|
۰۳ بهمن ۱۳۸۲ |
اسماعيل شفيعي سروستاني
هرگاه در وقت گذار از كوچه و بازار شهر با بر و بچه هاى جوانى كه از صبح تا شب ميان خانه و مدرسه و دانشگاه پرسه مى زنند روبرو مى شوم دلم مى گيرد، البته، منظورم جوانان رها و يله و سرگردان خيابانهاى تهران و ساير شهرها نيستند، بلكه، همان نوجوانان و جوانان خوب و به قول معروف سربه راهى كه به جاى علافى و خوش باشى خودشان را به پرسه زدن ميان كوچه هاى هفت توى كامپيوتر، موسيقى و حتى معاملات سياسى و كلاسهاى كنكور مشغول كرده اند. آنهايى كه خانواده ها كمتر از آينده آنها بيمناكند وگرنه تكليف دسته اول كه روشن است. قربانيان گرفتار در دام بلا و ابتلاى زندگى مدرن و شهرى حسابى جدا دارند و گفت وگو درباره آنان نيز بحثى است مجزا. بله؛ دلم مى گيرد وقتى حال و روز گروه دوم را مى بينم و سرمايه هاى جبران نشدنى عمر و جوانيشان را كه ساده و مفت از دست مى دهند. اينها بهترين فصل زندگى را كه من آن را »فصل آموختن« مى نامم از دست مى دهند. مخاطب اين نوشتار اين گروهند. »فصل آموختن«، مثل بهار، مثل جوانى، مثل شب مهتابى در چشم برهم زدنى مى گذرد. بى صدا و بى آن كه كسى متوجه آن شود. شكى ندارم كه تا آخر عمر مى توان آموخت و بايد هم آموخت اما »فصل آموختن« درست وقتى كه روزهاى جوانى را به شب مى رسانيم مى گذرد. همان وقت كه بسيارى از شبها و روزهايمان در ميان سايتها مى گذرد، همان ماههايى كه در هواى قبول شدن در كنكور سپرى مى شود به سادگى و آرام از كنار ما مى گذرد، همان ماهها و سالها كه سر در پى بازيهاى اجتماعى و سياسى نامعلوم و گم، سنگ اين و آن را به سينه مى زنيم. وقتى هم كه اين فصل گذشت ديگر برنمى گردد. اين فصل از دوران كودكى شروع مى شود تا بيست و دو يا سه سالگى كه به اوج خود مى رسد و از آن پس... از آن پس سيلاب اشتغالات، گرفتاريهاى تمام نشدنى جهان جهنده و بى قرار، قرين و همراه با دغدغه آب و نان مجالى باقى نمى گذارد؛ به قول معروف فرصتى براى سر خاراندن هم نيست تا چه رسد به آموختن و به جايى رسيدن. به زبان شاعرانه: عهد جوانى گذشت در غم بود و نبود نوبت پيرى رسيد صد غم ديگر فزود بسيارى از آمادگيهاى جسمى و ذهنى و تواناييها رو به فرود و كاهش و كاستى مى آورد به اين مى ماند كه دانه اى تا وقت به برگ و بار نشستن فرصتى براى اندوختن قوه و توان داشته باشد، دانه وجود آدمى فرصتى كوتاه براى به برگ و بار نشستن دارد. بعد از آن »فصل ميوه دادن« مى رسد. مثل تابستان كه فصل ميوه بيشتر درختهاست. اين فصل كه سرآمد، باقى، فصل تجربه هاست، فصل صيقل دادن به آموخته هاست، فصل خدمت و دستگيرى و خلق آثار ماندگار. بسيارى از ما و برو بچه هاى ما، اين فصل را مفت و مجانى از دست مى دهيم شايد از همين روست كه ميوه و ثمر درست و حسابى از ما به يادگار نمى ماند، چيز قابل توجهى متولد نمى شود، همه چيز نيمه كاره و ناقص مى ماند و به قول بزرگان اهل ادب »به مقام ثمر دادن« نمى رسيم. ميوه كال و ناقص هم تنها به درد كود شدن مى خورد. شايد يكى از بزرگ ترين شاديهاى استعمارگران اين باشد كه امكان استفاده از »فصل آموختن« را از ساكنان شرق و بويژه شرق اسلامى گرفته اند. چه دير به ياد انتخاب رشته تحصيلى، انتخاب شغل و آموختن فن زندگى كردن و زنده بودن مى افتيم. چه دير سر در پى يافتن »معنى بودن و نحوه بودن« مى گذاريم و وحشتناك تر از آن، چه دير به ياد »مرگ« و چگونه مردن مى افتيم. سالهايى كه به »سرگرمى و بازى«، »تفريح و تفنن«، از اين شاخه به آن شاخه پريدن، براى چيزهاى حقير و كم بنيه سوت و هورا كشيدن گذشتند، بخشى بزرگ از »فصل آموختن« ما بودند. حتى سالهايى كه اداى بزرگ ترها را درآورديم، معلم و روزنامه نگار و واعظ و مربى شديم بى آن كه داد اينهمه را داده باشيم، بى آن كه آموخته باشيم. نمى دانم كسانى كه در »فصل آموختن« ما را به ميدان مجادلات و بده بستانها و امثال اينها كشيدند مى دانستند چه سرمايه اى را از كف ما مى ربايند يا نه؟ هر چه مى خواهد بشود، در همين سالهاى محدود مى شود. آنهايى هم كه به قول معروف »چيزى شدند« محصول همين سالها هستند. محصول »فصل آموختن«، فرقى هم نمى كند، فقها، علما، موسيقى دانان صاحب نام، خطاطان صاحب قلم و استادان صاحب نام در فنون كه سرى در ميان سرها آوردند و ملا و استاد شدند و جماعت بسيارى را به دنبال خودشان بردند و شاگرد پروردند و فرهنگ و تمدن و دين مردم را از ميان فراز و نشيبهاى تاريخ گذراندند؛ جملگى مرهون همين سالهاى كوتاهى هستند كه مفت و مجانى از دست ما مى روند. كمى به عقب بنگريد، سير و سفر هر يك از رشته هاى علمى و فنى و هنرى را مشاهده كنيد، هر يك از اينها پلهاى بزرگى از ايام قديم اند كه تا به امروز بر پايه هاى مردان مرد ايستاده اند تا به امروز. فردوسى، سنايى، عطار، نظامى، سعدى، مولوى، حافظ و جامى پايه هاى سترگ پل فرهنگ و ادب اند. اينها به ما و به فرهنگ و هويت و ادب ما معنى داده اند و آن را و ما را از ديگران متمايز ساخته اند تا به امروز كه به جرأت مى گوئيم »هستيم«. فقه و كلام و فلسفه و تاريخ و نجوم و رياضى هم همين وضع را دارند. البته مردانى استثنايى هم بوده اند كه در ايام ميانسالى و پيرى دست به كارى كارستان زدند اما، استثناء قاعده نمى شود. واى به حال روزى كه دلخوش كردن به اين اتفاقات و استثنائات بهانه اى براى »فرصت سوزى« بيشتر شود. به قول هوشنگ ابتهاج: گذشت عمر و به دل عشوه مى خريم هنوز كه هست در پس شام سياه صبح سپيد من هم روزى فكر مى كردم »دانشگاه« تنها جاى آموختن است. از شما پنهان نماند در همان سالهاى دانشجويى پى بردم بسيارى از »فرصت سوزيها« دانسته يا نادانسته در همين اماكن رخ مى دهد. دانشگاه هم مثل بسيارى از جاها اعتبار و تشخص مى دهد، به آدمى چنين القا مى كند كه دانا و ملاست اما، در ميدان عمل و در كنار مردان مرد از قبيله علم و دانايى و عمل است كه به قول معروف درمى يابيم: »ول معطليم«. مگر نه اين كه براى رسيدن به مقامى شايسته در هر رشته و فنى »شش تا ده سال آموختن جدى« كافى است؟ براى تبديل شدن به نوازنده اى چيره دست در تار، براى كسب مقام ممتاز خوشنويسى، براى آموختن كامل فن نوشتن، نقاشى چيره دست شدن و آموختن بايسته هاى فقه و فقاهت. نمونه افرادى كه با صرف همين مقدار از زمان سرآمد شدند كم نيست. اگر بپرسيم چرا بسيارى از دانش آموختگان دانشگاهى پس از حداقل 16 سال تحصيل قادر به حضور جدى در ميدان مخصوص به خود نيستند؟ چه پاسخى مى دهيد؟ استادى داشتم كه هر كجا هست يادش بخير مى گفت: »در گذشته مردانى مى نشستند گوشه اتاقى و يك دور »كشف الاسرار و عدةالابرار«1 مى نوشتند و بلند مى شدند حال هر كس بتواند از روى آن بخواند به او مدرك دكترى مى دهند«. ماحصل گذراندن دو واحد تفسير و دو واحد فقه و دو واحد تاريخ اسلام و دو واحد فلسفه و دو واحد ادبيات معاصر و امثال اينها چيزى بيشتر از آنچه ملاحظه مى شود نيست. اين از »فصل آموختن« كه بيشتر شبيه »فصل از آموختن«2 است تا خود آموختن. دوست عزيز موعودى؛ سخنانى از اين دست بسيار است كه اگر حياتى بود در شماره هاى آتى درباره اش با تو گفت وگو خواهم داشت. والسلام قربان شما سردبير پى نوشتها: 1 . از تفاسير مهم و عرفانى قران معروف به تفسير خواجه عبداللَّه كه در 10 جلد به چاپ رسيده. 2 . جدايى از آموختن. موعود جوان شماره 28 |