|
۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۳ |
سهيلا صلاحى اصفهانى
از وقتى پدرش رفته بود هر شب دلش بهانه او را مى گرفت. آرام و قرار نداشت. احساس غريبى مى كرد. شنيده بود كه پدر به كوفه مى رود، اما كوفه را تا كنون نديده بود. چشمانش را بست و در خيال خود، پدر را ديد كه بر سراى »سليمان« ايستاده و مردم مشتاقانه با او بيعت مى كنند. او نامه امام را مى خواند: من شما را به سوى خدا و رسول خدا دعوت مى كنم. من به شما اعلام مى كنم كه سنت رسول اكرم(ص) به نابودى گراييده است. دعوت مرا بپذيريد، نداى مرا اجابت كنيد. فرمانم را با گوش طاعت بشنويد تا شما را به سوى سعادت و صلاح رهنمون باشم. زمزمه هاى تمجيد و تحسين بزرگان به گوشش رسيد. لبخندى زد و به خواب رفت. × × × دوباره شب است و لرزيدنهاى دل بى تاب او. اگر نامردى چون »عبيداللَّه بن زياد« به كوفه رود چه خواهد شد؟ حتماً سپاهى مسلح و مجهز از شام مى طلبد، مناديى به كوچه ها و خيابانها مى فرستد تا مردم را به بيعت با يزيد فرا خواند، آن وقت كوفيان از ترس جانشان، مسلم را رها مى كنند... نه، خدا نكند، اهل كوفه دوباره چنين جفايى را بر آل پيامبر(ص) روا دارند. × × × دست خودش كه نيست. وقتى به بستر مى رود فكر و خيال به سراغش مى آيد. نگاهش را به نقطه اى از سقف مى دوزد. پدر را مى بيند، نمازش را سلام مى دهد اما هيچ كس به او اقتدا نكرده است، تنهاى تنهاست. رويش را برمى گرداند و دعا مى كند كسى مسلم را يارى كند. كسى چون هانى! × × × شب شگفت ترين آفريده خداست و با همه تاريكى اش، دست كم براى او، يادآور روشناى پدر است. اما افسوس! مسلم را خسته مى يابد خسته و تشنه. او بر در خانه اى تكيه زده و آب مى طلبد. زنى در را به رويش مى گشايد. دختر با مهربانى به تصوير زن مى نگرد تا خوابش ببرد. باز هم شب ديرپا، سر رفتن ندارد و او هر بار كه پلكهايش را روى هم مى گذارد، پدر را مى بيند. با سر و روى خونين. حلقه هاى به هم آويخته اشك در نگاه مسلم، دلش را به آتش مى كشد. او مى داند كه پدر براى مظلوميت امام مى گريد. لعنت خدا بر اين فريب خوردگان دنياطلب! × × × وقتى گرمى دستان امام را بر گيسوانش احساس كرد دانست كه پدر را هرگز نخواهد ديد. اين دست، اين نوازش، اين برق نگاه، جز براى يتيمى او نيست. يادش آمد: چندين هزار نامه و دعوت و تمنا را براى امام، كوفيان گفتند: به سوى ما روى آور؛ باشد كه پروردگار متعال در سايه تو ما را به حقيقت راهبرى كند. يادش آمد: پاسخ امام را. فرمود: اكنون، پسر عم خود مسلم بن عقيل را كه همچون برادر من مورد اعتماد و اطمينان است به سوى شما مى فرستم. يادش آمد: مسلم را، پدرش را، نماينده متعمد امام را، كه مى رفت تا مضمون نوشته ها را تأييد و تصديق كند. او كوچك ترين فرزند عقيل بود. جوانى از آل هاشم. محبوب و محترم. × × × ديگر شبها خواب پدر را نمى بيند. خواب مردانى را مى بيند كه كعبه شان حسين است. مردانى كه براى حسين احرام بسته اند و به حسين لبيك گفته اند و به طواف او آمده اند. مردانى كه هروله و وقوف و سعى شان براى اوست. موعود شماره چهل و دو |