان كه سربازانش خانه كعبه را در زير منجنيق خراب كردند، و جنگ بر ضد وليد كه قرآن كريم را هدف تير قرار داد، جايز نيست و حرام است! »نووى« شارح دانشمند صحيح مسلم به دنبال سخنان بالا مى گويد: روايات فراوان پشت در پشت هم داده و گفتار بالا را اثبات مى كنند، و از آن گذشته اهل سنت اجماع كرده اند كه زمامدار با فسق و فجور از امامت عزل نمى گردد.16 اين دانشمند در اينجا به آيه شريفه »أطيعوااللَّه و أطيعواالرسول و أولى الأمر منكم«17 استناد كرده و گفته است كه چون زمامداران اولياى امورند، از ايشان بايست اطاعت كرد. امامت در مكتب اهل بيت(ع) در مكتب اهل بيت(ع) مسئله امامت به صورت ديگرى مطرح مى شود، براساس انتصاب الهى شكل مى گيرد. پيشوايان اين مكتب و دانشمندان آن به اين آيه از قرآن كريم استناد مى كنند:
و إذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فاتمهنّ قال إنّى جاعلك للناس إماماً.18 خداوند ابراهيم را با كلماتى امتحان فرمود. او با كمك الهى از امتحان با سرافرازى بيرون آمد. در نتيجه خداوند فرمود: من ترا امام مردم قرار دادم. كلماتى كه با آن خداوند متعال ابراهيم خليل(ع) را امتحان فرمود در چه زمينه اى بوده است؟ آيا در آن از كشتن فرزند دلبندش اسماعيل سخن رفته بود؟ يا جنگ با طاغوت بزرگ زمان نمرود؟ و يا در مورد رفتن به آتش نمرود، و سوختن با نهايت خشنودى فرمان رسيده است؟ يا همه اينها بوده است؟ از كلمات قرآن كريم دقيقاً روشن نيست. هر چه بوده حادثه يا حوادثى بس عظيم بوده كه براى ابراهيم خليل امتحانى بزرگ محسوب شده است. در هر حال آنگاه كه اين پيامبر بزرگ از پيچ و خم اين امتحانات به سلامت جست، و مانند هميشه عمرش سربندگى و اخلاص به درگاه ربوبى ساييد، به مقام والاى امامت نايل شد. مقام امامت، آنهم پس از نيل به نبوت و رتبه اولوالعزمى و خلت (دوستى خداوند) چه مقامى مى تواند باشد كه نيل بدان ابراهيم عظيم(ع) را آنچنان به وجد مى آورد كه آن را براى فرزندانش نيز درخواست مى كند!... ابراهيم (ع) با شنيدن اين پيام الهى و رسيدن به اين مرتبت عظمى، به مقتضاى بشريت از خداى خويش تقاضا مى كند كه اين مرتبت در فرزندان وى هم باقى بماند. او به مناسبت طبيعت بشرى دوستدار فرزندان خويش است، و مى خواهد كه آنها هم به اين سرفرازى باطنى برسند، و لذا عرضه مى دارد: و من ذرّيتى. آيا از ذريه من نيز؟
خداوند متعال جواب مى فرمايد: لاينال عهدى الظالمين.19 امامت عهد خاص من است با بنده ام، و اين عهد به اشخاص ستمكار و ظالمم نمى رسد. ظالم كيست؟ در عرف و فرهنگ قرآن، گاهى به كسى كه به خودش ظلم مى كند، ستمكار گفته مى شود. مثلاً كسى كه بت مى پرستد، يا خودكشى مى نمايد، به خود ستم كرده، بنابراين اسلام بدو ظالم مى گويد. و گاه به كسى كه ديگران را مورد ستم قرار مى دهد، و به حقوقشان تجاوز مى كند، ستمكار گفته مى شود؛ مانند كسى كه مال مردم را مى برد، يا از ايشان ربا مى گيرد، يا به ناموسى تجاوز مى كند. بنابراين به طور كلى هر كسى كه به هر عنوان نافرمانى خداى متعال را مى كند، در بينش قرآن و اسلام ظالم خواهد بود.20 آن كسى كه لحظه اى در ستم به خود و ديگران بسر برده است، براساس موازين دقيق نظام ربوبى ظالم است، و سزاوار عهد خدايى (امامت) نيست. چنان كه مى بينيم، براساس اين استدلال قرآن، امام مى بايست معصوم باشد. گذشته از اين آيه كريمه، در جاهاى ديگرى از قرآن كريم نيز از امامت سخن رفته و در آنها براساس جعل و قرارداد الهى معرفى شده است؛ مانند:
و جعلناهم أئمّة يهدون بأمرنا و أوحينا إليهم فعل الخيرات و إقام الصلوة و إيتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين.21 ايشان را امامان و پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كردند و به ايشان مجموعه كارهاى خوب به ويژه برپا داشتن نماز و اداى زكات را وحى فرموديم و ايشان براى ما بندگانى مطيع بودند.
و جعلنا منهم أئمّة يهدون بأمرنا لما صبروا و كانوا بآياتنا يؤقنون.22 برخى از ايشان (بنى اسرائيل) را امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كردند، آنگاه كه صبر و خويشتندارى كردند، و در يقين به آيات ما پاى بر جا بودند. بنابراين امامت در مكتب اهل بيت(ع) براساس قرآن كريم بدين شكل معرفى مى گردد كه تنها براساس تعيين و جعل و قرارداد الهى امكان پذير است و بس. مسئله دومى كه در امامت مطرح است، مسئله عصمت امام مى باشد كه در آيه 124 از سوره بقره - به هنگام سخن گفتن درباره امامت ابراهيم(ع) - بدان تصريح شده است و ما آن را به اختصار مورد بحث قرار داديم. اينك اگر باز به قرآن رجوع كنيم اين آيه شريفه را ملاحظه خواهيم نمود:
إنّما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً.23 جز اين نيست كه خدا مى خواهد هرگونه پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند، و شما را كاملاً پاك و منزه گرداند. كلمه »اهل البيت« كه در اين آيه به كار رفته است از اصطلاحات شرعى است كه به وسيله قرآن كريم وضع شده است. پيامبر اكرم(ص) نيز با قاطعيت تمام افراد اين گروه را تعيين فرموده است.24 حضرتش على و فاطمه و حسن و حسين را در زير كساء خويش جمع فرمود و اين آيه را كه درباره ايشان نازل گشته بود اعلام داشت، و بدين وسيله دقيقاً معين كرد كه زنان وى در شمار اهل بيت نيستند.25 لذا »اهل بيت« نام خاص اين گروه شد، و هر جا در اسلام سخن از اهل بيت گفته شود، اينها مقصود هستند، و همينها معصوم مى باشند. اين دومين شرط امامت بود. در مكتب اهل بيت چنانكه ديديم امامت انتصابى است، و اين انتصاب بايد از جانب خداوند باشد؛ و پيامبر فقط وظيفه دارد كه آن را تبليغ كند، نه اين كه صاحب مقام امامت را تعيين و يا زمامدارى او را توصيه كند. همچنان كه پيامبر اكرم نماز را تبليغ مى نمايد، و در اين كار فقط فرمانبردار خدا و پيام آور اوست؛ و حج را تبليغ مى كند و آن هم به دستور خدا است و... و در تمام اين كارها تنها پيام آور خدا مى باشد، در مسئله امامت نيز به همين شكل است. او امامت را از جانب خدا تبليغ مى كند و نصب و تعيين از سوى رب العالمين است. پس آنچه كه حضرت رسول (ص) درباره امامت بيان مى كند، مانند همانهايى است كه درباره نماز و حج و زكات و جهاد مى گويد، و بيان مى كند، و توضيح مى دهد. او درباره نماز مى گويد: نماز را اينچنين بخوانيد، در ابتدا اينگونه وضو بگيريد، سوره حمد را در ركعت اول و دوم بخوانيد، در ركوع چنين كنيد، و در سجده چنان. و مى گويد كه نماز را در چند ركعت بخوانيد، يا مقارنات و مقدمات آن را چگونه به جا آوريد و... همانگونه كه اين موارد را پيامبر اكرم(ص) از سوى خودش نمى گويد، و از جانب خداوند بيان مى كند، و سخن او را تبليغ مى نمايد، آنچه كه در مورد مسئله امامت نيز گفته است از جانب حق تعالى مى باشد؛ »و ما ينطق عن الهوى إن هو إلاّ وحى يوحى«.26 البته احاديث و روايات بسيارى از رسول گرامى(ص) در مسئله امامت در دست داريم. اين احاديث به دو دسته متمايز تقسيم مى شود. دسته اول شامل رواياتى است كه امامت اهل بيت را به طور عموم ثابت مى كند. دسته ديگر رواياتى است كه رهبر و امام پس از پيامبر را به نام معرفى مى نمايد. بسيارى از روايات مزبور در كتب معتبر مكتب خلفا نيز ذكر شده كه براى آگاهى بيشتر، خوانندگان محترم را به كتب مفصل در اين باب به خصوص كتاب شريف الغدير، ارجاع مى دهيم. پى نوشتها: × برگرفته از مجله كيهان فرهنگى، ش183. 1 . نهاية اللغه، ماده »خلف«. 2 . راغب اصفهانى، مفردات، ماده »خلف«. 3 . ر.ك: معانى الاخبار، ص374 و 375؛ عيون الاخبار (چاپ نجف) ج2، ص36؛ من لايحضره الفقيه، تحقيق على اكبر غفارى، ج4، ص420؛ بحارالانوار، ج2، ص15. از مصادر مكتب خلفا ر.ك: رامهرمزى، المحدث الفاصل، باب فضل النافل عن رسول اللَّه (ص)، ص163؛ قاسمى، قواعد التحديث، باب فضل راوى الحديث، چاپ دوم، ص48؛ خطيب بغدادى، شرف اصحاب الحديث، باب كون اصحاب الحديث خلفاء الرسول، ص30؛ ابن عبدالبر، جامع بيان العلم، ج1، ص55؛ ابونعيم، اخبار اصبهان، ج1، ص81؛ سيوطى، الفتح الكبير به نقل از: ابوسعيد، ج10، ص233؛ متقى هندى، كنزالعمال (چاپ دوم) ج10، كتاب العلم، باب آداب العلم، فصل رواية الحديث و آداب الكتابة، ص128 و 133، ح1086 و 1127 و 181، به نقل از: اميرالمؤمنين على(ع) و ابن عباس، قاضى عياض، الالماع، باب شرف علم الحديث و شرف اهله، ص11. 4 . آنچه كه در علم اصول فقه »حقيقت شرعى« نام مى گيرد. 5 . »يا داود إنّا جعلناك خليفة فى الأرض فاحكم بين الناس بالحق«. 6 . »... إنّى جاعل فى الأرض خليفة«. 7 . در جلد اول معالم المدرستين (اثر ديگر مؤلف) باب »مصطلحات بحث الامامة والخلافة« بحث مشروح ترى پيرامون اصطلاح خليفه آمده است. 8 . ر.ك: ماوردى، الأحكام السلطانية والولايات الدينية، (چاپ سوم، مصر، 1393ق)، ص10؛ الأحكام السلطانية، ابويعلى حنبلى، چاپ دوم، مصر 1386ق) ص25. قاضى روزبهان، سلوك الملوك، دستور حكومت اسلامى، (چاپ حيدرآباد دكن، 1386ق) ص44 و 55. 9 . ماوردى، همان، ص7؛ ابويعلى، همان، ص23 اصل انتخاب مردم را ياد مى كند، اما اقول مختلف را ذكر نمى نمايد. و نيز نگاه كنيد به سلوك الملوك، ص44ù43. 10. ماوردى، همان، ص7. براى اطلاع بيشتر در مورد سقيفه و حوادث آن نگاه كنيد به: عبداللَّه بن سبا (چاپ چهارم، تهران) ج1، ص139-78. 11. ماوردى، همان، ص7. 12. ابن سعد، طبقات الكبرى، ج2، ق2، ص38؛ مسعودى، الامامة والسياسه، ج2، ص200؛. ج1، ص4. 13. ر.ك: ماوردى، همان، ص7. 14. »و من غلب عليهم بالسيف حتى صار خليفة و سمى أميرالمؤمنين، فلايحلّ لأحد يؤمن باللَّه و اليوم الآخر أن يبيت و لايراه امام، برّاً كان أو جائراً«. ابويعلى، همان، ص23. 15. سلوك الملوك: دستور حكومت اسلامى (چاپ حيدرآباد دكن) ص47. 16. شرح نووى بر مسلم، باب الامر بلزوم الجامعه، ج12، ص229. همچنين ر.ك: سنن بيهقى، ج8، ص158 و 159؛ منتخب كنزالعمال على هامش المسند، ج2، 146 و 149؛ مسند احمد، ج2، ص93 و 306 و 381 و 488 و ج3، ص114 و ج4، ص126، 202؛ ابوداود، ج4، ص242 و 241، ح4758 و 4759 و 4762؛ ترمذى، سنن، ج4، ص488، ح2199. 17. سوره نساء(4) آيه59. 18. سوره بقره(2) آيه124. 19. همان. 20. »و من يتعد حدود اللَّه فقد ظلم نفسه« سوره طلاق(65) آيه1. 21. سوره انبياء(21) آيه73. 22. سوره سجده(32) آيه24. 23. سوره احزاب(33) آيه33. 24. اين افراد همان چهارده معصوم مى باشند كه عبارتند از: پيامبر اكرم(ص)، دختر گراميش فاطمه زهرا (ع) و دوازده امام (ع). 25. به رساله »حديث كساء« اثر مؤلف مراجعه كنيد. 26. سوره نجم(16) آيه3و4. موعود شماره 43 |