|
۰۶ تير ۱۳۸۵ |
|
صفحه 1 از 2 عرض كردم: اي فرزند رسول خدا(ص) تأويل آية «كهيعص»22 چيست؟ فرمودند: اين [حروف] از اخبار غيبي است كه خداوند زكريا را از آن آگاه نموده و سپس آنرا به [حضرت] محمد[ص] بازگو نموده است و داستان آن از اين قرار است كه زكريا از پروردگارش درخواست كرد كه نامهاي پنجتن مطهر را به وي بياموزد و خداوند متعال جبرئيل را بر او فرستاد و آن نامها را به او تعليم نمود. زكريا هنگامي كه «محمد» و «علي» و «فاطمه» و «حسن» را ياد ميكرد، اندوهش برطرف ميشد و گرفتاريش زايل ميگشت اما چون «حسين» را ياد مينمود، بغض و غصه گلويش را ميگرفت و ميگريست و مبهوت ميشد. روزي گفت: «بارالها، چرا وقتي آن چهار نفر را ياد ميكنم، تسلي مييابم و اندوهم برطرف ميشود، اما وقتي حسين را ياد ميكنم اشكم جاري و نالهام بلند ميشود؟»
گوشه اي از خزانه علم امام (ع) در كودكي سعد بن عبدالله قمي ميگويد : اشتياق فراواني به گردآوري كتب حاوي علوم مشكله و نكات ريز آنها داشتم و درباره كشف حقايق از درون آنها بسيار تلاش مي كردم . آزمند حفظ موارد خطا و اشتباه آنها بودم و مسائل علمي را كه برايم حادث مي شد به آساني به كسي بازگو نمي كردم و نسبت به مذهب اماميه (تشيع) تعصبي خاص داشتم . از راحتي و آرامش گريزان و همواره به دنبال بحث و مجادله (بامخالفان) بودم و فرق مخالفت اماميه را نكوهش ميكردم و معايب پيشوايانشان را آشكارا بيان و از آن پرده دري مي كردم، تا آنكه روزي گرفتار فردي ناصبي (اهانت كننده به حضرات ائمه (ع)) شدم كه در منازعه عقيدتي سخت گيرتر و در دشمني كينه توزتر و در جدال و مخاصمه تندتر و در سخن بدزبانتر و در پيروي از باطل، از تمام كساني كه تا آن وقت ديده بودم متعصبتر بود. سعد مي گويد: با حيلهاي خود را از دستش رهانيدم ، ولي اندرونم از خشم لبريز بود و مي خواست جگرم از غصه پاره شود . پيش از اين نيز طوماري تهيه كرده بودم و در آن چهل و چند مسئله دشوار را كه پاسخ دهنده اي برايش نيافته، نوشته بودم و مي خواستم آنها را از عالم شهرمان-احمد بن اسحاق كه نماينده حضرت امام عسكري (ع) بود، بپرسم . لذا به دنبالش رفتم و وي را در حاليكه براي رسيدن به محضر امام (ع) به قصد سامرا از قم خارج شده بود، در يكي از منازل بين راه ديدم. با او مصافحه نمودم و گفتم: اولاً مشتاق ديدار شما بودم و ثانياً طبق معمول سؤالاتي از شما دارم. گفت: من نيز مشتاق ملاقات مولايم ابومحمد (ع) هستم و مي خواهم اشكالاتي را كه درباره تأويل و تنزيل دارم از محضرشان سؤال كنم . همراهيت با من مبارك است زيرا بدين وسيله به دريايي وصل خواهي شد كه عجايب و غرايبش ناتمام و فناناپذير است و آن امام(ع) است. با هم به سامرا رفتيم و به درب خانة مولايمان رسيديم و اذن طلبيديم، و اجازه فرمودند و به داخل شرفياب شديم. بر دوش احمد بن اسحاق انباني قرار داشت كه محتوي 160 كيسه دينار و درهم بود و سر هر كيسه آن را صاحبش مهر زده بود . سعد مي گويد : نمي توانم مولاي خود حضرت ابومحمد (ع) را در آن هنگام كه ديدارشان نمودم و نور سيمايشان ما را فرا گرفتهبود به چيزي تشبيه جز ماه شب چهارده تشبيه كنم . بر زانوي راست امام (ع) كودكي نشسته بود كه از نظر خلقت و منظر همچون ستارة مشتري، و فرق مباركش مانند الفي بين دو واو گشوده بود . در مقابل مولايمان اناري طلايي قرار داشت كه نقش هاي بديع آن در ميان دانه هاي قيمتيش مي درخشيد و آن را يكي از بزرگان بصره تقديم كرده بود . در دست آن حضرت (ع) قلمي قرار داشت كه چون مي خواستند با آن بر صفحه كاغذ چيزي بنويسند ، آن طفل انگشتانشان را مي گرفت و مولاي ما انار را در مقابلش رها مي كردند و كودك را به آوردن آن سرگرم مي ساختند تا ايشان را از نوشتن باز ندارد . به آن حضرت سلام نموديم و ايشان پاسخ گرمي دادند و اشاره كردند كه بنشينيم . هنگامي كه از نوشتن فارغ شدند، احمد بن اسحاق آن انبان را از زير عبايش بيرون آورد و مقابل حضرت (ع) نهاد. امام (ع) به آن طفل نگريستند و فرمودند: فرزندم ، مُهر را از هداياي شيعيان و دوستانت بردار.1 و آن كودك فرمود: مولاي من آيا رواست كه دستي طاهر را به سوي هداياي آلوده و ناپاكي كه حلال و حرام آن در هم آميخته است دراز كنم.2 و مولايم فرمودند: اي پسر اسحاق ، آنچه در انبان است را بيرون آور تا (اين كودك) حلال آن را از حرامش جدا نمايد.3 همين كه احمد اولين كيسه را از انبان خارج ساخت، آن طفل فرمود : اين كيسه متعلق به فلان شخص، فرزند فلان و ساكن فلان محله قم است. درون آن 62 دينار است كه 45 دينارش از محل بهاي فروش زمين سنگلاخي است كه صاحبش آن را از پدر خود به ارث برده بود و 14 دينارش از محل بهاي 9 لباس و 3 دينار از اجاره دكانهاست.4 مولايمان فرمودند : راست گفتي فرزندم ، اكنون اين مرد را راهنمايي كن كه حرام كدام است.5 آن كودك فرمود : وارسي كن كه آن دينار ري مربوط به تاريخ فلان سال كه نقش يك طرف آن محو شده و آن طلاي آملي كه وزن آن ربع دينار است ، كجاست . سبب حرمتش اين است كه صاحب اين دينارها در فلان ماه از فلان سال ، يك من و يك چارك نخ را به همساية خود داد تا آن را برايش ببافد ولي مدتي بعد دزد آن نخها را ربود . بافنده به صاحب آن خبر داد كه نخها ربوده شده اما صاحب آن گفتة وي را تكذيب كرد و به جاي آنها يك من و نيم نخ از او بازستاند و از آن نخ ها جامه اي بافت كه اين دينار و آن طلا بهاي آن است.6 وقتي كه احمد بن اسحاق آنرا گشود ، درون آن نامهاي بود كه در آن نام صاحب مال و مقدار آن نوشته بود و دينارها و طلا با همان نشانه درون آن قرار داشت. سپس كيسة ديگري را بيرون آورد و آن كودك فرمود : اين متعلق به فلان شخص، فرزند فلاني، ساكن فلان محله قم است و درون آن 50 دينار ميباشد كه دست زدن به آن بر ما روا نيست.7 عرض نمودم : چرا؟ فرمود : زيرا اين از بهاي گندمي است كه صاحب آن بر كشاورزانش دربارة تقسيم آن ستم كرده است و سهم خود ا با پيمانة كامل برداشته اما سهم كشاورزان را با پيمانة ناقص داده است.8 مولايمان فرمودند : راست گفتي فرزندم . سپس به احمدبن اسحاق فرمودند : همه اينها را بردار و به صاحبانشان بازگردان يا آنكه بسپار كه آن را به صاحبانشان بازگردانند ، زيرا ما به آن نيازي نداريم ، و لباس آن پيرزن را بياور.9 و احمد گفت: آن لباس درون جامهداني بود كه آن را فراموش كردم؛ و هنگامي كه رفت تا آن را بيرون بياورد، در آن هنگام امام (ع) به من نظري نمودند و فرمودند : اي سعد ، براي چه اينجا آمدي؟10 عرض نمودم: احمد بن اسحاق مرا به ديدار مولايمان تشويق نمود. حضرت فرمودند : آن سؤالاتي كه مي خواستي بپرسي چه؟11 عرض كردم : سرورم آن سؤالات نيز باقي است. آنگاه امام فرمودند : پس (آنها را) از نور چشمم سؤال كن.12 و آن طفل فرمود : از هرچه برايت پيش آمده سؤال كن.13
|