|
نيايش نامه « مسايا » - (3) |
|
|
|
۰۸ خرداد ۱۳۸۵ |
« انسان »
چه بايد كرد ؟! به راستى چه بايد كرد ؟! اينجا هجوم شك و ترديد و تباهى است ... اينجا كسى براى رنجهاى تو دلش نمى گيرد ... اينجا شانه هاى كسى بالش بى پناهى تو نيست ... اينجا تنهايى... تنهاى تنها ... چراغ ها دورند ... نورها كم فروغند ... و خورشيد در پس ابرها به حجم غمگيني تو نمى بارد ...
اى انديشه هاى تلخ از من بگريزيد ... اين سان كه من از شما گريزانم !
بارها غربتم را در آستانه در هاى شيشه اى پنهان كرده ام ؛ بارها اشكهايم را در نبرد سرازير شدن نا به هنگام مهار زده ام ... بارها و بارها خواسته ام كه نگريم ؛ فرياد نزنم ؛ دردهايم را دوره نكنم ... ولى شما بدانيد آن كسى كه اين گوشه حيران است دلتنگى هايش را مويه مى كند ! و براى لرزش شانه هايش به هق هق بهانه نمىخواهد ...
از كدامين سو مى آيى مسايا ؟ من مژه هايم را براى جاروب گرد گل ها به كدامين جاده بسپارم ؟! تو بگو تو خود بگو براى قربان شدن در آستانت تيغ را از كدام جهت بر گلوى پر بغضم بكشم ؟!
از كدام سو مى آيى ؛ مسايا .....
( دوستان منتظرم ؛ بخش سوم نيايش نامه مسايا نيز با توفيق الهى تقديمتان شد . اميدوارم در ماه مبارك رمضان گواهى بر شيعه بودن همگى ما باشد! )
|