|
۱۳ تير ۱۳۸۵ |
|
صفحه 1 از 3 رضا اميرخاني
هيچ كس پيرمرد را درست نميشناخت هنوز هم او را درست نميشناسند. هرروز صبح با همان قيافة منظم بيرون ميزد. موهاي جوگندمي، ريش بلند و مرتب مشكي، كت بلند، كه بيشتر به سرداري ميزد و آن تسبيح سفيد. تسبيح آقا خيلي كوچك بود . انگار قالب دستش بود . قالب آن انگشتان بلند و ظريف. آنرا كه به دور انگشتانش ميانداخت . اگر كمي انگشتانش را باز ميكرد تسبيح كيپ دستش ميشد. وقتي با كسي حرف ميزد، تسبيح را دور انگشتهايش ميانداخت. حرفش كه تمام ميشد دوباره تسبيح را از دانة اول ميگرفت و شروع ميكرد به شمردن و تسبيح انداختن. نميدانيم چه چيزي را ميشمرد و يا چه ذكري را ميگفت، اما معلوم بود كه با تسبيح فقط نميشمرد، وگرنه وقتي حرف ميزد، شمارهاش را نگه ميداشت. خانة آقا ته كوچة وزير نظام بود. درست نميدانستيم در كدام خانه زندگي ميكند. صبحها او را ميديديم كه از كوچه بيرون ميآمد، آرام قدم ميزد و تسبيح ميانداخت. سرش پايين بود. اگرچه همه، كوچك و بزرگ به آقا سلام ميكردند اما او با كسي سلام و عليك نداشت. همه وقت آمدن و رفتنش را ميدانستند. چند دقيقه بعداز اينكه آفتاب ميزد از خانه بيرون ميآمد. آقا رضاي بقال از پنجرة كوچك بقالي سرك ميكشيد تا ببيند آفتاب زده يا نه. تابستانها قبل از توزيع شير كوپني و زمستانها بعداز توزيع. بعد به بهانهاي مثل جاروزدن و آبپاشي از مغازه بيرون ميآمد و زير چشمي به سركوچة وزير نظام نگاه ميكرد. آقا كه از كوچه بيرون ميآمد، آقا رضا دست به سينه ميايستاد تا آقا بيايد و به او سلام كند. خودش سالها بعد ميگفت روزهايي كه به آقا سلام نميكرده، بركت از كارش ميرفته است. بعد، آقا توي پيادهرو به سمت خيابان «خيام» قدم ميزدند. بسته به اينكه بهار باشد يا پاييز و آفتاب چه ساعتي بيرون زده باشد، آقا را در جايي در خيابان ميديدي. همراه او ميآمديم سينه به سينة آقا. هميشه از همين راه ميآمد. ما هم براي اينكه آقا را ببينيم راهمان را عوض نميكرديم. اصل قضيه هم از همينجا شروع شد. قبلاً ديده بوديم كه همة كسبه و اهل محل به آقا سلام ميكنند اما نميدانستيم او كيست. بعداً فهميديم كه اهل محل هم نميدانند. كمكم كنجكاويمان بيشتر شد و تصميم گرفتيم يك روز به آقا سلام كنيم. يكي گفت بهتر است آقا را تعقيب كنيم و ببينيم كجا ميرود. اما به خاطر اينكه سال چهارمي بوديم و كنكور داشتيم، فرصت نبود كه دنبال آقا راه بيفتيم. ما معمولاً سه تا بوديم كه با هم به دبيرستان ميرفتيم. من و كوروش و علي. آقا را هر روز صبح در پيادهرو ميديديم. مجبور بوديم راه بدهيم تا آقا بروند. آقا هميشه ميايستادند تا ما راه بدهيم. يادم ميآيد يك صبح سرد پاييز بود كه آقا را ديديم، سلام كرديم. ـ سلام حاج آقا. ـ سلام. گمان نميكنم من حاجي باشم. مانده بوديم. چه بگوييم. لهجهاش عربي بود. «حاء» حاجي آقا را از ته حنجره گفت. هيچ حرفي براي گفتن نداشتيم. از همان جواب اولش معلوم بود كه حوصلة حرف زدن ندارد. امّا به ما نگاه كرد و سه انگشت دستش را باز كرد. ـ ثلاثه ... هميشه سه تا بوديد. كجاست ثالث؟ ما به تته پته افتاديم. كوروش را از كجا ميشناخت؟ به هر حال جوابي داديم و به دبيرستان رفتيم. تا مدرسه هيچ كس با ديگري حرف نزد. فردا وقتي به كوروش جريان را گفتيم از تعجب خشكش زده بود. ـ من اصلاً همچي كسي را نميشناسم. ـ چرا ميشناسيش، فكر كني يادت ميآد. ـ آره، فكر ميكنم عرب باشه. خيلي هم غليظ حرف ميزنه. ـ كت بلند ميپوشه. موهاي جوگندمي داره. تسبيح سفيد. كوروش گفت: ـ حتماً ديده كه من هم ديدمش. با خود شماها ديدمش. صبحها كه ميرفتيم مدرسه. امّا بيشتر از اين نميشناسمش. من هم مثل شماها... ـ پس از كجا ميدانست؟ ـ من چه ميدانم؟ از آن به بعد هر روز سعي ميكرديم به آقا سلام كنيم. سه تايي با هم سلام ميكرديم. آقا چون سرش پايين بود ما را نميديد، وگرنه شايد اول او سلام ميكرد. بعد، منتظر ميمانديم با آن لهجة غليظ و آن «حا» گفتن عجيب و غريبش با ما حال و احول كند. كوروش رفته بود و از آقا رضاي بقال در مورد آقا پرسوجو كرده بود. يعني خود من از كوروش خواسته بودم تا از آقا رضا بپرسد. ـ آقا رضا ميگفت: آقا، هر روز صبح، تابستان و زمستان هم نداره، بعداز زدن آفتاب از خانه بيرون ميزنه... . ـ اين را كه همه ميدانيم، چيز جديد چي گفت؟ ـ صبر كن تا بگم. وقتي ميپري وسط حرفم، من چه جوري بگم؟ ـ حالا شما ببخشين آقا كوروش، ديگه چي گفت؟ ـ گفت: آقا، خانهاش ته كوچة وزير نظامه. ـ اي بابا، تو هم مثل اينكه نميخواي چيزي بگي.... ـ گفت: آقا خانهاش ته كوچة وزيرنظامه، يك خانة كوچولو داره. بعد من پرسيدم كه آقا عربه؟ نبايد اهل اين محل باشه، آقا رضا گفت كه نه، اهل اين محل نيست. بعداز جنگ اومده، از معاندين عراقي يه، معانده. ـ بيسواد! معاند نه، معاود. از «عودت» ميياد. يعني: بازگشته، رانده شده. ـ من چه ميدونم، آقا رضاي بقال اين جوري گفت... ـ آقا رضا بگه، آقا رضا كه ادبيات برايش ضريب چهار نداره. ـ حالا كه نميخواين بقيهاش را بگم، خب نميگم. ـ حالا شما دوباره ببخشين آقا كوروش، اصلاً همان معاند، هر چي شما بگين، ديگه چي گفت؟ ـ ديگه چيزي نگفت من پرسيدم كه آقا چي كارهاس؟ آقا رضا گفت: نميدونم. ـ همين! يعني نميدونست آقا چي كارهاس؟ ـ نه، نميدونست. همه دوست داشتيم بدانيم آقا چه كارهاست، در ايران آشنا دارد يا نه، ولي هيچ راهي نداشتيم تا اينها را بفهميم. با اين همه هرروز صبح آقا را ميديديم. بچهها ميگفتند از خود آقا بپرسيم اما راستش خجالت ميكشيديم. با اينكه گرفتار كنكور بوديم، امّا بالاخره علي يك روز سر خود رفت و آقا را تعقيب كرد. يك روز صبح بود كه ما مثل هميشه به مدرسه ميرفتيم. آقا را از دور ديديم. هنوز به ما نرسيده بود كه يكهو يك ماشين شيك زد روي ترمز. چند متري دنده عقب رفت و نزديك آقا ايستاد. آقا هم به ماشين نگاه كرد. دو نفر جوان با لباسهاي مرتب و ريشهاي بلند از ماشين پايين آمدند و به طرف آقا دويدند. اوّلش كمي ترسيديم ما هم شروع كرديم به دويدن. امّا آقا دو دستش را باز كرد تا جوانها را در آغوش بگيرد. جوانها آقا را در آغوش نگرفتند. بلكه دست آقا را گرفتند و بوسيدند. ما جا خورده بوديم حالا برايمان مهمتر شده بود كه بدانيم آقا چه كارهاند. جوانها به عربي با آقا حرف ميزدند. چيزي مثل التماس دعا ميگفتند. يكي از آنها بلند گريه ميكرد و اشك روي صورتش راه افتاده بود. آقا يك دفترچة يادداشت از جيبش درآورد، انگار اسم يكي از آنها را داخل دفترچه نوشت. دفترچه را با دقّت بست، آن را بوسيد و داخل جيبش گذاشت. ما مبهوت آقا را نگاه ميكرديم كه يك دفعه آقا متوجه ما شد به آن جوانها به عربي چيزي گفت. بعد به ما گفت: ـ به اينها گفتم كه شما رفقاي من هستيد. ما هر روز ميبينيم همديگر را. ما هم سر تكان داديم. جوانها ناباورانه به ما نگاه ميكردند. بعد با تعجب و شايد هم بيميلي با هر سه تاي ما دست دادند. آن وقت آقا به ما گفت: ـ شما برويد، دير ميشود مدرسهتان. ما هم خداحافظي كرديم و با تعجب از آقا دور شديم. هرچند وقت يك بار برميگشتيم و آقا را ميديديم كه با چه اشتياقي براي جوانها حرف ميزد. ـ آقا بايد خيلي مهم باشه. ديدي چه طور دستش را بوسيدن؟ ـ جوانها هم عرب بودن. ديدي مثل خود آقا حرف ميزدن. ـ آقا اسم يكي از آنها را نوشت. ـ نه، اسم نبود. توي قرآن كه چيزي نمينويسن. ـ قرآن؟! ـ بله، مگه نديدين چه جوري آن را بوسيد... ـ نه من نزديك بودم. يك دفترچة معمولي بود. توي آن شماره زده بود جلوي آخرين شماره اسم يكي از آنها را نوشت، قرآن نبود كه. ـ احتمالاً اونها هم از معاندها بودن. ـ كيِ تو چيز ياد ميگيري؟ معاود... ـ باشه معاود. معاود بودن. ـ آره، ولي معلوم نبود از آقا چي ميخواستن. ـ يك چيز مثل التماس دعا ميگفتن. ـ نه بابا، مثل اينكه آقا براي انجام كاري به آنها قول داد، دعا را كه براي انجام دادننش قول نميدن. ـ از كجا معلوم؟ شايد همه همان دعا بوده... ـ نميدونم. من عقلم نميرسه. ـ علي تو يك چيزي بگو. چرا آنقدر ساكتي؟ علي فقط گوش ميداد، چيزي نميگفت. همانطور كه ميرفتيم. هرچند قدم برميگشت و آقا را كه اندازة يك بند انگشت كوچك شده بود، نگاه ميكرد. با سؤال كوروش به خود آمد و گفت: ـ من هم نميدونم. عقلم به جايي نميرسه. بچهها من امروز مدرسه نمييام. به جاي من حاضر بزنين. هنوز حرفش تمام نشده بود كه برگشت و دويد. تقريباً حدس ميزديم كجا ميرود. علي رفته بود دنبال آقا! ـ بعدها علي براي ما تعريف كرد كه چهطور آقا را تعقيب كرده است. ميگفت دو جوان بعداز اينكه از آقا قول گرفتند كه برايشان دعا كند، دوباره دست آقا را بوسيدند. اونها ميخواستند با آقا همراه شوند و پياده با او بروند، ولي او به آنها اجازة همراهي نداد. آقا با همان قدمهاي مصمم به راه افتاد. انگار جايي قرار ملاقات داشت. با هر قدم كه برميداشت، يك دانة تسبيح را جابهجا ميكرد. سرش را پايين انداخته بود. آن قدر پياده راه رفت كه علي خسته شد. امّا به هر سختياي كه بوده، علي به دنبالش ميرود. حدود سه ربع ساعت كه راه ميروند، از شهر خارج ميشوند. آقا فقط يك بار ميايستد و به ميلهاي كورهپزخانههاي حسينآباد نگاه ميكند. همانهايي كه يك هفته بعد از اين قضيه شهرداري خرابشان كرد. نيم ساعت هم خارج از شهر ميروند تا ميرسند به قبرستان بهشت زهرا. بعد آقا بيرون بهشت زهرا براي اهل قبور فاتحه ميخواند، از جيبش كتابچهاي در ميآورد و آنرا هم آرام ميخواند. علي ميگفت: اين كارش حدود يك ساعت طول كشيد. بعد آقا ميرود طرف قطعة شهدا. در قبرستان تسبيح نميانداخته است. آنجا هم نيم ساعتي معطل ميكند. در قطعة شهدا، دو رديف را رد ميكند و علي ميگفت كه يك دفعه ديدم آقا غيب شد. ـ آقا غيب شد؟! يعني چه؟ تو گمش كردي.
|