|
۰۳ بهمن ۱۳۸۲ |
م. خلوصى
اينجا برايم خيلى آشناست، به قدمهايم سرعت بيشترى مى دهم، مى ايستم و پس از سلامى، راهم را كج مى كنم و مستقيماً به سمت پله ها مى روم. دستم را به ميله هاى آبى رنگ دورتادور مى گيرم و سرازير مى شوم. در بزرگ قهوه اى مثل دفعات قبل باز است. مى خواهم وارد شوم كه مى ايستد و به كفشهايم اشاره مى كند. از شدت هيجان يادم رفته بود آنها را در بياورم، به سرعت آنها را گوشه اى مى گذارم و وارد مى شوم. در سمت راستف در، دهليزهايى هست. عده اى آنجا مشغول وضو گرفتن هستند. در ميان آنها افرادى آشنا را نيز مى بينم. كف پوشى خاكى سراسر آنجا را گرفته است. ديوارها، آجرى قديمى، و بر روى آنها سقفى گنبدى شكل است. شمعهايى كه در طاقچه ها مى سوزند، نورى كافى فراهم مى كنند. با اشاره اى »او« راه مى افتم. در جاى هميشگى مى ايستد و به نماز مشغول مى شود. مانند دفعات قبل پشت سرش مى ايستم. پس از اتمام نماز به دعا و زيارت مشغول مى شود، همراه با او زمزمه مى كنم: »سَلامٌ عَلَى آلف ياسين السَّلامف عَلَيْك يا داعفىَ اللَّهف وَ رَبّانفىَّ آياتفهف ...« ناگهان از خواب بيدار مى شوم، مى نشينم. باز هم خواب طلايى آرزوهايم! رؤياى شيرين پنج شنبه شبهايم! و اين چهارمين دعوت روحانى من پس از بازگشت از سفر است. يعنى باز هم ادامه دارد؟ چشمانم را مى بندم، خاطرات آن روز براى صدمين بار در ذهنم مرور مى شود: از شب پيش هيجان زيادى براى زيارت داشتم، آخر زمان آن خيلى كم بود. زيارت ائمه »سفرَّ مَنْ رأى« (ع)اعمال زياد آن و التهاب ديدن آن مكان مقدس باعث دستپاچگى كسانى مانند من مى شد كه تجربه اولين زيارت را داشتند. جاى هرگز نرفته، مكان آرزوها! صبح زود حركت كرديم. در اتوبوس، تندتند اعمال سامرا مرور و برنامه ريزى مى شد. يك نفر مى گفت، اول به حرم و زيارت امام حسن عسكرى (ع) برويم، يكى مى گفت اول سرداب مطهر را زيارت كنيم، عده اى هم از تجربيات كسانى كه سفرهاى زيادى داشتند، استفاده مى كردند و من هاج و واج، فقط نگاه مى كردم. بالاخره پس از ساعتى پر از نقشه ها و خيالات گوناگون كه در ذهن تك تك افراد مى گذشت، رسيديم. دنبال بقيه راه افتادم، از در چوبى بزرگى وارد صحن جلوى حرم شديم. قسمتهايى از حرم به علت بازسازى بسته بود. در سمت راستف در ورودى عده اى جمع شده و مشغول خواندن اذن دخول بودند. صداى دعا و زيارت در جاى جاى صحن پيچيده بود، عاشقان ائمه اطهار (ع) همه ناله ها و ندبه ها و اندوههاى خود را آشكار كرده بودند. پشت درها، كنار ديوار، روى زمين نشسته و همه انگار منتظر صدايى، ندايى، لطفى و عنايتى بودند. انگار آنجا ميعادگاه منتظران بود. جلوتر رفتم، به بالاى سرداب مطهر و مقدس امام زمان، (ع) رسيدم. قسمتى از خانه امام حسن عسكرى، (ع) و مكان غيبت امام عليه السلام. چند پله به طرف بالا مى رفت و به در چوبى قهوه اى رنگى ختم مى شد. بالاى پله ها نرده بود و مأمورى كه در قبال گرفتن وجهى اجازه دقيقه اى زيارت پشت در را مى داد. پس داخل سراب چه؟ ورود ممنوع بود! و مأمور به هيچ عنوان حاضر به باز كردن در نبود. در آن لحظه آرزو داشتم چشمان آن مأمور را برق اسكناسها و هديه ها بگيرد و راضى به باز كردن در شود. اما افسوس! هنوز تحت تاثير عظمت مكان از حالت بهت بيرون نيامده بودم كه صدايى به خود آمدم و به همسفرانم كه به دعاها و نمازهاى وارده آن مكان مشغول بودند، پيوستم. پس از مدتى دوباره برخاستم و جلو رفتم. با حسرت به درف پايين پله ها نگاه كردم و به قفل بسته و كلون آن خيره شدم. چه مى شد اگر پرده از جلوى اين چشمان بى لياقت و گنهكار ما كنار مى رفت؟ پيش خود، رفت و آمد امام را در اين پله ها و مكانهاى مقدس مجسم كردم، خيلى سخت بود پشت در، نشستن در آرزوى ديدار. نوبت زيارت حرم مطهر و خانه باصفاى امام (ع) رسيد. ضريح بزرگى كه قبور مطهر خانواده ايشان را دربرگرفته بود. دلم مى خواست بدانم امام چه وقتهايى به زيارت قبر پدر و مادر عزير خود مى آيند و چگونه زيارت مى كنند. براى اين كه سلام آبرومندانه اى به ايشان دهم، زيارتم رإ؛ به فرزند بزرگوارشان نسبت دادم و نيابت ايشان را بهانه كردم. اشتياقف زيارت دوباره سرداب، جانم را به آتش مى كشيد و شورى در وجودم به پا مى كرد. اما صداى اذان ظهر و تشكيل صفهاى جماعت مرا از رفتن بازداشت. پس از آن نيز ديگر وقتى باقى نمانده بود. به سرعت خودم را به مقصد رساندم، همان جا سر بر ديوار تكيه دادم و نشستم. عجب صفايى داشت! آنها چه مى خواستند؟ اشك ريزان، نجواكنان، عده اى در نماز، عده اى در نياز. در دل دعا كردم كه اى كاش همه فرج صاحبخانه را از زندان غيبت تقاضا كنند. اما در سرداب مطهر همچنان بسته بود. چه قدر آرزوى ديدن سرداب مطهر را در دل پرورانده بودم! آدم اين همه راه بيايد و نصيبش فقطتا پشت در بسته باشد. كم كم به هنگامه وداع نزديك مى شديم و چه زود! من هنوز هيچ كارى نكرده بودم. هنوز خيلى حرفها با آقا داشتم. مى خواستم شكوه ها كنم از اين درهاى بسته، از فراق، از غم غربت، از سكوت زمانه و سكون دعاهايى كه به آسمان نمى رسد، اما اندوه وداع مجال صحبت نداد و چه سخت بود آن لحظات. روى صندلى اتوبوس نشسته بودم و لحظه لحظه ى آن روز را از خاطر مى گذراندم. با شنيدن كلمه سرداب از زبان يكى از همراهان، سرم را بلند كردم و گوش فرا دادم. داشت از ساعت نماز مى گفت و اين كه تقريباً همه جمعيت داخل حرم بودند جز عده كمى كه ناگهان درف سرداب باز شده و عده اى موفق به زيارت آن مكان مقدس شده بودند. ديگر هيچ نمى فهميدم، حس كردم چشمهايم سوخت، و بعد سيل اشكهاى حسرت و حرمان .... به وجود بى لياقت خود فكر مى كردم كه قابليت ديدار آن مكان مقدس را نداشت. ولى نه، شايد اين حسرتم را و اين محروميت خود را با چيز ديگرى عوض نكنم، اين هم برگ ديگرى در صفحات داغدار روزگار غيبت امام محبوبم، بگذار بماند گله من، حسرت من، به دل من. ناگهان از خواب بيدار مى شوم، مى نشينم. باز هم خواب طلايى آرزوهايم! رؤياى شيرين پنج شنبه شبهايم! و اين چهارمين دعوت روحانى من پس از بازگشت از سفر است. يعنى باز هم ادامه دارد؟
موعود جوان شماره 28 |