|
بيا ستارة من بيا كه غرق غبارم؛ بيا ستارة من اسير اين شب تارم؛ بيا ستارة من به هركجا كه رسيدم، فريب دامي بود كجا قدم بگذارم؟ بيا ستارة من كجاي وحشت اين شب، چراغ منزل توست؟ عنان به كي بسپارم؟ بيا ستارة من سري كه شور جنونش به آسمان برده است، به پاي كي بگذارم؟ بيا ستارة من اگر زمانه مجالي به چشم تشنه نداد، به پاي سنگ مزارم بيا، ستارة من. قربان وليئي
سيل نور اي صدايت خوشتر از آواز آب! تشنگان را نيست ديگر صبر و تاب از حجاب ابر غيبت، ماه من! پاي رجعت نِه، به چشمان ركاب دست خود از آستين حق برآر تا كه تيغت را ببوسد آفتاب اينك اين آغوش باز جادهها اي سوار عشق! بگذر باشتاب برتن شب ريز، سيل نور را آفتابا! بر دلم لَختي بتاب هجرت ـ اي از ما به ما نزديكتر! ـ ميبرد از دل قرار، از ديده خواب بيجواب از تو نمانَد پرسشم پرسشم از تو نماند بيجواب سهيل محمودي جلال مرتضي ز جلال مرتضي ياب جلال كبريا را نشناسي ار علي را نشناختي خدا را به علي زكلك رحمت، بگشود باب خلقت بنوشت دست قدرت چو صحيفة قضا را به تجلّي خدايي ز براي خودنمايي چو علي به جلوه آورد رخ خدا نما را شه ملك آفرينِش چو بگفت آفرينَش همه عرشيان شنيدند صداي «لافَتيٰ» را ز براي ميزباني بهجز از علي كه بودي چو خدا به ميهماني طلبيد مصطفي را بهجز از علي به سائل كه عطا نمود خاتم كه خدا ولايتش داد و بگفت «اِنّما» را بهجز از علي كه شاهد به رسالت نبي شد كه خدا بر او فرستاد خطاب «قُلْ كَفيٰ» را بهجز از علي كه بنهاد قدم به دوش احمد كه به جاي دست ايزد، بنهاد هر دو پا را تو ولايت خدا را به ولايت علي دان زِ رَه علي طلب كن ره و رسم اهتدا را برو از علي بياموز طريق بندگي را كه به ماسوا نشان داد حقيقت و صفا را به ولايت علي خواه ز حق هرآنچه خواهي كه نراند از در خويش وليّ مرتضي را صفت سخا و جودش نتوان بيان نمودن به اشارهاي توان يافت نزول «هَلْ أتيٰ» را سگ آستانت اي شه نظري به كس ندارد بهجز از دَرِ جلالت به نهان و آشكارا من بينواي حيران به محبّت تو نازم سزد ار ز درگه خويش نراني اين گدا را آيتالله سيدمحمدحسن ميرجهاني(ره) آية اخلاص با ياد تو تا اوج مناجات پريدم بر درگه ربّاني حق، دست كشيدم با ياد تو از هرچه تزلزل شدم عاري با گوشِ وجود آية اخلاص شنيدم دل رَست ز خاك و ز هر آن چيز كه خاكيست تا معبد تكبيرة الإحرام رسيدم آن عرش كه آرامگه روشن جانهاست، با ياد اهورايي و پر نور تو ديدم اي منجي جانهاي پر از درد، كجايي؟ بازآ كه ز عشق تو ز هر عشق بريدم از غيبت تو شمع شدم در دل دوران تا سوختم و ساختم؛ آرام چكيدم اي مهدي موعود! بيا فاصله بردار از دوري تو مُردم و بيآه، تكيدم معصومه رضاييزاده (خاكستر)ـ تهران گل عاطفه در لطافت، تو گل عاطفه را ميماني در نگاهت مگر آيينه شده زنداني اي كه با دست پر از مهر به هنگام نياز، درد و غم را ز دل غمزدهام ميراني تو چه خوبي! تو چه پاكي! چه سخاوتمندي! در دلت مهر و صفا آمده بر مهماني هر سحر من غزل چشم تو را ميخوانم بي تو من هستم و يك چشم و دل باراني گو مرا ـ آية عرفان! ـ همه شب تا به سحر، تو چه تصنيف به محراب دعا ميخواني؟ من كه هر شب به اميد تو غزل ميگويم، تا كه روزي به تو تقديم كنم؛ ميداني گشتهام در غم هجران شما زنداني بي تو من هستم و يك چشم و دل باراني طيبّه شاماني ـ تهران فصل تكبير چقدر رسم زمان سخت و دست و پاگير است هبوط در دل تقدير، حكم تقصير است صداي نبض خدا در زمان نميپيچد در انزواي نفسگيرِ جرمِ تقدير است بفهم حرف مرا مشرقيترين انسان مگو براي رهايي از اين قفس دير است تويي مسيح غزلهاي جمعهاي مبهم كه فصل آمدنت، فصل سبز تكبير است صداي زمزمههايت اگرچه ناپيداست در التهاب نفسهاي قرن، تكثير است تو از گناه زمين انتقام ميگيري خروش و خشم تو با نعرههاي شمشير است بگو كجاي زمان را نظارهگر باشم؟ كه ضرب ثانيهها در حجابِ تدبير است تو در حجابي و من غرق انتظار توام بس است فاصله ـ آقا! ـ كه جمعه دلگير است محبوبه بابايي ـ تهران
پيك مراد ميتوان رنگ تو را از گل مهتاب گرفت سايهات را به بلنداي زمين قاب گرفت تو همان پيك مرادي كه دلم ميگويد روشني از رخ زيباي تو مهتاب گرفت ميتوان با نظري بر شبح خاطرهات، وعدة عشق تو را از سفر خواب گرفت در نمازي كه در آن عشق تجلّي كرده است، ميتوان از قد رعناي تو محراب گرفت ميتوان سدّ دگر ساخت ز ديوارة چشم تلخي حادثه از دامن سيلاب گرفت كاش ميشد كه دمي نزد من آيي روزي تا كه اندوه از اين قامت بيتاب گرفت ميتوان گفت فراتر ز همه آييني با حضور تو توان جنگ ز احزاب گرفت محرما! توصيه كم گوي كه در شطّ پرآب ميتوان پند ز بازيچة محراب گرفت. منيره قاسمپورـ دهاقان اصفهان ماهنامه موعود شماره 55 |