|
حاكميت اصولگرايي پروتستانيستي |
|
|
|
۱۳ تير ۱۳۸۵ |
نويسنده: سمير مرقص ترجمه: قبس زعفراني
اشاره: با رسيدن جورج بوش به قدرت و رياست جمهوري آمريكا، در حاليكه جناح راست پروتستان را در كنار خود داشت و حامل ديدگاهها و نظرات خاص خويش در قبال مسائل فرد و جامعه و اسرائيل و جنگ اعراب ـ اسرائيل بود، تحقيقات و پژوهشهاي متعددي در زمينة تأثير بسيار زياد ديدگاههاي مسيحي ـ صهيونيستي بر مواضع دولت آمريكا در قبال حوادث خاورميانه صورت گرفت و چاپ و منتشر شد. امروزه با افزايش فشار رژيم صهيونيستي بر ملت مظلوم فلسطين، سمير مرقص، محقق و پژوهشگر مصري تلاش نموده، در تحقيق و پژوهش خويش به پيشينة مذهبي عميق گرايش مطلق آمريكا به رژيم صهيونيستي بپردازد. لازم به تذكر نيست كه ديدگاهها و مواضع كليساهاي انجيلي لبنان و سوريه و فلسطين و ساير كشورهاي مشرق عربي با مواضع و ديدگاههاي پروتستانهاي يهوديزه شدة آمريكا تفاوت بسيار دارد و حتي برخي از اين كليساهاي انجيلي، بهويژه در فلسطين، نقشي مهم و حساس در مبارزه و رويارويي ملت فلسطين با دستگاه مرگ اسرائيل ايفا مينمايند. توجه شما را به مقالة تحليلي وي، جلب ميكنيم. ٭ ٭ ٭ 1. كسي كه به مطالعة تاريخ ايالات متحده از زمان تأسيس و برپايياش پرداخته باشد، ميتواند ملاحظه كند كه دين تا چه اندازه در شكلگيري دنياي جديد (آمريكا) تأثيرگذار بوده است. در سال 1620 ميلادي، مهاجران جديد يا به اصطلاح «پيورتانيها»1 عقيدة پروتستانتيسم (كه در اصل كالونيسم ميباشد) را همراه خود به دنياي جديد آوردند، در حاليكه سعي داشتند، بدون هيچ مانعي زمينة تطبيق و اجراي آن اصول را در انگلستان فراهم آورند. امّا چون مورد آزار و اذيت و ظلم و ستم قرار گرفتند و از انگلستان بيرون رانده شدند، اميد خود را به دنياي جديد بستند تا شايد بتوانند در آنجا مطابق اصول و مبادي كالويني به حيات خويش ادامه دهند. با اينكه «كالونيسم» ديدگاه خاص خويش را نسبت به جهان، زندگي و انسان و نجات وي داشت، با اين حال اين ديدگاه جدا، و دور از واقعيتهاي اجتماعي محيطي كه در آن شكل گرفته، نبود. اين مكتب و ديدگاه داراي ريشههاي تاريخي و علمي و شناختي خاصي بود و در راستاي همان جامعه و لحظة خاصي كه در آن متولد شده و پاي به عرصة وجود گذاشته بود قرار داشت كه عبارت از؛ چارچوب و سياق اروپايي با تعاملات تاريخي خاص خودش در آن دوره بود. به همين دليل انتقال اين ديدگاه به دنياي جديد نياز به مقداري سازگاري و مدارا داشت. در اين زمينه اگر علماي جامعهشناسي (بهويژه علماي مذهب) قابل باشند كه اعتقادات مذهبي و كليساها منعكس كنندة جوامعي هستند كه برآن حاكميت دارند، بيشك جامعة آمريكا نمونة بيمثال گفتة اين دانشمندان است. لذا ملاحظه ميكنيم كه كالونيسم متحول شد و تغييراتي را در خود به وجود آورد تا خود را با اوضاع و احوال دنياي جديد منطبق سازد. به تأكيد، سرزمين جديد، انگلستان نبود، آمريكا بود، هرچند آن را انگلستان جديد2 ناميدند، با اين حال آمريكا خود را بر عقيدة مهاجر تحميل كرد و خود را متحول نمود تا پاسخگوي نياز دنياي جديد به مرجعيت مورد نيازش باشد و بر تحرك فزايندهاش استيلا يابد. بنابراين، به گفتة «جان پياروچو»، عجيب نبود اگر «جامعه در آن واحد از دو مادرزاده شود». و از آنجا كه مهاجران جديد پروتستاني بودند و در اكثريت قرار داشتند، كليساي آنها حاكم گرديد و مذهب ايشان در آن جامعه استيلا يافت. بسياري از محققان به اين سمت رفتهاند كه مهاجران نوين، پروتستانها، تأثير لاهوتي، تاريخي، كتابي، و سياسي مركبي از يهوديت پذيرفته بودند، بهگونهاي كه اين تأثير آنها را واداشت تا ميان پروتستانتيسم و يهوديت «سازگاري» برقرار نمايند كه تا حال حاضر نيز وجود دارد و عملاً در گرايشات و جريانات اصولگرا ملاحظه ميشود. اين تأثير از ديدگاه شهركنشينان جديد پروتستاني به دنياي جديد بازميگردد كه آن را «قدس جديد» به شمار آوردند. بهگونهاي كه احساس كردند، تجربة بدست آمده در انگلستان آنها را به سان تبعيدشدگان عبراني نموده كه احوالشان در تورات آمده است، به همين دليل آمريكا از نظر آنان «كنعان جديد» گرديد، و آنها خود را به سان عبرانيهايي ميپنداشتند كه از بندگي «فرعون» (جيمز اوّل، پادشاه انگلستان) و از «سرزمين مصر» (انگليس) فرار كردهاند تا از ظلم و ستم و آزار و اذيت مذهبي رها گشته و به دنبال مأمن و پناهگاهي براي خويش هستند. اين احساس در واقعيت نيز خود را نشان داد و در شيوة همزيستي شهركنشينان جديد با جا و مكان جديد نمود پيدا كرد، چرا كه آنها بر اماكني كه اسكان گزيدند، و فرزنداني كه به دنيا آوردند، نامهاي عبراني نهادند. افزون بر آن يادگيري و آموزش زبان عبري در مدارس و دانشگاههايشان الزامي گرديد. لازم به ذكر است، اولين مدرك دكترايي كه دانشگاه «هاروارد» در سال 1642 اعطا كرد، به موضوع «زبان عبري، زبان مادري» اختصاص داشت و اولين كتابي كه در آمريكا منتشر شد، سِفر مزامير و اولين مجلهاي كه صادر گرديد، عنوان «يهودي» را برخود داشت. به اين ترتيب آمريكا در ديد شهركنشينان نوين «نمونة روحي و معنوي عهد قديم عبري» باقي ماند و حتي آنان كودكان خويش را «فرزندان و كودكان اسرائيل»3 ناميدند. اين سازگاري و عشق و علاقه ـ ميان پروتستانتيسم و يهوديت ـ زماني فزوني يافت كه ايالات متحده شاهد امواج گستردهاي از مهاجرت يهوديان و كاتوليكها گرديد. به اين ترتيب رابطة پروتستانتيسم و يهود بيش از پيش گرم و صميمانه شد، در حاليكه رابطهاي كاملاً معكوس ميان پروتستانتيسم و كاتوليسيسم قابل ملاحظه بود. زمينههاي مشتركي ميان پروتستانتيسم و يهوديت يافته شد، در حاليكه اين زمينهها در ميان پروتستانتيسم و كاتوليسيسم محقق نگرديد و به سرعت، اين رابطة گرم و صميمانه به منصة ظهور و عمل رسيد. با آغاز قرن هجدهم، فلسطين به عنوان «وطني براي يهود» جايگاه خاصي در ميان پروتستانها باز كرد. اين موضوع، بعدها اين اعتقاد راسخ را در لاهوت پروتستانتيسي آمريكا به لزوم «برانگيختگي يهود» بهوجود آورد. اين رابطة گرم و صميمانه همچنين به ميدان فرهنگ و بُعد اصولي آن نيز كشيده شد و بسياري از آموزههاي روحي و اعتقادي يهود و سپس يهوديت صهيونيستي وارد اين عرصه شد، تا اندازهاي كه اين گرايش قدرتمند در ميان پروتستانها بهوجود آمد كه معتقد شدند، مسيح موعود جز در صورت بازگشت حكومت يهود ظهور نخواهد كرد. اين گرايش پروتستاني آنقدر قوي بود كه ميتوان گفت، پروتستانها نه تنها با آغوش باز آنرا پذيرفتند، بلكه تمام تلاش خويش را بر لزوم احياي ملت يهود متمركز نمودند و در اين زمينه با اصول و مبادي جنبش صهيونيسم در يك نقطه تلاقي نمودند. كشيش ژوزف اسميت، بنيانگذار كليساي «مورمونها»، نظرية برانگيختگي يهود در فلسطين را پذيرفته، گروهي از ستارگان تابناك لاهوتيهاي انجيلي مانند: سيروس اسكوفيلد، و كشيش ديليلم بلاكستون، كه شهركهايي براي يهود ايجاد كردند، را به دنبال خود كشاند. به طور مثال: و.گريسون، شهركي زراعي ـ يهودي ساخت تا در آنجا به مهاجران يهود مسائل و امور زراعي و توليد زراعي را آموزش دهد. پس از آن مورخان از تحول مهم ديگري سخن ميگويند كه عبارت از: گذشتن از مرحلة عشق و علاقة وجداني و روحي و توجيه لاهوتي و پاي گذاشتن به مرحلة فشار سياسي براي تحقق اين هدف روحي ـ سياسي است كه در برپايي وطني يهودي نمود پيدا ميكند. به همين دليل ملاحظه ميكنيم، كشيش بلاكستون سازماني به نام «هيئت عبري براي اسرائيل»4 را تأسيس ميكند كه همچنان به فعاليت خويش با نامي جديد ادامه ميدهد و اين بار با نام «انجمن آمريكايي در انتظار مسيح»5 كه قلب تپندة دستگاه فشار صهيونيستي در ايالات متحده به شمار ميآيد. اولين اقدام به ثبت رسيده در اين سازمان، اقدام بلاكستون در جمعآوري امضا در تأييد تأسيس وطني صهيونيستي در فلسطين و ارسال درخواست آن به رئيس جمهور وقت آمريكا بود. مدت كوتاهي پس از اين اقدام، كنگرة آمريكا (هم مجلس سنا و هم نمايندگان) با «قرارداد بالفور» موافقت كرد و حمايتهاي رسمي سياسي و ملي با شكلگيري و تشكيل سازمانها و انجمنهاي مختلف دوام يافت و تمام اين سازمانها و انجمنها به عنوان اهرم فشار عليه دولت آمريكا عمل ميكردند. به اين ترتيب مذهب با سياست و لاهوت با تاريخ درآميخت و رابطهاي بيهمتا ميان پروتستانيسم و يهوديت به طور عام و ميان اصولگرايي پروتستانتيستي و صهيونيسم يهودي، به طور خاص، ايجاد گرديد و آنقدر گسترش يافت كه «صهيونيسم مسيحي» پاي به عرصة وجود گذاشت. «صهيونيسم مسيحي» پيش از تأسيس اسرائيل به بازگشت يهود به عنوان يك ملت به سرزمين موعودش در فلسطين و تأسيس مملكت هزار سالة آن در جهان بود. پس از برپايي اسرائيل «صهيونيسم مسيحي» به اسرائيل به عنوان حادثهاي مينگريست كه بر درستي اعتقاداتش تأكيد داشت. از جهت ديگر، پروتستانها از مهاجرت كاتوليكهاي جديد به آمريكا نگران بودند، چون اگر ايشان نيز مانند پروتستانها خواهان تحقق اهداف و خواستههاي خويش و گرفتن امتيازات و حضور در دستگاههاي مذهبي و دولت بودند، رو در روي پروتستانها قرار ميگرفتند، اين باعث شد تا پروتستانها خواهان تطبيق اصل تئوريك جدايي دين از حكومت شدند. اين خواستة پروتستانها نيز برآورده و مقرر گرديد، اصل جدايي دين از سياست در قانون اساسي آمريكا، كه براي اولين اصلاحات قانوني در سال 1789 آماده ميشد، گنجانده شد. در اين مادة قانوني ميخوانيم: كنگره آمريكا هيچ قانوني در زمينة حاكميت يك مذهب يا جلوگيري از درآمدن به آن آيين وضع نميكند. و جفرسون، رئيس جمهور وقت آمريكا، با ارسال نامهاي به جمعيت مردان مذهبي يكي از كليساهاي ايالت كانيتكت در سال 1802 ضمن تفسير اين مادة قانوني، در نامة خويش تاكيد كرد: هدف از اولين اصلاح در قانون اساسي ايجاد ديواري حايل ميان كليسا و دولت است. اين بدان معنا بود كه كنگره از وضع قوانيني كه مذهبي را بر كشور حاكم ميگرداند يا مانع آزادي بيان مذهبي يا واداشتن پيروان آييني خاص به انجام كاري يا منع از انجام كاري به هر طريقه و وسيله، يا كمك به دولت در اين زمينه، چه در بعد مادي و چه بعد معنوي، منع ميگرديد. به همان اندازه كه اين مادة قانوني دولت را از حمايت از آييني خاص منع ميكرد، به همان اندازه مادة قانوني ديگري به آن منضم شد كه حق آزادي بيان مذهبي به تمام اديان كشور را ميداد. به نظر ميرسد، اين مادة قانوني چندان مورد توجه نيروهاي جامعه واقع نشده و اهميتي به اجرا يا عدم اجراي آن ندارند. پروتستانها از زمانيكه پاي به ايالات متحده گذاشتند، «اولين وثيقة قانوني» را امضاء كردند كه بر تأسيس كشوري اصولي تاكيد ميكرد كه در «عنايت خداوند» قرار داشت. آنها به اين دنياي جديد آمدند تا با اعتقاد خويش به سر برند و زندگي كنند، به همين دليل عقبنشيني و سكوت موقتشان، عقبنشيني و سكوتي تاكتيكي بود كه شرايط موجود آن را برايشان فرض ميكرد. زندگي در ساية نفوذ و شهرت مذاهب اين موضوع را برايشان تحميل كرد تا اوضاع و احوال تغيير كند. اينجاست كه متن قانون اساسي در تفسير خويش و به واقعيت درآمدن مقابل نيروهاي جامعه سر فرود ميآورد. و در تاريخ ثابت شده است كه در بسياري از مواقع متون قانوني كه بوسيلة جريانات و گرايشات مذهبي به تصويب ميرسند، فقط مسائل روزمره و عادي مردم را در برنميگيرند، بلكه موج اين فشار آنقدر گسترده و وسيع است كه مسائل سياست خارجي و از جمله، خود سياست خارجي را نيز شامل ميگردد.
استيلاي جناح يهوديزه شده روند تاريخي حيات پروتستانتيسم، در ايالات متحده، به دو نكته اشاره ميكند: 1. يهوديزه شدن، تمام جريانات و گرايشات اصولگرا را در برميگيرد، بهگونهاي كه به همين دليل شاهد «عبريزه» شدن آمريكا هستيم و اين پديده، آشكارا در فرهنگ حاكم بر جامعه قابل ملاحظه است تا اندازهاي كه جفرسون، رئيس جمهور وقت آمريكا، را واداشت تا طرحي به كنگره ارائه دهد و خواهان حذف علامت عقاب از پرچم آمريكا و طراحي تصويري به جاي آن شود كه نشان دهد، خداوند فرزندان اسرائيل را در روز به سوي مه و ابر، و در شب به سوي ستون آتش هدايت ميكند. اين پيشنهاد با اين متن وارده در «سِفر خروج» مطابقت داشت كه ميگفت: و خداوند پيشاپيش ايشان، وقت روز در ستون ابر، تا آنكه ايشان را رهبري نمايد، و وقت شب در ستون آتش، تا آنكه ايشان را منور سازد، ميرفت تا كه روز و شب راهي باشند.6 اين گرايشات و جريانات يهوديزه شده به ساخت قالبي مذهبي پروتستاني يهودي منجر شد كه پايه و اساس آن را تورات تشكيل ميداد و اثر آن ترويج و گسترش اصطلاحاتي هم چون، ميراث مشترك مسيحي ـ يهودي، اخلاق مسيحي ـ يهودي و تعهد و التزام ادبي ـ اخلاقي جهت حمايت از اسرائيل بود. بيشك، اين گرايشات و جريانات يهوديزه شده زماني خطراتشان فزوني مييابد كه بفهميم آنها سازمان يافته و ساختاري در تعدادي از فرقهها و طوايف پروتستانيستي منتشر ميشوند و گسترش مييابند و اينها همان كليساي طبقة حاكمه و بالاي جامعه هستند. در طول بيش از دويست سالي كه از عمر آمريكا ميگذرد، اين كليساها هميشه حضور و وجود داشتهاند و به كليساهاي «واسپ»7 معروف هستند (مخفف انگليسي: پروتستان سفيد انگلو_ساكسوني) و تأثير زيادي بر ساخت و شكل دهي سياست آمريكا ميگذارند. 2. حاكميت جريان اصولگرايي بر پروتستانتيسم آمريكايي، با اينكه جريانهاي ليبراليستي و چپ درون آن ملاحظه ميشود، با اين حال جريان اصولگرايي اثرگذارتر و سازمان يافتهتر از ساير جريانات و گرايشات است و جريان صهيونيسم را در خود جاي ميدهد. اين جريان توان در حصار گرفتن جريانات و گرايشات ليبراليستي يا جريانات و گرايشات معروف به «مسيحيت نوين»8 را داشت كه تلاش نمود، با نتايج و آثار حاصله از پيشرفت در زمينههاي صنعتي و مدرنيزه شدن جامعة آمريكا همراه گردد و به مقابله با مشكلات مدرنيزاسيون و پيامدهاي اجتماعي و فرهنگي آن برود. ياران و پيروان اين جريان خواستار پذيرفتن تغييرات حاصله و ايجاد تغيير و تحول در كليساهاي خويش در مسير ليبرالي آن شدند تا با ديدگاههاي عملي و واقعي همگام و سازگار باشد. اما اصولگرايي پروتستانيتي كه از همان ابتدا وزنهاي سنگين در آمريكا به شمار ميآمد و با آغاز قرن بيستم راست نوين مسيحي، شكل تحول يافتة آن به شمار ميآيد، به شدت با تلاشهاي بذل شده از سوي مسيحيتِ نوينِ در استناد به عقل در زندگي مدرن مخالفت كرد. رهبران اصولگرا، مانند آرنو گيبيلن و بيلي سانداي در مقابله با گرايش و جرياني كه از نجات استوار بر مشاركت جمعي حمايت ميكرد و «انجيل اجتماعي»9 ناميده ميشد، منادي نجات و رهايي فردي و شخصي جدا از واقعيتها شدند و مهمتر از آن مقابل گفتوگوي اديان و همزيستي آنها با يكديگر قد علم كردند و بر تمام مسيحيان تبليغ اعتقاد خود را بر تمام مسيحيان فرض نمودند، چون آيين خويش را با اديان و فرهنگهاي ديگر در جنگ و نزاع ميديدند. «راست مسيحي» در چهره و ماهيت جديد خود، ادامة اصولگرايي پروتستانيسم به شمار ميآيد كه در آغاز قرن بيستم پاي به عرصة وجود گذاشت و با يكديگر در اصول تئوريك از حيث نگاه به جهان و جامعه و انسان، مشترك هستند. اصولگرايي مسيحي، از آغاز قرن بيست شروع به شكلگيري نمود و در پي انتشار مجموعهاي 12 جلدي به نام «اصول» كه نود مقاله را در برميگرفت و نويسندگان آن لاهوتيهاي پروتستاني مخالف هر نوع تسويه يا راه حل ميانه با نوگرايي بودند، از لحاظ فكري و عقلي متبلور شد. بنابراين ميتوان گفت، اين اصولگرايي مسيحي بود كه پايههاي تئوريك نقش خداوند در تطهير و پاكسازي فرهنگ حاكم و آغاز جنگي مقدس عليه شيطان كه در قلب وطن لانه گزيده است را وضع نمود، چون فقط آنها بودند كه وسيلة تعبير و بيان «خواست و ارادة الهي» به شمار ميآمدند. پس ازآن، راست مسيحي آمد تا هويت و سرشتي سياسي، كه حاصل ارزشهاي تغيير نيافته و اولية اصولگرايي باشد، به خود بگيرد. به همين منظور تلاش كرد تا اين ارزشها را به ظهور و اجرا برساند. ديدگاه اصولگرايانهاي كه يكي از مهمترين مبلغان و مبشران معاصر، پت رابرتسون، آن را بيان ميكند، ملاحظه مينمايد كه آمريكا در زمان خيزش و رستاخيز چگونه است و هنگام باز پس گرفتن «ميراث يهودي ـ مسيحي»10اش نقشي اساسي و مركزي خواهد داشت. بسياري از رهبران بزرگ اصولگرايي پروتستاني با رابرتسون در اين ديدگاه شريك هستند و نقش فرهنگ پروتستانيستي ـ اصولگرايي را در اين پروسه اساسي ميبينند و اعتقاد دارند، خانواده مهمترين جا براي اانتشار افكارشان به شمار ميآيد، چون قلب و هستة جامعه است. تصورات و برداشتهاي نظري كه اصولگرايان در آغاز قرن بيستم آن را ترويج نمودند، ميبايست موجوديتي سازمان يافته و ساختاري ميداشت تا آن را به عمل درآورد. لذا سال 1942 نقطة تحول مهمي در تاريخ اصولگرايي پروتستانيستي به شمار ميآيد. در اين سال «سازمان ملي انجيليها»11 تأسيس شد، و اين سازمان موجوديت سازمان يافته و ساختاري به شمار ميآيد كه هزاران كليساي اصولگراي آمريكا تحت لواي آن قرار دارند. بنابراين بسياري از محققان و انديشمندان اين سازمان را «انتقالي ماهوي» در تاريخ اصولگرايي پروتستانيسم به شمار ميآورند، آنهم به دو دليل: 1. انتقال تحركات اصولگرايان پروتستاني از جنبش به سازمان؛ 2. انتقال از تحركات طبيعي معمول مذهبي ـ اخلاقي به سازمان يافته كه به ايشان اجازه ميدهد، نقشي سياسي نيز ايفا نمايند. بهويژه عامل دوم به اصولگرايان پروتستاني اجازة تأسيس سازمان و شكلگيري سازمان يافته اصولگرايي پروتستانيستي و «سياسي شدن» سه مسئلة ذيل را داد: 1. قدرت تأثير و فشار، بهويژه بر دو قوة مقننه و مجريه. 2. جذب شدن در شبكهاي از روابط با اقتصاددانان و سياستمداران بزرگ كه نتايج آن از دهة 70 آشكارا قابل ملاحظه بود. 3. يافتن فرصت لازم جهت ساخت و شكلدهي سازمانهايي مشابه. از آنچه گذشت ميتوان گفت از سال 1970 ميلادي، جنبش اصولگرايي پروتستانيستي توانست نقش تأثيرگذاري در عرصة سياست آمريكا و بازگرداندن مفاهيم و برداشتهاي تئوريك بكر و دست نخورده ايفا نمايد كه جنبش آن در آغاز قرن بيستم مطرح ساخته بود و اكنون ميتوانست به آن رنگي و لعابي سياسي بزند و در ميدان واقعيتهاي سياسي بهكار گيرد، بلكه حتي آنقدر ادامه يابد كه خود سياست خارجي آمريكا را نيز در برگيرد.
پينوشتها: 1. Puritans. 2. New England. 3. Childrenlsrael. 4. Hebrew Mission on Behalf of lsrael. 5. American Messianic Fellowship. 6. سِفر خروج، 13:21 . 7. WASP: (White Anglo-Saxon Protestant). 8. New Christianity. 9. Social Gospel. 10. Judeo-Christion Heritage. 11. National Association of Evangelicals.
ماهنامه موعود شماره 57 |