spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
درمانده از رفتن چاپ پست الكترونيكي
۱۳ تير ۱۳۸۵
رفتن به
درمانده از رفتن
صفحه 2
شيدا سادات آرامي

 زن چادرش را از سر برداشت و با چشماني پف كرده و خواب‌آلود، ساق پاي مرد را گرفت و با همة قدرت زنانه‌اش به سختي فشرد. در همين مدّت كه از خواب بيدار شده بود، شايد اين چندمين بار بود كه اين كار را انجام مي‌داد و هر بار مرد، بدون كمترين عكس‌العملي، تنها نگاهش مي‌كرد و او كه حالا سرانگشتانش از زور فشار درد گرفته بود، آهي بيرون داد و به مردي كه خسته و زار در رختخوابش دراز كشيده بود، نگريست و گفت:
احمد! راستي هيچي احساس نمي‌كني؟ اصلاً دردت نگرفت؟
و وقتي جواب منفي او را شنيد، آرام پايش را كمي بالا آورد و يكدفعه رها كرد. پا مثل تكّه گوشتي، پائين افتاد و به‌دنبال آن چشمان نگران زن، با تعجّب به احمد خيره شد و زيرلب گفت:
او حتي نمي‌تواند، پايش را بالا نگاه دارد... .
بغض، باعث شده بود كه احمد تا آن لحظه، كمتر حرف بزند، امّا حالا لبان چسبناكش را از هم گشود و گفت:
محبوبه! من هم از آن موقع تا حالا، دارم همين را به‌تو مي‌گويم. امّا تو باورت نمي‌شود و مي‌گويي به نظرت مي‌آيد. يا پايت خواب رفته... .
و بعد با بغض فروخورده‌اي ادامه داد:
محبوبه! احساس خوبي ندارم. دارم فكر مي‌كنم، اگر فلج شده باشم چي؟...
محبوبه، از هول زبانش را به دندان گزيد، اين چه حرفي است؟ احمد؟ صبر داشته باش. بگذار اصغرآقا، دكتر بياورد، بببنيم چه مي‌گويد؟
احمد، معصومانه پرسيد:
به نظرت، اصغرآقا، دير نكرده؟ نكنه دكتري پيدا نكند، هان؟ اين موقع شب مطب شبانه‌روزي كم پيدا مي‌شود، مگرنه؟
محبوبه، خودش را ميان چادري كه از سرش افتاده بود، پيچاند و گفت:
فكر نكنم، پيدايش مي‌شود حالا، امّا احمد! بهتر نيست مادرجان را از خواب بيدار كنم؟ شايد چيزي بلد باشد؟
نه، حرفش را نزن. خودت كه مي‌داني، قلبش ناراحت است. همين‌كه تا حالا هم بيدار نشده، خدا، خيلي كمك كرده.
احمد، راست مي‌گفت، خواست خدا بود كه تا حالا بيدار نشده بود. هم او، هم بچّه‌ها. كه كنار مادرجان، در اتاق بالا، خوابيده بودند. بچّه‌ها كه وضعشان معلوم بود، آنقدر در مجلس عروسي، با بچّه‌هاي ديگر بازي كرده بودند. كه حسابي خسته شده بودند، مثل خود محبوبه. و اين امّا بهانة خوبي بود تا رفت و آمدهاي نيمه‌شب و سروصداي طبقة پايين بيدارشان نكند. حتي وقتي او، چادر به سر و دوان دوان، رفت دنبال اصغرآقا ـ همساية بغلي‌شان ـ و از او خواست تا به خانه‌شان بيايد. بندة خدا ‌ـ اصغرآقا ـ چقدر ترسيده بود. وقتي محبوبه گفت: حال احمد خوب نيست، او اوّل پرسيده بود: «نفس كه مي‌كشد هان؟» و بعد، همانطوري با زيرپيراهن و پيژامه و موهاي پريشان و چشماني پف كرده، دنبال محبوبه آمد بالاي سر احمد. و خيلي هم نگذشت تا اينكه اصغرآقا رفت خانة خودشان آماده شود. تا حالا كه شايد نيم ساعت شده باشد، رفته پي دكتر شاهرخي نامي كه خودش مي‌گفت: در فلكة شاه عبدالعظيم، مطب شبانه‌روزي دارد و هميشه باز است، حتي نيمه‌هاي شب. مثل همين حالا كه شب از نيمه گذشته و سكوت و تاريكي همه‌جا را به زير سيطرة خود فرو برده و تنها صداي جيرجيرك‌ها از توي باغچة كوچك حياط. به گوش مي‌رسد. پنجره‌ها باز است و گاه‌گاهي، هوايي گرم و مرطوب، از ميان پنجرة نيمه‌باز، خود را به داخل مي‌كشد. چرخي مي‌زند و غمبار و سنگين از اتاق بيرون مي‌رود. محبوبه، هنوز كنار رختخواب احمد، چمباتمه‌زده و زانوهايش را به بغل گرفته و به چهرة احمد، خيره شده. همان صورت استخواني، با محاسني مشكي و چشماني نافذ، امّا اغلب به زير افتاده ... و او چقدر از اين چهرة آرام و معصوم او خوشش مي‌آمد. يادش آمد، آنوقت‌ها كه هنوز عروسي نكرده بودند، يعني همان روز كه احمد به خواستگاري‌اش آمده بود و قرار شد با هم كمي صحبت كنند. احمد، چقدر شيرين و دلنشين از حضرت صحبت به ميان آورد:
نظر بنده اين است كه اگر مي‌خواهيم زندگي تشكيل دهيم، بايد كارمان، رفتارمان، حرف‌هامان، طوري باشد كه آقا از ما راضي باشد. خداي نكرده حرفي براي خوشايند ديگران نگوييم كه در آن، دل آزردگي آقا را به‌دنبال داشته باشد... .
بعد آرام سرش را بالا آورده بود و با همان چشمان پاك و سياهش به محبوبه نظري انداخته و ادامه داده بود:
حتي دوست دارم به اين بهانه، صاحب فرزند شويم كه ياري به ياران آقا اضافه شود و عاشقي به جمع عاشقانش...  .
محبوبه از همان وقت، اسير آن نگاه و آن سخناني كه بوي عطر معنويّت مي‌داد، شده بود. و اگر بد نبود و نمي‌گفتند: دختر، هول برش داشته، دوست داشت، همانجا و در همان مراسم و حتي به خود احمد، بله را بگويد، و اينك، همان چشمان سياه، امّا خسته مدتي است كه به سقف خيره شده و محبوبه خوب مي‌فهميد كه به چه زحمتي، اشك‌ها را پشت پلك‌هايش نگه داشته است. در همين افكار بود كه با بلندشدن صداي زنگ، از جا پريد. چادر سر كرده، نكرده به سمت در دويد. چادر را روي صورتش كيپ كرد و چفت درب را عقب كشيد...
... دقايق زيادي از آمدن دكتر و اصغر آقا نمي‌گذشت. محبوبه پتوي روي پاهاي احمد را تازد و كناري گذاشت. دكتر با خونسردي با سرانگشتانش و انگشت شصت، داشت همان كارهايي را كه محبوبه انجام داده بود، روي پاهاي احمد، تكرار مي‌كرد. بعد عينكش را كمي پايين آورد و از بالاي عينك رو به احمد، پرسيد:
چيزي در پاهايت احساس نمي‌كني؛ دردي، گرفتگي، سفت شدن ماهيچه...
احمد به آهستگي جواب منفي داد. دكتر سپس چفت كيفش را باز كرد. چكش كوچكي را از آن بيرون آورد و به نرمي به زانوي چپ احمد زد. امّا او، عكس‌العملي نشان نداد. اين كار، با ضربة محكمتري با زانوي ديگر، نيز انجام گرفت، امّا ضربه‌هاي محكمتر هم چيزي را عوض نكرد. دكتر عينكش را روي چشم جابه‌جا كرد و سوزني را از كيف درآورد و خيلي زود به كف پاي احمد، فرو برد. محبوبه اين صحنه را كه ديد، لبش را گزيد و خودش را عقب كشيد. اصغرآقا هم، ابروهايش توي هم رفت و دلسوزانه گفت:
دِ دِ دِ ... احمدجون! ملتفت سوزن نمي‌شوي؟
و احمد كه اشك در چشمانش جمع شده بود، خيره به سوزني كه حالا تا كمر به كف پايش فرورفته بود، مي‌نگريست و تنها با سر جواب منفي داد. دكتر گفت:
ببينم، تا حالا سابقه داشته كه يكدفعه پاهايت خواب برود...
نه، آقاي دكتر. به ندرت، آن هم وقتي كه زياد روي يك پايم نشسته باشم. امّا نمي‌دانم كه چي شد، همين يكي، دو ساعت پيش از خواب بيدار شدم كه بروم آب بخورم ديدم قادر به هيچ حركتي نيستم...
براي لحظاتي سكوت غريبي فضاي اتاق را احاطه كرده بود. اتاقي كه با تك چراغي كه محبوبه روشن كرده بود. غمبارتر به نظر مي‌رسيد. دكتر روي برگة سفيدي، چيزهايي نوشت و بعد از مهر و امضا كيفش را بست و گفت:
برايتان آرام‌بخش نوشته‌ام و البته بهترين چيز برايتان استراحت است.
در همين وقت محبوبه با يك ليوان آب جوشيده از آشپزخانه، برمي‌گشت كه از دكتر علّت بي‌حسي پاها را پرسيد:
اعصاب پا، اعصاب وقتي از كار بيفتد، به دنبالش عدم احساس درد و عدم تحرّك خواهند آمد.
محبوبه با نگراني پرسيد:
بايد چكار كنيم، آيا مي‌تواند دوباره راه برود؟
دكتر، جرعه‌اي آب جوش را مزمزه كرد و نگاهش را از چشمان اشك آلودي كه ملتمسانه به او زل زده بود، برگرفت و گفت:
قبلاً عرض كردم، بايد استراحت كند. نبايد به خودش فشار بياورد كه حتماً روي پا بايستد، تا ... تا بينيم چه مي‌شود... .


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.