spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
گلبانگ چاپ پست الكترونيكي
۱۴ تير ۱۳۸۵

 فصل سكوت
فرهام شاه‌آبادي فراهاني


مي‌خواهم آقا برايت،    از زخم هايم بگويم
زخمي كه مانده است عمري    چون استخوان در گلويم

بگذار شعري بگويم    از اين كه چشم تو دور است
از اين كه دور از نگاهت    تنهاييم نا‌صبور است

در دفتر شعرم آقا!     باران اندوه و درد است
بگذار با تو بگويم    زخمم دهان باز كرده است

بگذار با تو بگويم    با ما چه كرده است يلدا
بگذار آري بگويم    يلدا چه كرده است با ما

فصل سياهي است آقا     فصل سكوت است و خنجر
فصل فرومردن عشق    فصل نفس هاي آخر

بگذار با تو بگويم    رو راست، بي‌استعاره
تقديم دست و سر از ما    از تو فقط يك اشاره

مي‌آيي از جادة نور    مي‌آيي از سمت باران
اين جمعه باشد ظهورت    آقا! اگر دارد امكان

در مقدم چشم هايت    روشن كن‌ آيينه‌ها را
سرسبز كن با ظهورت    تقدير آيينه‌ها را

مي‌خواستم شعر خوبي    امشب بگويم برايت
اما نشد تا بگويم    شرمندة چشم هايت

 

 

 

 

 

 

سلام بر نگاه تو
قربان وليئي


سلام بر نگاه تو بلند آسماني‌ام!
كه از حضيض خاك‌ها به اوج مي‌كشاني‌ام
من ازتبار لحظه‌هاي تند سير زندگي
تو از تبار ديگري بهار جاوداني‌ام
سراسر وجود من پُر است از صداي تو
وجود من فداي تو! بيا به ميهماني‌ام
به ذرّه ذرّه جان من، طلب زبانه مي‌كشد
ولي در اين حصارها، اسير ناتواني‌ام
رسيده‌ام به مرگ خود در اين غروب واپسين
بيا به چشم من نشين تمام زندگاني‌ام
شنيده‌ام كه مي‌رسي، نشسته‌ام به راه تو
سلام بر نگاه تو بلند آسماني‌ام ...

 

 آيت شكوفايي
صائم كاشاني (صائم)


فروغ ديدة تو آيت شكوفايي است
نگاه لطف تو اي گل بهار زيبايي است
مگر به خواب گل از گلشنم نصيب آيد
خيال وصل چه شورآفرين و رؤيايي است
تو از تبار كدامين ستارة سحري
كه چهر مهر مثالت چنين تماشايي است
پيام عشق تو درمان تلخ كامي‌هاست
كلام ناب تو تفسيري از شكوخايي است
بيا بيا كه طلوعت، غروب نوميدي است
بيا بيا كه حضورت، بهشت زيبايي است
فروغ صبح اميدي حصار شب بشكن
سپيده‌ي تو نهان در كران تنهايي است
بهار عشق نگر در سروده‌ي «صائم»
كه واژه واژة آن گلخروش شيدايي است

 

 

 

آشنا
محمد ظاهر احمدي


پر مي‌شوم از باور فرداي تازه
پر مي‌گشايم تا فراسوهاي تازه
يك آشنا مي‌آيد از سمت بهاران
گل مي‌كند در كوچه ردّپاي تازه
عمريست اينجا چون كوير تشنه ماندم
بر من ببار اي ابر باران‌زاي تازه!
اي ناخداي كشتي طوفان سواران!
ما را ببر تا ساحل درياي تازه
با ذوالفقار، اي آخرين بازوي حيدر!
بشكاف اينك فرق مرحب هاي تازه
 

 

 

سپيدة موعود
بهروز سپيد نامه


معبد دلم بي تو، ساكت است و ظلماني
اي الهة خورشيد! در شبي زمستاني
 از پي‌ات روان كردم، در غروب تنهايي
ناله‌هاي پي در پي، گريه‌هاي پنهاني
لحظة رهايي ده! اي ستارة قطبي
زورق وجودم را زين محيط طوفاني
باز هم بهاري كرد آسمان چشمم را
كوچ سبز آواز سُهره‌هاي زنداني
در مسير ديدارت، اي سپيدة موعود
كوچه باغ چشمم را، كرده‌ام چراغاني
از تبار اندوهم، چون شقايق صحرا
الفتي ندارم با هر غم خياباني
 

 

 

 

 

گلدسته‌هاي انتظار
رقيه حميديان (قم)


غروبي سخت دلگير است.
اگر چه آفتاب ظهر، گاهي بر تن اين شهر مي‌تابد،
و هر كس در خيال خويش، راهي سوي مأوايي نشان كرده است،
وجودم از غروب انتظارم سخت دلگير است.
             ميان چارراه انتظارم سر به زير افكنده،          
            راهم را نمي‌يابم.
كدامين جاده فرش زير پايت مي‌شود امشب؟
تمام جاده‌هاي برفي اين شهر را پيموده‌ام شايد،
    بگيرم ردّپاي مركب مهدي نشانت را؛
        ولي برفي نمانده زير پاهايم،
            امان از آب چشمانم.
ميان اين همه افكار پنهاني،
    عبور از نا كجا آبادهاي ذهن مغشوشم،
    در آن سوتر ز اقيانوس مواج سؤالاتم،
كنون يك قبلة فيروزه‌اي
    گلدسته‌هاي انتظارش را به سوي آسمان افراشته، شايد
    ظهور صاحبش را زمزمه گويان طلب دارد.
كنون در جمكران آرزوهايم،
    طنين «العجل»، «الغوث»، «ادركني»،
        فضا را حوريايي كرده، دل را مي‌نوازد؛
اگر چه آفتاب آن سوتر از ما
    در افق منزل گزيده،
        سرد و خاموش است.
وجودم از طلوع انتظارم سخت دلشاد است؛
                گرمِ گرم و آفتابي ...

 

 

 

بي‌تو
عباس نادري قطب‌الديني


بي‌تو جان، آشنا ندارد هيچ
دردهامان دوا ندارد هيچ
كشتي محنت زمين جز تو
به خدا ناخدا ندارد هيچ
بي تو اينجا به زردي گل ها
هيچ كس اعتنا ندارد هيچ
بي تو دستان زخمي احساس
التماس دعا ندارد هيچ
بازگرد اي نجابت شرقي!
«بي تو اينجا صفا ندارد هيچ»

 

 

 

زمزمه
محمد رضا شادپور (تهران)


«صاحبم مي‌آيد»
اين كلامي است كه بر ديواري مي‌خواندم
دست هايم در جيب،
تكيه‌ام بر ديوار،
چشم هايم مواج.
آن چنان محكم بود، كه همه پيكر من مي‌لرزيد؛
لرزه‌اي از سر اطمينان بود.
شايد از خوف خدا،
شايد از قوّت دست شاعر،
چشم هايم باريد،
و به خود خنديديم،
و چنين زمزمه كردم با خويش:
«اندكي صبر كني، صاحبت مي‌آيد ...»

 

 

آدنية موعود
سيد محمد بهشتي


درد است اين كه مي‌فشرد سينة مرا
بيدار مي‌كند غم ديرينة مرا
آنان كه سال‌هاست به زنجير بسته‌اند
دستان زخم خورده و پر پينة مرا
سوگند خورده‌اند كه اين بار بشكنند
با نان و عشق، حرمت آيينة مرا
حاشا كه حيله بازيشان مانعي نشد
آتشفشان شعله‌ور كنية مرا
تيغم غلاف مرگ شد، آقا! شتاب كن
اثبات كن به اينان، آدينة مرا
 

ماهنامه موعود شماره 60 

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.