|
۱۴ تير ۱۳۸۵ |
|
صفحه 2 از 3 يهود در خود مسئله رنسانس چه تأثيري داشتهاند؟ مهمترين عامل در رنسانس، خارج كردن دين از جهان سياست است. ادعا ميكنند دين و حضور كليسا مانع پيشرفت بشر در امور مادي است و دين را از سياست جدا ميكنند و وارد دوره جديدي ميشوند. كنار رفتن دين در جهان سياست باعث ميشود تفكري كه به دنبال نيروي اثرگذار در سياست ميگردد از بين برود. يعني شعور سياسي عميق از بين ميرود. حاكمان تبديل به افرادي ميشوند كه تنها به فكر توسعه كارخانجات، زمينهاي كشاورزي و... هستند. چون وقتي كليسا حكومت ميكند اول در جهت نيروي اثرگذار فكر ميكند چون بالاخره دين به حكومت شكل ميدهد. اما در اين نوع حكومتها ديگر سلطه پنهان به راحتي ميتواند، به بهرهبرداري خود بپردازد. در نتيجه در رنسانس، يهود به سلطة پنهان خود يك بعد نزديكتر شدند. چون تا قبل از آن كليسا نميگذاشت يهود به راحتي به فعاليت بپردازند. بحث رنسانس بحث بسيار پيچيدهاي است و نياز به مطالعه و تحقيق فراوان در اين رابطه ميباشد.
نظر شما راجع به نگرش مسيحيت صهيونيست چيست؟ بنده احساس ميكنم بحث مسيحيت صهيونيستي و خود بحث صهيونيسم، بحث جديدي نيست. اين دو تابع همديگر هستند. تا قبل از پيدايش كشور اسراييل بحث صهيونيسم در افكار بينالملل مطرح نيست، ولي وجود دارد. بحث جمع شدن در كوه «صهيون» مطلبي نيست كه «هرتزل»2 و امثال او پايهگذاري كرده باشند. اين يك تفكر توراتي منحرف است. يعني بعد از اينكه اينها از خط اصلي خود فاصله گرفتند، به اين فكر افتادند و ساليان متمادي براي رسيدن به اين نقطه تلاش كردند. بعد از آن بحث ظهور اين تفكر در صحنه بين الملل مطرح بود؛ مسيحيت صهيونيست نيز به همين صورت است. مسيحيت صهيونيست يعني، مسيحيتي كه بر امري به نفع صهيونيستهاست معتقد باشد و الّاّ مسيحيت يهودي كه اجتماع آب و آتش است. صهيونيست يعني يهودي كه معتقد است در كوه صهيون بايد حكومت داشته باشند و مسيحي يعني كسي كه اعتقاد به عيسي(ع) دارد و يهود را قاتل پيغمبر خود ميداند. پس اگر اين اصطلاح عنوان ميشود، يعني مسيحيت با اعتقاد به مسئلهاي كه به نفع يهوديهاست. جهان مسيحيت منتظر حضرت عيسي(ع) است و معناي انجيل يعني بشارت، كه آنها ميگويند بشارت به ظهور حضرت عيسي(ع) است. آنها براي ظهور عيسي(ع) به علائم و شرايطي اعتقاد دارند كه با وقوع اين علائم و شرايط حضرت عيسي(ع) ظهور ميكند. از جمله شرايطي كه آنها متعتقدند، به دست يهود افتادن حكومت محل ظهور حضرت عيسي(ع) است. ظاهراً ميگويند عيسي در منطقه فلسطين ودر اورشليم، يعني بيت المقدس، ظهور ميكند. بنابراين در بيتالمقدس بايد حكومت يهودي مستقر باشد. صهيونيسم هم معتقد است، بيت المقدس محل حكومت يهود است كه خدا آنرا به اينها بخشيده است و در واقع صهيونيسم يعني كساني كه معتقد به لزوم حاكميت يهود در كوه صهيون (zion) هستند. در نتيجه مسيحيان صهيونيست كساني هستند كه براي حكومت يهود در اورشليم و بيت المقدس تلاش و فعاليت ميكنند. اگر كشيش «پولس» را نفوذي مجموعه يهود در دين مسيحيت بدانيم و او توسط «برنابا» شناسايي شد و «شائول» به عنوان مردي خطاكار معرفي شد، تفكر آشتي دادن آيين مسيحيت با يهود و انضمام فكري مسيحيت به تفكري كه به نفع يهود نتيجه بدهد، در همان زمان وارد شده است. ولي همان طور كه يهود مخفيانه عمل ميكند، اين تفكر نيز به عنوان يك لايه سرّي باقي مانده است. زماني كه دولت اسراييل ـ به وجود ميآيد و علني ميشود اين تفكر نيز در بين آنها آرام آرام توسط كشيشهايي كه وابسته به اين جريان هستند، زنده ميشود. آنها ميگويند، ما بايد به دولت اسراييل كمك كنيم تا هر چه زودتر در بيتالمقدس حاكميت پيدا كند تا عيسي(ع) ظهور كند و جهان ما را نجات دهد. بر همين اساس ما ميبينيم صهيونيستها در آمريكا توسط دولتمردان اين كشور به گونهاي با كليسا برخورد ميكنند تا اين تفكر زنده شود و از طريق كليسا به مسيحيان آمريكا نيز القا شود تا رأي مسيحيان آمريكا به نفع هيأت حاكمهاي تغيير پيدا كند كه به نفع يهوديان عمل ميكنند. بر همين اساس دولت آمريكا دولتي است كه از پايتختي بيتالمقدس حمايت ميكند تا اسراييليان پايتخت خود را از «تلاويو» به بيتالمقدس تغيير دهند چون در اين صورت يهودي شدن بيتالمقدس شرقي و غربي كامل ميشود و شرط ظهور حضرت عيسي(ع) تحقق پيدا ميكند. بر اساس همين تفكر فرضية جنگ «آرماگدون» و جنگ هستهاي در كنار درياي مديترانه در منطقة آرماگدون را مطرح كردهاند و توجه دولتمردان آمريكايي به سلاحهاي اتمي و جنگهاي هستهاي را بر همين اساس توجيه ميكنند كه پوششي براي اقدامات تسليحاتي دولت آمريكاست. در آمريكا مشهور است كه به صورت سنتي كاتوليكها طرفدار «دموكرات»ها هستند و پروتستانها طرفدار «جمهوري خواه»ها، در حالي كه در انتخاب اخير اجماع پروتستان و كاتوليك به بوش پسر رأي دادند. بر اساس همين تفكر چون جهان كاتوليك بيش از پروتستانها در حالت انتظار براي ظهور عيسي(ع) به سر ميبرند، به همين دليل به ميدان آورده شدند، وگرنه بحث مسيحيت صهيونيستي، مسئله جديدي نيست.
اين نگاه تا چه اندازه در جريانهاي فكري دنيا اثرگذار است؟ اثر مسيحيت صهيونيستي را در اقدامات آمريكا ميتوانيم مشاهده كنيم كه امروزه جهان بينالمللي تحت تأثير اين اقدامات قرار گرفته است. وقتي در آمريكا رئيس جمهوري برسركار ميآيد كه كشوري هزاران كيلومتر دورتر از كشور خودشان را دچار جنگ ميكند، نگاه مسيحيان صهيونيست مشخص ميشود. اسراييل يعني جنگ، خونريزي و كشتار؛ زيرا اسراييل به دنبال حكومت نژادي است و غير از نژاد خود را ـ اگر با او همكاري نكنند ـ حيوانات موذي ميداند كه بايد از روي زمين برداشته شوند. مانند آفت هستند و در نبرد خود عليه انسانيت براي اينها رحم و سنگدلي معنا ندارد. اگر سنگدلي را داراي صد درجه بدانيم بالاتر از درجة صدم كسي است كه انسانها را انسان نداند بلكه به شكل آفت به آنها نگاه كند. در اينجا نميتوان به سنگدلي او درجهاي اختصاص داد. اگر مكتبي فريب آنها را بخورد و در قالب اين مجموعه براي خود رفتار تعريف كند از رفتار او چيزي بهجز جنگ نميتوان انتظار داشت. آمريكا نيز كه تابع اين تفكر شده است در دنيا ديگر كاري به غير از جنگ نميتواند انجام دهد. هر كجا حضور پيدا كند جنگ و قتل و غارت و... به دنبال دارد و به غير از اسراييل ديگران قادر به اين نوع قتل و غارت نيستند چون بالاخره ديگران معناي انسانيت را به نوعي ترجمه خواهند كرد؛ اگرچه گاه براي منافع خود انسانيت را زير پاي ميگذارند، ولي قبول ميكنند انسانيت را زير پا گذاشتهاند ولي در مكتب اينها انسانيت معنا ندارد، و باقي را حيواناتي ميدانند كه اگر بار ندهند آفتند و بايد از بين بروند. به همين جهت تفكر مسيحيت صهيونيستي تابعي از صهيونيسم است. يعني از تفكر مسيحيت صهيونيستي تنها ميتوان انتظار جنگ، آتشافروزي و فساد داشت. اگر آمريكا هم بخواهد آرامش بيابد بايد اسراييل از بين برود. حضرت امام خميني(ره) هيچگاه شعار از بين رفتن آمريكا و از روي زمين محو شدن آمريكا را ندادند، اگر هم فرمودند آمريكا شيطان بزرگ است اشاره بر تفكر حاكميت آن دارد؛ ولي ايشان فرمودند: «اسراييل بايد از صفحه روزگار محو شود». گويا اين شيطان بزرگ عروسك خيمهشببازي اسراييل است كه اگر از روي زمين محو شود، اين عروسك فرو ميريزد. مقام معظم رهبري نيز فرمودند: روزي كه مردم آمريكا بفهمند كه صهيونيستها چگونه بر سرنوشتشان مسلط شدند و چه خيانتي در حق آنها كردند، به سختي از اينها انتقام خواهند گرفت.
چرا يهود و مسيحيان صهيونيست به اين اندازه بر روي مباحث آخرالزمان تكيه و تأكيد ميكنند؟ سازمان يهود و اسراييل به دنبال حاكميت جهاني است و حاكميت جهاني را آرزوي نهايي جهان ميداند و درون سازمان خود هدف اعلي را حاكميت خود معرفي ميكند. از نظر مسيحيت روز موعود اين عالم ظهور عيسي(ع) است. يعني عيسي(ع) را ختم دنيا و زمان ظهور او را زمان سعادت مردم دنيا ميدانند، بنابراين اسراييل به دنبال جهاني شدن و روز پاياني است و اگر اينها بخواهند مسيحيت را به نفع خود نظام دهند، بايد به مسيحيان مژده روز پاياني را بدهند. مسلماً اين تفكر منحرف، جهان را به روز پاياني نزديك خواهد كرد، چون از ديدگاه اسلامي ظهور امام زمان (عج) وقتي فرا ميرسد كه آتش جهان را فرا گرفته باشد و آن حضرت(ع) براي فرو نشاندن اين آتش ميآيد. البته به صورت ناخودآگاه صهيونيسم جهان را به آتشي ميكشاند كه جريان را از دست صهيونيسم خارج ميسازد و اينها توان محار جريان حق را از دست خواهند داد.
جايگاه انتظار و توجه به موضوع آخرالزمان و وجود حضرت امام زمان(ع) را در روايات اهل بيت(ع) چگونه ميبينيد؟ به طور كلي ذات شيعه با انتظار عجين شده است. اين انتظار نه فقط در زمان ما بلكه از زمان اهلبيت(ع) بوده است. اصولاً رواياتي كه از ائمه باقي مانده است بيشتر در قالب سؤال و جواب است. طبيعتاً هر چه در مورد موضوعي روايت بيشتر باشد به اين معناست كه سؤال بيشتري وجود داشته است و براي مردم آن زمان نيز اين مسئله مطرح بوده است. ولي به دليل نزديك شدن بيش از حد دشمن تا درون ديوارخانة امام حسن عسكري(ع) و بلكه درون خانة ايشان در قالب جعفر(كذاب) كه عموي حضرت(ع) بود و اخبار را به بيرون ميبرد و به همين دليل به او جعفر كذاب ميگفتند، چون گزارش ديدن حضرت را ميداد ولي آنان كه براي جستجو ميآمدند، كسي را پيدا نميكردند و طرفين به او جعفر كذاب ميگفتند. بنابراين اولين عامل ملموس قابل ذكر براي غيبت نزديكي دشمن است. بعد از آن حضرت [امام زمان](ع) نماينده دارند و دشمن ميتواند از طريق اين نماينده حضرت را مورد تعقيب قرار دهد. در نتيجه بايد ارتباط با اين نماينده مخفي باشد. مردم از بردن نام مبارك حضرت(ع) منع ميشوند و با اشاره بايد در مورد ايشان صحبت كنند، يعني تقيهاي بيش از حد معمول در مورد اين مسئله پيش ميآيد. بنابراين انتظار تبديل به اندوهي پنهان ميشود. هر مسئلهاي كه تحت عنوان تقيه قرار گيرد، حرف از آن كمتر ميشود ولي واقعيتش بيشتر ميشود. به ميزان نياز بحث غيبت را مطرح و تبيين ميكردند. آنجايي كه قرار بود به شيعه اميد دهند و يا بعضي مسائل ديگر روشن شود كتابهاي زيادي هم نوشته ميشود. اصولاً آرمان شيعه بحث انتظار و ظهور است. و شيعه تلاش ميكند آرمان خود را مخفي نگاه دارد. امروز در جمهوري اسلامي مردم به هواي انتظار زندهاند. اگر تظاهري به اين مطلب نيست، مطمئناً آن حزن قلبي هنوز وجود دارد. در مصاحبههاي خياباني اگر به سراغ مردم با هر تفكر و جايگاه اجتماعي برويد و از آنها در مورد امام زمان (عج) سؤال كنيد محال است در مورد ايشان اطلاعات نداشته باشند و نگويند او همان محبوب قلبهاست كه خواهد آمد. ذات شيعه انتظار است گرچه به دليل آن وضعيت تظاهر به اين بحث اندك بوده است و شايد اين يك استراتژي بسيار عالي بوده كه اجرا شده است، چون بحث انتظار براي ما حل شده است به اين معنا كه ما بحث انتظار را به صورت يك بحث ديني سادهاي مطرح ميكنيم اما بحث انتظار پيام سنگيني براي قلدرهاي جهان خواهد داشت. ما هم ميگوييم شخصي پاك كه عالم مطلق است و معصوم، ميآيد و با تمام رفتارهاي تابع تبار، پول، حزبگرايي و فاميلگرايي برخورد ميكند. بنابراين آقاي بوش، شارون و ديگر قلدرهاي دنيا جايگاهي در جهان نخواهند داشت. طرف ديگر سكه انتظار رام شدن يا نابود شدن قلدرهاي دنياست. شعار انتظار براي ما مسئلهاي حل شده است ولي در خارج از ما قلدرهاي دنيا را به عكسالعمل وادار ميكند. بنابراين تا قبل از جمهوري اسلامي، رفتار آنها با مجموعهاي كه صاحب اين شعار بودند بسيار متفاوت با اين رفتار بعد از جمهوري اسلامي است، چون قبل از جمهوري اسلامي اين پيام، پيامي پنهان و ساده بود، اما هنگامي كه جمهوري اسلامي به وجود ميآيد و در مقدمه قانون اساسي آن نوشته ميشود؛ حكومت جمهوري اسلامي مقدمه و زمينهساز دولت جهاني حضرت مهدي (عج) است، آن وقت ديگر قضيه براي قلدرهاي دنيا تفاوت ميكند. بحث انتظار ما كه يك شعار بود، تبديل به يك واقعيت شد. بنابراين تهديد، علني شده است و به همين دليل آنها وارد عمل ميشوند. بحث انتظار ذات حركت شيعه و آرمان مردم ماست. بر اساس اين آرمان مردم به ميدان آمدند، شهيد دادند و اكنون هم مقاومت ميكنند. مقام معظم رهبري نيز فوايدي از تحقق اين آرمان را در دو سخنراني اخير خود به مردم دادهاند؛ يكي در صحبتي كه به مناسبت سالگرد 19 دي داشتند كه فرمودند: «شما جوانها شاهد روز پيروزي و نصر خواهيد بود». اين جمله ميتواند اشارهاي به سورة «إذا جاء نصر الله و الفتح» داشته باشد. كه سورة امام زمان(عج) است. و همچنين در پيامشان به حجاج نوشتند: «سالهاي آينده سالهاي سرنوشتساز براي جهان اسلام است». بنابراين بحث امام زمان (عج) بحث بسيار عميق و ريشهاي است، البته همه بايد تلاش كنيم اعتقادمان را به عنوان يك تذكر دائماً بگوييم. چنانكه قرآن كريم ميفرمايد: و ذكّر فإنّ الذّكري تنفع المؤمنين.3 ميگويند «عصر» در سورة «والعصر» قسم به امام زمان (عج) است و تا آن روز نرسيده بايدكساني كه به آن ايمان دارند، براي آن نيز فعاليت كنند و به همديگر نيز توصيه كنند، توصيه به حق، و صبورانه انتظار بكشند. اين تذكر لازم است و هميشه هم بوده است. در هر دورهاي اين تذكر نامهها را مينوشتهاند؛ مانند: غيبت طوسي، غيبت نعماني و كمالالدين صدوق. به همين صورت كتب روايي هيچگاه خالي از بحث غيبت نبودهاند.
|