|
۱۳ تير ۱۳۸۵ |
|
نميدانم چه سّري است در رمضان، كه سحرهايش اينگونه غوغا ميكند. نميدانم چه سّري است در رمضان، كه سحرهايش پرده از ديدگان بيدار كنار ميزند تا نيافتنيها را به چشم ببينند و به گوش بشنوند... سحرهاي رمضان چشيدني است. عاشقانهترين كلمات، لطيفترين عبارات و مهربانهترين نجواها به بركت سحرهاي رمضان است كه آفريده ميشوند؛ و تنها كسي ميتواند زيبايي سحرهاي رمضان و جادوي ملكوتي آنها را دريابد كه جنس سحر را بشناسد و بداند آنچه را كه هر سحر اتفاق ميافتد...
باورم نميشود ماه رمضان بيايد و درِ خانهاي بسته بماند. باورم نميشود ماه رمضان بيايد و دستي خالي بازگردد. باورم نميشود ماه رمضان بيايد و دلي داغديده بماند. مگر رمضان ماه بركت و رحمت و آمرزش نيست؟ مگر بهترين روزها و بهترين شبها و بهترين ساعات آز آنِ رمضان نيست؟ مگر ضيافت خدا تمام عيار بر پا نميشود؟ ... اما نميدانم چه سّري است در رمضان، كه سحرهايش اينگونه غوغا ميكند. نميدانم چه سّري است در رمضان، كه سحرهايش پرده از ديدگان بيدار كنار ميزند تا نيافتنيها را به چشم ببينند و به گوش بشنوند... سحرهاي رمضان چشيدني است. عاشقانهترين كلمات، لطيفترين عبارات و مهربانهترين نجواها به بركت سحرهاي رمضان است كه آفريده ميشوند؛ و تنها كسي ميتواند زيبايي سحرهاي رمضان و جادوي ملكوتي آنها را دريابد كه جنس سحر را بشناسد و بداند آنچه را كه هر سحر اتفاق ميافتد... ٭ ٭ ٭ سحر هنگامة سوختن دلهاي بيقرار است؛ برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد و نخستين تجلي اين سوختن، آه و نالة سحري است؛ گرم ترانة چنگ صبوح نيست چه باك نواي من به سحر آه عذرخواه من است انگار بيهيچ قراردادي، همگان پذيرفتهاند كه بسياري از معماها به وقت سحر گشوده ميشود و بسياري از پرسشها در اين هنگام بايد پرسيده شوند؛ اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست همراه صميمي سحر، باد صبا است كه خود رازدار و رازداني ديگر است؛ صبا وقت سحر بويي ز زلف يار ميآورد دل شوريدة ما را به بو در كار ميآورد حكايت كردن دل تنگيها با صبا نيز در سحر است؛ سحر بلبل حكايت با صبا كرد كه عشق روي گل با ما چهها كرد شكوفايي سحرگاهي هم به مدد صبا است كه حاصل ميشود؛ اي صبا امشبم مدد فرماي كه سحرگه شكفتنم هوس است حرفها و گفتههاي سحري از گونهاي ديگرند، نه دنيايياند و نه كهنه، نه بوي خودخواهي از اين سخنها ميآيد و نه فريبكاري، حرفهايي نابند از عشق پاك! ميخواه و گل افشان كن از دهر چه ميجويي اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه ميگويي... سحر فرصت جمعآمدن شاهد و ساقي و شمع است؛ به كوي ميكده يارب سحر چه مشغله بود كه جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود پيام سحر، دل بستن به لطف خداوند است؛ سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندي خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي و تنها خدا ميداند كه دعاي سحر با جان و هستي آدمي چه ميكند؛ هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ از يمن دعاي شب و ورد سحري بود سحر با «وصل» پيوندي ناگسستني دارد؛ سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد و چنين سحري بيشك پايان غم و اندوه و يافتن زندگي جاودانه نيز هست؛ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند مرغ سحر، نماد خوش خبري است؛ بركش اي مرغ سحر نغمة داوودي باز كه سليمان گل از باد هوا باز آمد دوست كه حقيقت خوبي و زيبايي و كمال را ميشناسد؛ قدر مجموعة گل مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقي خواند معاني دانست جام جهان نما، به وقت سحر، به بيدار دلان تقديم ميگردد؛ پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد و اندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم و پيام شادي بخش غيب نيز همان هنگام شنيده ميشود: سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش كه دور شاه شجاع است مي دلير بنوش همه پشت گرمي مستان بيدل شده به گرية سحري است؛ بيار مي كه چو حافظ هزارم استظهار به گرية سحري و نياز نيمشبي است كه آن هم نشأت يافته از سرچشمة بيپايان لطف است: سوز دل، اشك روان، آه سحر، نالة شب اين همه از نظر لطف شما ميبينم از همين روست كه هيچ قطرهاي از آن بيثمر نميماند و به گوهري بيمانند بدل ميشود؛ گرية شام و سحر شكر كه ضايع نگشت قطرة باران ما گوهر يكدانه شد ٭ ٭ ٭ با اين همه مباركترين سحر، آن است كه با شب قدر همراه ميگردد؛ چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند گويي همة حيثيت سحر از قدري است كه در آن يار و جام هر دو مهيايند؛ در شب قدر ار صبوحي كردهام عيبم مكن سرخوش آمد يار و جامي بركنار طاق بود و اگر در چنين حالي، لذت سحر به بهاي مستي شب از دست رود باكي نيست؛ گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست از مي كنند روزهگشا طالبان يار آري، روزهداران، خوب ميدانند كه: ثواب روزه و حج قبول آن كس برد كه خاك ميكدة عشق را زيارت كرد و زمزمةشان در هر سحرگاه سحر آميز رمضان اين است كه؛ آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل همه در ساية گيسوي نگار آخر شد.
سهيلا صلاحي اصفهاني
ماهنامه موعود شماره 57 |