|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
اول بار كى بود ؟ اين حكايت از زبان كدام راوى آغاز شد ؟
من حيران آفرينش بودم در شش روز ... سكنى در عرش داشتم ... هبوط مرا بر اين سرير انداخت ... خواب بودم ؟ نه ! خوابيده بودم بيدار ... بيدار بيدار ... كه فرمان قربانى آ مد ...
آدم دم پسر داشت ؛ آدميان همواره دو پسر دارند ! يكى قابيل ، كه سخت بر زمين سنگ مىكشت گندمزارى داشت از طلا طلا مىكاشت و طلا مى درويد ...
من در چشمانش خيره بودم ... خداوند مرا منتظر آفريده است ... نگاهش نه ؛ ولى جويبار عرقش بر پيشانى مى گفت كه اين مرد سخت كوش مى تواند از پس كار سخت مسايا بر بيايد ...
از پيچ جاده پيچيد ... چوپان نرم دل بره هاى هزار رنگ ... هابيل ...
فرمان قربانى آمده بود ...
خواب بودم من ... خواب خواب ... آنگاه كه برخاستم قابيل را ديدم هراسان رو به كلاغى نشسته گور مىكند ! هابيل را آن سان كه خوب زيست در خاك ، به خاك سپرد ...
منخاكى شدم ميزبان تن خونين هابيل ... اين نخستين آزمون رويارويي انسان با انسان بود ... خداوند قربانىاش را نپذيرفته بود ، و قابيل مغلوب هابيل غالب را به ضربه اى كشته بود ...
هر لحظه كسى به كمين نشسته است ؛ تا مسايا را ، به ضربه اى در خاك فرو برد !
قربانى هابيل شد ، نخستين مسايا و خفت آسان اين چنين در آرزوى بازگشت مردى كه مىآيد ....
( منتظرين بزرگوار ، بخش دوم نيايش نامه « مسايا » نيز تقديمتان شد ، ان شاءالله بتواند تبسمى از سر رضايت بر لبان مبارك و نازنين مادرم و مادرمان حضرت فاطمه زهرا ( س) بنشاند ، و در روز واپسين شاهدى بر عشق ما به فرزند آزاده اش باشد ... )
از مدير دلشده سايت نيز سپاسگزارم كه بوى خوش دلدادگىاش بال فرشتگان را نيز ، معطر كرده است . عاشق بمانى عزيز ... خدا نگهدار
عليرضا توانا
|